#رمان 🧚♀🌸
#رمان 🧚♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.سی.و.سه 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
رفتم و کنار غزل نشستم و همگی شروع کردیم به غذا خوردن ،
غذا آشک بود یکی از محبوب ترین غذا های من ولی با وجود همه ی خوشمزگی غذا کل حواسم به ارسلانی بود که رو به روی من نشسته بود ،
خودمم خودم رو درک نمیکردم و دلیل این رفتارامو نمی دونستم ولی تنها چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که این پسر یجورایی برام خاص و متفاوته!
همینجور که آروم آروم غذا میخوردم و بهش خیره شده بودم یه دفعه ارسلان سرش رو آورد بالا و بهم زل زد که هول کردم و غذای تو دهنم پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن ،
غزل هول کرده بود و همش میزد پشتم تا سرفم بند بیاد تا اینکه بالاخره با لیوان آبی که بابا مهدی بهم داد سرفم تموم شد و آروم ببخشیدی گفتم ،
ارسلان همونجور که بهم نگاه میکرد پوزخندی زد و دوباره مشغول غذا خوردن شد ،
احساس کردم یه چیز تو گلوم جمع شد که جلوی نفس کشیدنم رو میگرفت ، چرا انقدر سرد باهام رفتار میکنه؟
نکنه دربارم فکر بدی بکنه!
با اینکه خیلی گشنه بودم ولی غذا کوفتم شد ،
مهری جون که دید خیلی بی میل غذا میخورم گفت :< عزیزم از غذا خوشت نیومد؟ آخه خیلی کم غذاتو خوردی >
سریع گفتم :< نه دست تون درد نکنه مهری جون اتفاقا خیلی دوست دارم ولی کلا کم غذا میخورم امروزم که صبحونه زیاد خوردم دیگه سیر شدم >
مهری جون :< باشه عزیزم با ما تعارف نراشته باش >
لبخندی زدم و تو دلم به حرف خودم خندیدم آره جون خودم خیلی کم غذام:/
توی خونه متین و نیکا اسممو خرس پاندا گزاشته بودن بس که میخوردم و میخابیدم !
غذا رو که خوردیم دوباره با غزل رفتیم تو اتاق ،
کنجکاو به غزل خیره سدم و گفتم :< وای غزلی ادامه ی داستان رو بگو مردم از فضولی >
غزل به شوخی گفت :< خدا بخیر کنه چه عروسی گیرمون اومده ها! >
یه نیشگون ازش گرفتم و گفتم :< اذیت نکن غزل ادامه شو بگو >
......
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.سی.و.سه 👒💚
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
رفتم و کنار غزل نشستم و همگی شروع کردیم به غذا خوردن ،
غذا آشک بود یکی از محبوب ترین غذا های من ولی با وجود همه ی خوشمزگی غذا کل حواسم به ارسلانی بود که رو به روی من نشسته بود ،
خودمم خودم رو درک نمیکردم و دلیل این رفتارامو نمی دونستم ولی تنها چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که این پسر یجورایی برام خاص و متفاوته!
همینجور که آروم آروم غذا میخوردم و بهش خیره شده بودم یه دفعه ارسلان سرش رو آورد بالا و بهم زل زد که هول کردم و غذای تو دهنم پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن ،
غزل هول کرده بود و همش میزد پشتم تا سرفم بند بیاد تا اینکه بالاخره با لیوان آبی که بابا مهدی بهم داد سرفم تموم شد و آروم ببخشیدی گفتم ،
ارسلان همونجور که بهم نگاه میکرد پوزخندی زد و دوباره مشغول غذا خوردن شد ،
احساس کردم یه چیز تو گلوم جمع شد که جلوی نفس کشیدنم رو میگرفت ، چرا انقدر سرد باهام رفتار میکنه؟
نکنه دربارم فکر بدی بکنه!
با اینکه خیلی گشنه بودم ولی غذا کوفتم شد ،
مهری جون که دید خیلی بی میل غذا میخورم گفت :< عزیزم از غذا خوشت نیومد؟ آخه خیلی کم غذاتو خوردی >
سریع گفتم :< نه دست تون درد نکنه مهری جون اتفاقا خیلی دوست دارم ولی کلا کم غذا میخورم امروزم که صبحونه زیاد خوردم دیگه سیر شدم >
مهری جون :< باشه عزیزم با ما تعارف نراشته باش >
لبخندی زدم و تو دلم به حرف خودم خندیدم آره جون خودم خیلی کم غذام:/
توی خونه متین و نیکا اسممو خرس پاندا گزاشته بودن بس که میخوردم و میخابیدم !
غذا رو که خوردیم دوباره با غزل رفتیم تو اتاق ،
کنجکاو به غزل خیره سدم و گفتم :< وای غزلی ادامه ی داستان رو بگو مردم از فضولی >
غزل به شوخی گفت :< خدا بخیر کنه چه عروسی گیرمون اومده ها! >
یه نیشگون ازش گرفتم و گفتم :< اذیت نکن غزل ادامه شو بگو >
......
•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
- ۷.۱k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط