{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلتنگیم از جایی شروع شد که هیچ وقت نخواستم ذره ایی از آن

دلتنگیم از جایی شروع شد که هیچ وقت نخواستم ذره ایی از آن را حس کند,!
آواره,اما زندانی,,,
لحظه ایی از فکر او غافل نشدن و گاه در خیال او غرق شدن...
هیچ چیز به اندازه رنگی که در چشمانش موج میزد مرا مآت خودش نمیکرد^^
و تمام گذر زمان را با خواندن روزنامه های تلخ و شیرین زندگیم میگذرانم..
شاید باز این خاطره ها پیاده شوند**
#me
دیدگاه ها (۳۰۶)

تمام وجودم را آنچنان پر کرده است,که‍ گویی همینک قرار است لبر...

رنگ بر رخم نیستو گاه و بی گاه در آینه ی رنگین چشمآنم فورآن ق...

غصه ایی‍ ک‍ نهایتش‍ را نمیتوان‍ فهمید!یآفت‍ و دید دلگیر و خس...

^فیک جونگکوک^(پارت؟)

#سلطان‌قلبم...کجایی... ؟تمام من تمام تو را، از شب و ماه وستا...

#لب‌ها‌و‌موهایش‌بوی‌دریا‌می‌دادند...انگار همین لحظه از دریا ...

تاوانِ یک نگاه

#فنجانی_چای_باخداقسمت نودآن نیمه شبِ پر هیاهو، من فقط اشک ری...

//سلطنت راز آلود//پارت 99کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت کاش م...

#پارت_151🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙 با صدای بلندی گفت ...

#فنجانی_چای_باخداقسمت هشتادحالا دیگر زندگی طعمش با همیشه فرق...

##فنجانی_چای_باخداقسمت چهل دومدل کندن از ته مانده ی آرامش زن...

#فنجانی_چای_باخداقسمت شصت ونهچند روز از آخرین تماس با یان و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط