「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 55
✦.................................
چند دقیقه بعد، صبحانه تقریباً تمام شده بود. ظرفها کمکم از روی میز جمع میشدند و صحبت بزرگترها دوباره به برنامه سفر برگشته بود.
آیلین فنجان چای گرمش را میان دو دستش گرفته بود و آرام جرعهای از آن نوشید. هنوز کمی احساس سنگینی داشت اما تبش کمتر شده بود و سرماخوردگی دیگر مثل شب قبل اذیتش نمیکرد.
در همان لحظه لیندا که از اول صبح تقریباً یک لحظه هم از کنارش دور نشده بود، دستش را گرفت و با نگاه امیدوارش به او خیره شد.
لیندا: حالا که نمیای سفر، امروز باهام بازی میکنی؟
آیلین لبخندی زد و فنجانش را روی میز گذاشت.
+ این سوال بود یا تهدید؟
لیندا بدون لحظهای فکر کردن سرش را تکان داد.
لیندا: هردو.
خنده آیلین بلند شد.
+ پس آره.
چشمهای دخترک فوراً برق زد؛ آنقدر خوشحال شده بود که انگار مهمترین خبر دنیا را شنیده باشد.
خانم کیم که مشغول جمع کردن ظرفها بود، با لبخند به آن دو نگاه کرد.
خانم کیم: از وقتی اومدی این خونه، این بچه بیشتر از من دنبال توئه.
آیلین با غرور نمایشی دستی به موهایش کشید.
+ خب طبیعیه. جذابیت یه موهبته.
لینا که کنار پنجره ایستاده بود، بدون اینکه حتی نگاهش کند گفت:
لینا: آره، مخصوصاً وقتی سطح فکریت در حد لینداست.
آیلین با ناباوری برگشت سمتش.
+ من فقط مهربونم.
لینا: تو فقط بچهای که بزرگ شده.
صدای خنده چند نفر دور میز بلند شد و آیلین با قیافهای مظلوم رو به خانم کیم کرد.
+ دیدین چجوری باهام حرف میزنه؟
خانم کیم با خنده سرش را تکان داد
---
حدود یک ساعت بعد، عمارت کاملاً رنگ و بوی سفر گرفته بود. چمدانها یکی پس از دیگری وارد راهرو میشدند، صدای رفتوآمد از طبقه بالا میآمد و هر چند دقیقه یک نفر چیزی را فراموش میکرد و دوباره به اتاقش برمیگشت.
سلین برای سومین بار دنبال وسایلی میگشت که خودش جابهجایشان کرده بود، نامجون برنامه مسیر را بررسی میکرد و آقای کیم با آرامش همیشگی سعی داشت نظم را به آن شلوغی برگرداند.
در میان آن همه رفتوآمد، آیلین روی مبل نشسته بود و لیندا کنار او دفتر نقاشی بزرگی را روی پاهایش باز کرده بود.
لیندا: اینو ببین.
آیلین خم شد و به صفحه نگاه کردچند ثانیه سکوت کرد.
بعد دوباره نگاهش را به نقاشی برگرداند.
+ منم؟
لیندا با اطمینان سر تکان داد.
لیندا: آره.
آیلین دوباره به تصویر نگاه کرد؛ یک آدم گرد با موهای بلند و لبخندی بزرگ.
+ چرا شبیه سیبزمینی کشیدیم؟
لیندا فوراً اعتراض کرد.
لیندا: سیبزمینی نیستی.
+ پس این گردی چیه؟
لیندا چند لحظه فکر کرد.
لیندا: لپاته.
آیلین دستش را روی قلبش گذاشت.
+ وای... این یکی مستقیم خورد به احساساتم.
خنده دخترک در سالن پیچید و باعث شد چند نفر به سمتشان برگردند.
خانم لی هنگام عبور از کنار مبل نگاهی به نقاشی انداخت.
خانم لی: اتفاقاً خیلی قشنگ شده.
آیلین با رضایت به لیندا اشاره کرد.
+ دیدی؟ بالاخره یکی هنر واقعی رو تشخیص داد.
خانم لی با خنده موهایش را نوازش کرد.
خانم لی: منظورم نقاشیه بود.
آیلین آهی کشید.
+ امروز همه علیه من متحد شدن.
---
چند دقیقه بعد دوباره عطسه محکمی کرد.
صدای عطسهاش باعث شد چند نفر همزمان سر برگردانند.
پدرش که تازه از طبقه بالا پایین آمده بود، با لبخند گفت:
آقای لی: خب، حالا مطمئن شدیم تصمیم درستی گرفتیم که سفر نمیای.
آیلین بینیاش را جمع کرد.
+ من کاملاً سالمم.
آقای کیم نگاهی به صورتش انداخت.
آقای کیم: معلومه.
لحنش آنقدر واضح بود که همه خندیدند.
آیلین هم نتوانست جلوی خنده خودش را بگیرد.
---
کمکم زمان حرکت رسید. چمدانها کنار در ورودی قرار گرفتند و اعضای خانواده یکییکی آماده رفتن شدند. برخلاف شلوغی چند دقیقه قبل، حالا نوعی هیجان دلنشین در فضا جریان داشت.
لیندا قبل از رفتن خودش را دوباره در آغوش آیلین انداخت و محکم او را بغل کرد.
لیندا: دلم برات تنگ میشه.
آیلین گونه نرمش را بوسید.
+ فقط چند روزه کوچولو.
لیندا: بازم تنگ میشه.
لبخند آیلین نرمتر شد.
+ برای منم همینطور.
کنارشان، خانم کیم آخرین سفارشهای مادرانهاش را تکرار میکرد؛ از دارو خوردن گرفته تا استراحت کردن و مراقب خود بودن. آیلین هم مثل یک دانشآموز نمونه فقط سر تکان میداد و قول میداد همه چیز را رعایت کند.
لینا که صحنه را تماشا میکرد، زیر لب خندید.
لینا: اگه بیشتر ادامه پیدا کنه مامان یه دفترچه راهنما هم برات میذاره.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 55
✦.................................
چند دقیقه بعد، صبحانه تقریباً تمام شده بود. ظرفها کمکم از روی میز جمع میشدند و صحبت بزرگترها دوباره به برنامه سفر برگشته بود.
آیلین فنجان چای گرمش را میان دو دستش گرفته بود و آرام جرعهای از آن نوشید. هنوز کمی احساس سنگینی داشت اما تبش کمتر شده بود و سرماخوردگی دیگر مثل شب قبل اذیتش نمیکرد.
در همان لحظه لیندا که از اول صبح تقریباً یک لحظه هم از کنارش دور نشده بود، دستش را گرفت و با نگاه امیدوارش به او خیره شد.
لیندا: حالا که نمیای سفر، امروز باهام بازی میکنی؟
آیلین لبخندی زد و فنجانش را روی میز گذاشت.
+ این سوال بود یا تهدید؟
لیندا بدون لحظهای فکر کردن سرش را تکان داد.
لیندا: هردو.
خنده آیلین بلند شد.
+ پس آره.
چشمهای دخترک فوراً برق زد؛ آنقدر خوشحال شده بود که انگار مهمترین خبر دنیا را شنیده باشد.
خانم کیم که مشغول جمع کردن ظرفها بود، با لبخند به آن دو نگاه کرد.
خانم کیم: از وقتی اومدی این خونه، این بچه بیشتر از من دنبال توئه.
آیلین با غرور نمایشی دستی به موهایش کشید.
+ خب طبیعیه. جذابیت یه موهبته.
لینا که کنار پنجره ایستاده بود، بدون اینکه حتی نگاهش کند گفت:
لینا: آره، مخصوصاً وقتی سطح فکریت در حد لینداست.
آیلین با ناباوری برگشت سمتش.
+ من فقط مهربونم.
لینا: تو فقط بچهای که بزرگ شده.
صدای خنده چند نفر دور میز بلند شد و آیلین با قیافهای مظلوم رو به خانم کیم کرد.
+ دیدین چجوری باهام حرف میزنه؟
خانم کیم با خنده سرش را تکان داد
---
حدود یک ساعت بعد، عمارت کاملاً رنگ و بوی سفر گرفته بود. چمدانها یکی پس از دیگری وارد راهرو میشدند، صدای رفتوآمد از طبقه بالا میآمد و هر چند دقیقه یک نفر چیزی را فراموش میکرد و دوباره به اتاقش برمیگشت.
سلین برای سومین بار دنبال وسایلی میگشت که خودش جابهجایشان کرده بود، نامجون برنامه مسیر را بررسی میکرد و آقای کیم با آرامش همیشگی سعی داشت نظم را به آن شلوغی برگرداند.
در میان آن همه رفتوآمد، آیلین روی مبل نشسته بود و لیندا کنار او دفتر نقاشی بزرگی را روی پاهایش باز کرده بود.
لیندا: اینو ببین.
آیلین خم شد و به صفحه نگاه کردچند ثانیه سکوت کرد.
بعد دوباره نگاهش را به نقاشی برگرداند.
+ منم؟
لیندا با اطمینان سر تکان داد.
لیندا: آره.
آیلین دوباره به تصویر نگاه کرد؛ یک آدم گرد با موهای بلند و لبخندی بزرگ.
+ چرا شبیه سیبزمینی کشیدیم؟
لیندا فوراً اعتراض کرد.
لیندا: سیبزمینی نیستی.
+ پس این گردی چیه؟
لیندا چند لحظه فکر کرد.
لیندا: لپاته.
آیلین دستش را روی قلبش گذاشت.
+ وای... این یکی مستقیم خورد به احساساتم.
خنده دخترک در سالن پیچید و باعث شد چند نفر به سمتشان برگردند.
خانم لی هنگام عبور از کنار مبل نگاهی به نقاشی انداخت.
خانم لی: اتفاقاً خیلی قشنگ شده.
آیلین با رضایت به لیندا اشاره کرد.
+ دیدی؟ بالاخره یکی هنر واقعی رو تشخیص داد.
خانم لی با خنده موهایش را نوازش کرد.
خانم لی: منظورم نقاشیه بود.
آیلین آهی کشید.
+ امروز همه علیه من متحد شدن.
---
چند دقیقه بعد دوباره عطسه محکمی کرد.
صدای عطسهاش باعث شد چند نفر همزمان سر برگردانند.
پدرش که تازه از طبقه بالا پایین آمده بود، با لبخند گفت:
آقای لی: خب، حالا مطمئن شدیم تصمیم درستی گرفتیم که سفر نمیای.
آیلین بینیاش را جمع کرد.
+ من کاملاً سالمم.
آقای کیم نگاهی به صورتش انداخت.
آقای کیم: معلومه.
لحنش آنقدر واضح بود که همه خندیدند.
آیلین هم نتوانست جلوی خنده خودش را بگیرد.
---
کمکم زمان حرکت رسید. چمدانها کنار در ورودی قرار گرفتند و اعضای خانواده یکییکی آماده رفتن شدند. برخلاف شلوغی چند دقیقه قبل، حالا نوعی هیجان دلنشین در فضا جریان داشت.
لیندا قبل از رفتن خودش را دوباره در آغوش آیلین انداخت و محکم او را بغل کرد.
لیندا: دلم برات تنگ میشه.
آیلین گونه نرمش را بوسید.
+ فقط چند روزه کوچولو.
لیندا: بازم تنگ میشه.
لبخند آیلین نرمتر شد.
+ برای منم همینطور.
کنارشان، خانم کیم آخرین سفارشهای مادرانهاش را تکرار میکرد؛ از دارو خوردن گرفته تا استراحت کردن و مراقب خود بودن. آیلین هم مثل یک دانشآموز نمونه فقط سر تکان میداد و قول میداد همه چیز را رعایت کند.
لینا که صحنه را تماشا میکرد، زیر لب خندید.
لینا: اگه بیشتر ادامه پیدا کنه مامان یه دفترچه راهنما هم برات میذاره.
- ۱.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط