باران را به خانه دعوت کردم
باران را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.
آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.
درخت را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.
تو را به خانه دعوت کردم
تو،
زیباترین دختر جهان!
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و
آینه و
شانه را با خود بردی،
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی
و من کامل شدم.
"ترجمه شعری ازشیركو بیكس شاعركورد"
آمد،
ماند،
و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.
آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.
درخت را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.
تو را به خانه دعوت کردم
تو،
زیباترین دختر جهان!
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و
آینه و
شانه را با خود بردی،
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی
و من کامل شدم.
"ترجمه شعری ازشیركو بیكس شاعركورد"
- ۵۷۲
- ۲۳ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط