{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران را به خانه دعوت کردم

باران را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
‌و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.
آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.
درخت را به خانه دعوت کردم
آمد،
ماند،
و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.
تو را به خانه دعوت کردم
تو،
زیباترین دختر جهان!
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و
آینه و
شانه را با خود بردی،
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی
و من کامل شدم.

"ترجمه شعری ازشیركو بیكس شاعركورد"
دیدگاه ها (۷)

آزادی آواز چاقوها شدوجیب ِدزدهاوجانماز تبر ها آزادی، جواهرات...

در پسینگاه خیالت گیسویت را از میان دو كوه به دستم سپردیدر اب...

اگر از سروده هايمگل را جدا كنيداز چهار فصل منيك فصلم مي ميرد...

مواظب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد ، زندگی با...

عاشقانه های شبنم

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

،‎شما که نبودید؛ اما خدای‌تان بود. می‌تواند گواهی بدهد راه م...

دو پارتی از نامجون پارت ۲از آشپزخانه صدای باز شدن یخچال و ظر...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۲: «تاج...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓جونگ‌کوک چند ثانیه به دفترچه ...

پرسه در جنگل... صبح...نور خورشید آرام داخل اتاق ات افتاد.ات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط