پارت هشتم

پارت هشتم:
داستان از دیدگاه جیمین: در کلبه مخفی آگوست دی از خواب بیدار شد ، بدنش مخصوصا رانش درد میکرد ، دستی به موهاش کشید و نگاهی به خودش انداخت ، غیر از لباس زیراش چیزی نپوشیده بود، بلکه لباساش در صندلی چوبی مقابل تخت ، تاشده و مرتب بود ، با زور زیاد تونست دیشب رو به یاد بیاره ، بلند شد و لباساش رو تنش کرد، داشت عینکش رو به چشمش میزد که یونگی وارد کلبه شد ، با دیدن جیمین لبخند زد و گفت: صبح بخیر تنبل خان ساعت ۱ ظهره . جیمین لبخند زد و گفت: صبح بخیر ، مثل خرس خوابیدم نفهمیدم چی شده . یونگی سری تکان داد و گفت: حالا اینارو ولش کن، بریم بار ، سوخو صبح زود بهت زنگ زده بود چون تو خواب بودی من جواب دادم ، می‌گفت نگرانمونه چون دیشب آخر وقت نرفتیم بار. جیمین گفت: راس میگی ، بریم اونجا هم چیزی میخورم . یونگی در کلبه رو قفل کرد و گفت: میتونی موتور برونی؟ جیمین گفت: اره ، رانم زیاد اذیت نمی‌کنه. اینو گفت و برگشت که حرف های دیشب یادش افتاد و برگشت و گفت: یونگی. یونگی با شنیدن اسمش برگشت و گفت: چیه؟ جیمین گفت: در مورد حرف های دیشبم کاملاً جدی و روراست بودم . هذیان نمیگفتم ، قبوله ؟ یونگی گفت: خب، ممکنه با هم زیاد صمیمی بودنمون باعث بشه آسون تر پیدا بشیم ، اما اگه در همین حد شاید هم یکم صمیمی تر ، اوکیه. جیمین لبخند زد و گفت: خوبه . سوار موتور جیمین شدند و طرف بار رفتند ، چون بار در یک کوچه بزرگ و شلوغ و امنیتی سئول بود ، دوتاشونم مجبورند از کوچه پس کوچه ها برونن و از در پشتی وارد بار بشن . وارد بار شدند ، سوخو داشت آبجو هارو داخل یخچال نگزاشت ، جیمین وارد بار شد و دنبالش یونگی ، دوتاشونم با هم سلام کردند ، سوخو با دیدنشان لبخند زد و گفت: سلام ، نگرونتون بودم ، لطفاً دیگه از این کارا نکنین چون شما تنها دوستای من هستین . یونگی از محبت دستی به موهای سوخو کشید ، این دختر سن خواهر کوچیکش رو داشت پس برداشت بد صورت نمی‌گرفت ، گفت: باشه قول میدیم، حالا چیزی داری بخوریم ؟ سوخو سری تکان داد و گفت: صبح اول وقت کیک خیس شکلاتی با خامه وانیلی پختم ، الان یخچاله وایسید براتون بیارم . سوخو کیک رو آورد و سه نفره یه کیکو تموم کردن ، سوخو همانطور که ظرف های کثیف رو می‌شست گفت: حالا تونستید افراد مورد نظر رو بکشید ؟ یونگی گفت: فقط یکیش ، دوتای دیگه مونده . جیمین گفت: باید کجا بریم ؟ یونگی دستی به موهاش کشید و گفت: کلانتر که بازنشسته شده اما در کلانتری مرکزی آموزش کارآگاهی سطح غیر حرفه‌ای میده ، وکیل هم که ، معمولاً در دفترش هست ، دفترشم ساختمان بزرگ مقابل ورودی پارک جنگلی هست . جیمین گفت: برنامه ریزی میکنیم و میریم سراغشون . یونگی سری به نشان تعیید تکان داد ، سوخو پیش اومد و گفت: عشق چیز قشنگیه نه؟ یونگی متاجب از حرف سوخو ایستاد ، جیمین گفت: آره چیز خوبیه مخصوصا یارت هم مثل خودت باشه . اینو گفت و به یونگی نگاه کرد ، یونگی هم متقابلاً لبخند زد ، سوخو گفت: باشه بابا باشه ، خواستین رابطه تون رو استوری کنید . یونگی چشم غره ای به سوخو انداخت و گفت: این مخفیه سوخو خانم ، توهم حرفی نمی‌زنی باشه ؟و دستش رو به علامت لایک درآورد ( 👍) سوخو خندید و گفت: باشه غیرتی ، من سکوت میکنم. و دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد . جیمین گفت: حالا شلوغی نکنید بیاید نقشه جدید بریزیم . و شروع کردند به نقشه جدید.
های گایز پارت هشتم ⁦(⁠ ⁠˘⁠ ⁠³⁠˘⁠)⁠♥⁩
دیدگاه ها (۰)

پارت نهم:داستان از دیدگاه یونگی: باران تابستانی خیلی شدیدی م...

پارت دهم : داستان از دیدگاه جیمین: کاپشنش را در آورده بود و ...

پارت هفتم: داستان از دیدگاه یونگی: یونگی از سوپر مارکت یه کو...

پارت ششم: داستان از دیدگاه جیمین: ماشین رو میروند و پشت ماشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط