پارت چهارم
پارت چهارم
صبح روز بعد از آتیشبازی، همه با صدای جیغ جونگکوک از خواب پریدن.
جونگکوک داد میزد:
«بیدار شین! امروز روز ورزش آبیه!همگی قراره با هم بریم قایقسوارییی!»
یونگی با چشمهای نیمهباز گفت:
«جونگکوک نگو که میخوای... »
جونگکوک : دقیقا هیونگ... میخوام ببینم امسال چجوری میخوای پیش بری
یونگی : نخیرم جونگکوک من نمیام میخوام پیش زنم بمونم
زن یونگی با داد گفت :
« چی چیو نمیام. همهمون میریم باهم. این یه تجربهی خانوادگیه خوبی میشه.»
اما جیمین تو دلش گفت:
«تجربهی خانوادگی برای شما یعنی من رو بفرستین تو دهن کوسهها... »
---
وقتی رسیدن لب دریاچه، مربی گفت:
«خب، هر قایق جا برای دو نفر داره.»
همه برگشتن سمت جیمین.
زن اول: «من با جیمین میرم.»
زن دوم: «نه، من باید با جیمین برم.»
جیمین که کلافه شده بود داد زد:
«من میخوام با مربی برم!»
آخرش توافق کردن که زنهای جیمین با هم یه قایق بردارن و خود جیمین بره با جونگکوک، چون زن جونگکوک از قایق سواری وحشت داشت.
زن یونگی هم با خود یونگی افتاد تو یه قایق.
یونگی همون لحظه گفت:
«بالاخره تنهایی اونم با زنم نصیبم شد. خدایا شکرت. »
جونگکوک با هیجان پارو میزد و داد میزد:
«هییی هااا! ببین جیمین! حس میکنم دارم تو مسابقه المپیک پارو میزنم!»
جیمین از ترس رنگش پریده بود:
«جونگکوک! آرومتر، داری ما رو میکُشی!»
زنهای جیمین اما هماهنگ با هم پارو میزدن و همزمان میخوندن:
«ما بهترین تیمیم! هیچکس جلودار ما نیست!»
جیمین از دور داد زد:
«شما حتی تو خونه هم تیم من نیستین!»
یونگی؟
یونگی روی قایق دراز کشیده بود و به آسمون نگاه میکرد.
همسرش با اخم گفت:
«یونگی، کمک کن دیگه! من تنهام.»
یونگی تنبلی کرد:
«آب خودش حرکت میکنه، چرا من زحمت بکشم؟»
زنش پارو رو ول کرد، خم شد به سمتش و گفت:
«باشه، پس اگه کمک نکنی، منم میام همینجا دراز میکشم.»
یونگی چپچپ نگاهش کرد، اما وقتی دید صورت همسرش خیلی نزدیک شده، دلش ل*رزید.
همسرش با شیطنت لبخند زد:
«پس یا پارو میزنی... یا همینجا بو*س میگیرم و حواست پرت میشه.»
یونگی رنگش پرید:
«باشه باشه! پارو میزنم! فقط آروم باش...»
زنش خندید، ولی در آخر همون بو*سهی کوتاه رو بهش داد، و یونگی برای اولین بار از ته دلش با دل و جون پارو زد.
ادامه دارد....
صبح روز بعد از آتیشبازی، همه با صدای جیغ جونگکوک از خواب پریدن.
جونگکوک داد میزد:
«بیدار شین! امروز روز ورزش آبیه!همگی قراره با هم بریم قایقسوارییی!»
یونگی با چشمهای نیمهباز گفت:
«جونگکوک نگو که میخوای... »
جونگکوک : دقیقا هیونگ... میخوام ببینم امسال چجوری میخوای پیش بری
یونگی : نخیرم جونگکوک من نمیام میخوام پیش زنم بمونم
زن یونگی با داد گفت :
« چی چیو نمیام. همهمون میریم باهم. این یه تجربهی خانوادگیه خوبی میشه.»
اما جیمین تو دلش گفت:
«تجربهی خانوادگی برای شما یعنی من رو بفرستین تو دهن کوسهها... »
---
وقتی رسیدن لب دریاچه، مربی گفت:
«خب، هر قایق جا برای دو نفر داره.»
همه برگشتن سمت جیمین.
زن اول: «من با جیمین میرم.»
زن دوم: «نه، من باید با جیمین برم.»
جیمین که کلافه شده بود داد زد:
«من میخوام با مربی برم!»
آخرش توافق کردن که زنهای جیمین با هم یه قایق بردارن و خود جیمین بره با جونگکوک، چون زن جونگکوک از قایق سواری وحشت داشت.
زن یونگی هم با خود یونگی افتاد تو یه قایق.
یونگی همون لحظه گفت:
«بالاخره تنهایی اونم با زنم نصیبم شد. خدایا شکرت. »
جونگکوک با هیجان پارو میزد و داد میزد:
«هییی هااا! ببین جیمین! حس میکنم دارم تو مسابقه المپیک پارو میزنم!»
جیمین از ترس رنگش پریده بود:
«جونگکوک! آرومتر، داری ما رو میکُشی!»
زنهای جیمین اما هماهنگ با هم پارو میزدن و همزمان میخوندن:
«ما بهترین تیمیم! هیچکس جلودار ما نیست!»
جیمین از دور داد زد:
«شما حتی تو خونه هم تیم من نیستین!»
یونگی؟
یونگی روی قایق دراز کشیده بود و به آسمون نگاه میکرد.
همسرش با اخم گفت:
«یونگی، کمک کن دیگه! من تنهام.»
یونگی تنبلی کرد:
«آب خودش حرکت میکنه، چرا من زحمت بکشم؟»
زنش پارو رو ول کرد، خم شد به سمتش و گفت:
«باشه، پس اگه کمک نکنی، منم میام همینجا دراز میکشم.»
یونگی چپچپ نگاهش کرد، اما وقتی دید صورت همسرش خیلی نزدیک شده، دلش ل*رزید.
همسرش با شیطنت لبخند زد:
«پس یا پارو میزنی... یا همینجا بو*س میگیرم و حواست پرت میشه.»
یونگی رنگش پرید:
«باشه باشه! پارو میزنم! فقط آروم باش...»
زنش خندید، ولی در آخر همون بو*سهی کوتاه رو بهش داد، و یونگی برای اولین بار از ته دلش با دل و جون پارو زد.
ادامه دارد....
- ۱۳.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط