ساران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ᎮᏗᏒᏖ_19. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« ســاران »
به رفتن آویشن نگاه کردم توی دلم خندیدم بهش
ظرفای دلمه رو جمع کردم و برای سرگرم کزدن خودم شوستمشون بعد از اتمام کارم برگشتم که آویشنو دیدم داره دولپی دلمه میخوره سرمو کتون دادم ولی آویشن نبود
<بسمالله جنی نشده باشم؟
رفتم جای آویشن روی صندلی نشستم و به سارا فکر کردم که قراره فردا بیاد
هوففف اصلا حوصله ی خواهر عزیز تر از جانم(تیکه میندازه)رو ندارم
بعد از این همه سال چرا باید پیداش بشه؟
بعد اینکه اونو سهند گ.وه زدن به زندگیم چرا باز پیداش بشه؟
این خبر یهویی اومدش خیلی مشکوکه به نظرم
هعیی آسو آسو (مامانش)با یاد آوری مامان و اسمش یادم اومد رییس یک باندم زنگ زدم به بهرام
ـ بلو اَله؟
<مسخره میکنی رامی؟(کوتاه شده ی اسمش)
ـ استادددد اینقدر منو رامی صدا نزن جان داداش.
<چرا رامی؟
ـ ایبابا اون زنیکه ی کَنه هم منو رامی صدا میزنه..من موندم بخدا من بدبخت تاحالا به یک دختر نگاه نکردم بعد این سوگل بیاد بگه (صداش رو دخترونه کرد)رامییییی میایی بریم دیت؟میایی بریم تو رابطه؟ادم میمونه والا
<خب رامیییییی جونش چرا نمیری باهاش دیت؟
ـ بابا کی حوصله ی غرغر سوگل داره؟(صدا ش رو دخترونه کرد )رامی برام سوپراز نگرفتی...منو بیرون نمیبری....چرا با من حرف نمیزنی...تو باکارت ازدواج کردی...چرا جوابمو نمیدی؟هوفففف اعصابم داغون شددد
<باشه بابا ...میگم چخبر از سهند و ..
ـ ببین استاد خبر زیادی ندارم ولی میدونم خونه ی بابا مامان آویشنه پارچه سیاهم زدن دم در و همشون مشکی پوشیدن دیروز مثل اینکه مراسم ختم داشتن...شاید سهند گفنه آویشن خانم مرده...ولی تا فردا پس فردا آمارشو درمیارم بعد شرکتم خیالت تخت تخت هیچی نیست همه خکبه خودم دارم کار باند آکو رو دد میارم اسکی کنای بدبخت
<مرسی من برم کاری نداری ؟
ـ نه استاد خدانگهدار
⛥ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
┗━━━━━━━━━┛
#ᎮᏗᏒᏖ_19. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« ســاران »
به رفتن آویشن نگاه کردم توی دلم خندیدم بهش
ظرفای دلمه رو جمع کردم و برای سرگرم کزدن خودم شوستمشون بعد از اتمام کارم برگشتم که آویشنو دیدم داره دولپی دلمه میخوره سرمو کتون دادم ولی آویشن نبود
<بسمالله جنی نشده باشم؟
رفتم جای آویشن روی صندلی نشستم و به سارا فکر کردم که قراره فردا بیاد
هوففف اصلا حوصله ی خواهر عزیز تر از جانم(تیکه میندازه)رو ندارم
بعد از این همه سال چرا باید پیداش بشه؟
بعد اینکه اونو سهند گ.وه زدن به زندگیم چرا باز پیداش بشه؟
این خبر یهویی اومدش خیلی مشکوکه به نظرم
هعیی آسو آسو (مامانش)با یاد آوری مامان و اسمش یادم اومد رییس یک باندم زنگ زدم به بهرام
ـ بلو اَله؟
<مسخره میکنی رامی؟(کوتاه شده ی اسمش)
ـ استادددد اینقدر منو رامی صدا نزن جان داداش.
<چرا رامی؟
ـ ایبابا اون زنیکه ی کَنه هم منو رامی صدا میزنه..من موندم بخدا من بدبخت تاحالا به یک دختر نگاه نکردم بعد این سوگل بیاد بگه (صداش رو دخترونه کرد)رامییییی میایی بریم دیت؟میایی بریم تو رابطه؟ادم میمونه والا
<خب رامیییییی جونش چرا نمیری باهاش دیت؟
ـ بابا کی حوصله ی غرغر سوگل داره؟(صدا ش رو دخترونه کرد )رامی برام سوپراز نگرفتی...منو بیرون نمیبری....چرا با من حرف نمیزنی...تو باکارت ازدواج کردی...چرا جوابمو نمیدی؟هوفففف اعصابم داغون شددد
<باشه بابا ...میگم چخبر از سهند و ..
ـ ببین استاد خبر زیادی ندارم ولی میدونم خونه ی بابا مامان آویشنه پارچه سیاهم زدن دم در و همشون مشکی پوشیدن دیروز مثل اینکه مراسم ختم داشتن...شاید سهند گفنه آویشن خانم مرده...ولی تا فردا پس فردا آمارشو درمیارم بعد شرکتم خیالت تخت تخت هیچی نیست همه خکبه خودم دارم کار باند آکو رو دد میارم اسکی کنای بدبخت
<مرسی من برم کاری نداری ؟
ـ نه استاد خدانگهدار
⛥ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
┗━━━━━━━━━┛
- ۱.۶k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط