" تو سرنوشت منی "
" تو سرنوشت منی "
پارت ۱۲
ویو راوی
فرادی اون روز النا رفت تو کافه و منتظره جونگکوک شد چند دقیقه گذشت و جونگکوک بلاخره رسید و رفت سر میزی که النا نشسته بود ، نشست
+ سلام
_ سلام
+مستقیم ميرم سر اصل مطلب.....من برای ازدواج چند تا شرط دارم
_ خب ؟
+اولی اینکه ما بعد از یک سال باید طلاق بگیریم و بچه ها خودشون تصمیم میگیرن با کی باشن
_ خب ؟
+دوم اینکه ما جلوی بقیه باید تظاهرررر کنیم که یه زوج واقعی هستیم
_ و سومی ؟
+ اینکه ما اصلا نباید تو کارهای هم دخالت کنیم
_ اونکه صدر
در صد.......خب تموم شد ؟
+اره
_ من شرطی ندارم ولی یه مشکلی دارم
+چه مشکلی؟
_ نحوه پوشیدن لباسات.....خوشم نمیاد
+عادت میکنی عزیزم
شب که شد خانواده ها رفتن برای خرید مراسم عقد و جونگکوک هم رفت تا هلن رو برای فردا از بیمارستان مرخص کنه
_ سلام
... : سلام آقای جئون
_ اومدم بگم هلن رو برای فردا مرخص کنید
... : امممم راستش باید با پزشکش هماهنگ کنید هلن ۵ روزه دیگه عمل داره نمیشه همینطوری مرخصش کرد
_ پزشکش کجاست ؟
... : توی اون اتاق هستن بفرمایین
پرستار جونگکوک رو به اتاق پزشک هلن برد
_ سلام
پزشک = سلام
_ من پدر هلن هستم
پزشک = خوشبختم .......چی میل دارید آبمیوه یا قهوه
_ هیچ کدوم ممنونم
پزشک = خب امر تون رو بفرمایید
_ راستش من و همسر قراره فردا یه سالگرد ازدواج کوچیک بگیریم .......میخواستیم که هلن هم حتما تو مراسممون باشه
پزشک= راستش آقای جئون وضعیت هلن ، چندان تعریفی نداره ......تومور روز به روز داره بزرگتر میشه ............ولی چون عمل ۵ روزه دیگه هست میتونم کاری کنم که یه روز هلن مرخص بشه ولی ........
_ ولی چی ؟
پزشک = ولی اگر هلن حالش بد شد و علائمی مثل سر گیجه ، حالت تهوع یا تب بهش دست داد سریعا به بیمارستان بیارینش
_ چشم حتما
پزشک = من الان به پرستار میگم که هلن رو برای فردا مرخص کنه
_ ممنونم از شما
پزشک = خواهش میکنم وظیفه اس ..............................
شرط
۱۲ لایک
۲۰ کامنت
۱ بازنشر
پارت ۱۲
ویو راوی
فرادی اون روز النا رفت تو کافه و منتظره جونگکوک شد چند دقیقه گذشت و جونگکوک بلاخره رسید و رفت سر میزی که النا نشسته بود ، نشست
+ سلام
_ سلام
+مستقیم ميرم سر اصل مطلب.....من برای ازدواج چند تا شرط دارم
_ خب ؟
+اولی اینکه ما بعد از یک سال باید طلاق بگیریم و بچه ها خودشون تصمیم میگیرن با کی باشن
_ خب ؟
+دوم اینکه ما جلوی بقیه باید تظاهرررر کنیم که یه زوج واقعی هستیم
_ و سومی ؟
+ اینکه ما اصلا نباید تو کارهای هم دخالت کنیم
_ اونکه صدر
در صد.......خب تموم شد ؟
+اره
_ من شرطی ندارم ولی یه مشکلی دارم
+چه مشکلی؟
_ نحوه پوشیدن لباسات.....خوشم نمیاد
+عادت میکنی عزیزم
شب که شد خانواده ها رفتن برای خرید مراسم عقد و جونگکوک هم رفت تا هلن رو برای فردا از بیمارستان مرخص کنه
_ سلام
... : سلام آقای جئون
_ اومدم بگم هلن رو برای فردا مرخص کنید
... : امممم راستش باید با پزشکش هماهنگ کنید هلن ۵ روزه دیگه عمل داره نمیشه همینطوری مرخصش کرد
_ پزشکش کجاست ؟
... : توی اون اتاق هستن بفرمایین
پرستار جونگکوک رو به اتاق پزشک هلن برد
_ سلام
پزشک = سلام
_ من پدر هلن هستم
پزشک = خوشبختم .......چی میل دارید آبمیوه یا قهوه
_ هیچ کدوم ممنونم
پزشک = خب امر تون رو بفرمایید
_ راستش من و همسر قراره فردا یه سالگرد ازدواج کوچیک بگیریم .......میخواستیم که هلن هم حتما تو مراسممون باشه
پزشک= راستش آقای جئون وضعیت هلن ، چندان تعریفی نداره ......تومور روز به روز داره بزرگتر میشه ............ولی چون عمل ۵ روزه دیگه هست میتونم کاری کنم که یه روز هلن مرخص بشه ولی ........
_ ولی چی ؟
پزشک = ولی اگر هلن حالش بد شد و علائمی مثل سر گیجه ، حالت تهوع یا تب بهش دست داد سریعا به بیمارستان بیارینش
_ چشم حتما
پزشک = من الان به پرستار میگم که هلن رو برای فردا مرخص کنه
_ ممنونم از شما
پزشک = خواهش میکنم وظیفه اس ..............................
شرط
۱۲ لایک
۲۰ کامنت
۱ بازنشر
- ۵۳
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط