{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت آخر بود در کلاس غوغایی بود یکی از بچه ها سیبی,را بیر

ساعت آخر بود در کلاس غوغایی بود یکی از بچه ها سیبی,را بیرون آورد میخواست بخورد معلم فهمید و گفت اگه الان چیزی بخورید. وقتی رفتید خونه غذای مامانتونو نمیتونید بخورید همه بچه ها گفتن اگه غذا نداشتیم چی
دخترک در آخر کلاس اشک هایش,را پاک کرد و ارام زمزمه کرد. اگه مامان نداشتیم چی ??!!!
دیدگاه ها (۶)

پارت سوم | هم‌گروهی اجباریزنگ آخر...صدای معلم ادبیات داخل کل...

#just_doktor p۵ پر: همه مریض هایی که اومدن اولش همینو گفتن 🐶...

پارت 26 رمان عشق مدرسه ای جونگین: اگه جرعت داری یکیو تو جمع...

پارت ۴۰ جونگ‌کوک چند ثانیه حتی پلک هم نزد.ـ جین... زنده‌ست؟م...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

.....پارت دوم.....

سایه ای در راهروهای نقره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط