در عالم کودکی به مادرم قول دادم
در عالم کودکی به مادرم قول دادم
که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوستنداشته باشم،
مادرم مرا بوسید و گفت: نمی توانی عزیزم!
گفتم: می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.
مادر گفت: یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی ...
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم،
ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتردوست داشتم.
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه ی مادرم ...
بزرگتر که شدم عاشق شدم، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم
ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتردوست داری؟
باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد ...
سال ها گذشت و یکی آمد ... یکی که تمام جان من بود ...
همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: دیدی نتوانستی ...
من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می خواستم.
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکی ام عمل کنم ...
آخر من خودم مادر شده بودم ...
که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوستنداشته باشم،
مادرم مرا بوسید و گفت: نمی توانی عزیزم!
گفتم: می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.
مادر گفت: یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی ...
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم،
ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتردوست داشتم.
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه ی مادرم ...
بزرگتر که شدم عاشق شدم، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم
ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتردوست داری؟
باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد ...
سال ها گذشت و یکی آمد ... یکی که تمام جان من بود ...
همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: دیدی نتوانستی ...
من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می خواستم.
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکی ام عمل کنم ...
آخر من خودم مادر شده بودم ...
- ۱۰.۲k
- ۱۷ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط