{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.سی.و.چهار 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•

خندید و گفت :< خب کجا بودیم؟ آها!
ارسلان یه هفته زودتر کاراشو راست و ریست کرد تا برای تولد رومینا حضور داشته باشه و اونو سورپرایز کنه ،
برای همین یواشکی وارد خونه شد که رومینا رو با دوست صمیمیش فرزاد دید که داشتن همدگیه رو می بوسیدن،
با اینکه ارسلان تو آمریکا زندگی میکرد اما به شدت تعصبی بود و روی همه ی دختر هایی که میشناخت غیرتی بود مخصوصا روی رومینا که عشقش بود ،
دیگه خودتم میتونی حدس بزنی ارسلان با دیدن این صحنه دیوونه شد و به سمت شون رفت و یه مشت به فرزاد زد که پخش زمین شد بعد دستشو آورد بالا تا رومینا رو هم بزنه ولی به قدری ازش تنفر پیدا کرده بود که حتی دوست نداشت بهش دست بزنه ،
جعبه ی سرویس طلای گرون قیمت و خوشگلی که برای تولدش خریده بود رو به سمتش پرتاب کرد و هردوتا شونو از خونه پرتاب کرد بیرون،
این ضربه ی روحی بزرگی برای ارسلان بود که دوست صمیمی و زنش بهش خیانت کنن اونم در حالی که حتی یک سال هم از ازدواج شون نمی گذشت!
شبش ارسلان بهم زنگ و گفت بیام پیشش ، وقتی رفتم همه ی ماجرا رو درحالی که گریه میکرد هق هق کنان برام تعریف کرد ،
دو روز بعد ارسلان رومینا رو طلاق داد ،
رومینا و فرزاد که گم و گور شدن و اما ارسلان!
ارسلان از اون به بعد از همه ی زن ها و دختر ها متنفر شد و همه ی اون ها رو به چشم خیانت کار میدید فقط با من و مامان مهری خوب بود ،
ارسلان برگشت آمریکا و چهار سال اونجا درس خوند تا دکتراش رو گرفت و وقتی پدرم شرکت رو به نام ارسلان زد دیگه کاملا برگشت ایران و مشغول کار شد ،
تا اینکه مامان مهری اصرار کرد دوباره ازدواج کنه ،
ارسلان به شدت مخالفت کرد اما چون ارسلان هیچ وقت رو حرف مامان مهری حرف نمیزد مجبور شد قبول کنه و ما اومدیم خاستگاری تو و بقیه اش هم که خودت میدونی >

غزل ناراحت بهم نگاه کرد که گفتم :< عزیزم این اتفاق برای خیلی وقت پیشه نباید براش قصه بخوری؟ >

غزل :< پس خودت چرا گریه میکنی؟ >

با تعجب گفتم :< من؟ >

سرشو تکون داد که دستمو گذتشتم رو صورتم ، باورم نمیشد صورتم خیس اشک بود ، یعنی من بدون اینکه بفهمم گریه کرده بودم؟

غزل با دستاش اشکامو پاک کرد و گفت :< قربون دل مهربونت برم به قول خودت اینا برای گذشته اس نباید براش قصه خورد ، هوم؟ >

سرمو تکون دادم و دو دل بودم که سوال بعدیم رو بپرسم یا نه که غزل گفت :< ...


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
دیدگاه ها (۰)

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.پنج 👒💚 •🧸...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.هشت 👒💚 •🧸...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.سه 👒💚 •🧸•...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.دو 👒💚 •🧸•...

#in_your_eyespart_10۰ویو کایلاچند ثانیه...کوک حتی نفس هم نمی...

رمان تهیونگ

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_21فروشنده لب های ژل زده اش ر...

#in_your_eyespart_۹۹ویو کایلااز همون صبح تصمیممو گرفته بودم....

#in_your_eyes part_80ویو جونگ کوکهمچنان دستم دورش بود...انگا...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط