{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کمی از کرک های فرش اتاق به کفش هایم چسبیده....

کمی از کرک های فرش اتاق به کفش هایم چسبیده....

عطرِ بی رمقی از بوی تن ات بر شیارهای گردنم....

و زلال اشک های تو....

بر هرکجای پیراهنم که دست می گذارم.....

تراژدی مسخره ای ست زندگی....

انسان با پای خود می رود....

همان لحظه که دوست دارد بماند....

این شعر، پیش از وقوعِ اتفاق نوشته شده است....

پیش از درآویختن رنجِ فرش با سینه ی کفش ها....

و مرگ حتمیِ عطر و اشک ها در شاهرگ های دوخته شده به پیراهنم....

پیش از امتناعِ لب به کشیدن سوت پایان، به خداحافظ....

این شعر، قطعه ی موسیقی ای ست که نوازنده....

سازش را دوست ندارد....

این مَرد که می نویسد....

دارد شب ش را با دردی که هنوز از در نیامده، سیاه تر می کند....

این درد، خاطره است...

خاطره ای کشدار، میان گذشته ی شاعر و آینده ی چشمانی که اینک,

هجده سطرِ بلند و کوتاه را شنیده اند. ....
دیدگاه ها (۶)

زیر کلاه، دیوانگی ام را پنهان می کنم.... از دور، انسان از ...

اولین بار که یک قلب واقعی را دیدم, شکل دوست داشتنی قلبی که ...

مرهمِ درد خیره شدن هایت, نه حــــــــرف های من بود, نه دست...

در سکوت، صدایی لاغر، مثلِ ران های مرگ.... بر تختی از بیمار...

به ژرفای دریا می‌سپارم واپسین واژه‌هایمتا اگر روزی خاطر کسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط