{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم اخر

پارت ششم ( اخر )




بعد از قایق‌سواری، یونگی خسته روی ت*خت ولو شد.
هنوز موهاش کمی خیس بود.
زنش جلوی آینه ایستاده بود و موهای بلندشو شونه می‌زد.
نور زرد چراغ خواب روی پو*ستش می‌تابید و همه‌چی رو نرم و آرام کرده بود.

یونگی با صدایی گرفته گفت:

«می‌دونی... بعضی وقتا زیادی پرحرفی ولی همین صداته که منو آروم می‌کنه.»

زنش برگشت، ابروشو بالا انداخت:

«این یعنی داری تعریف می‌کنی یا بازم غر می‌زنی؟»

یونگی نیم‌خیز شد و با صدای خیلی آروم ادامه داد:

«دارم اعتراف می‌کنم.»


زنش نزدیک‌تر شد.
وقتی روی ت*خت نشست، فاصله‌شون فقط چند سانتی‌متر بود.
یونگی دستشو جلو برد و موهای خیسشو کنار زد.
انگشت‌هاش روی گر*دنش سر خورد.

«من بلد نیستم قشنگ بگم... ولی فقط می‌دونم هیچ‌کس حق نداره این صحنه رو جز من ببینه.»

زنش با لبخند سرشو کج کرد:

«اگه این حسودیتو نشون نمی‌دادی، باورم نمی‌شد عاشق شدی.»

و همون‌جا، در سکوتی که فقط صدای ن*فس‌هاشون پرش می‌کرد، ل*ب‌هاشونو نزدیک کردن.

شب براشون طولانی‌تر شد... پر از خنده‌های آرام، بو*سه‌های بی‌پایان و نجواهایی که تا صبح ادامه داشت.



---



جونگکوک بعد از دوش گرفتن، هنوز قطره‌های آب از روی موهاش سر می‌خورد.
روی تخت نشست و با حوله موهاشو خشک می‌کرد.
زنش وارد شد، یه لیوان آب آورد، اما همون لحظه نگاهش روی بازوها و شونه‌های خیس جونگکوک گیر کرد.

جونگکوک متوجه شد و با شیطنت گفت:

«داری منو قایق جدیدت می‌بینی؟»

زنش خندید و گفت:

«تو بیشتر شبیه موجی هستی که منو هر بار با خودش می‌بره.»


جونگکوک خندید، لیوانو گرفت و دستشو کشید.
اون رو روی پا*ش نشوند.

«من از دیروز تا حالا فقط به یه چیز فکر می‌کنم... وقتی گفتی شاید بد نباشه غرق بشیم؟»

زنش خجالت‌زده صورتشو برگردوند:

«من فقط شوخی کردم.»

جونگکوک سرشو نزدیک برد به آرومی چونه‌شو بالا گرفت:

«نه، من جدی گرفتم. قول می‌دم هر بار همدیگه رو بغ*ل کنیم، حس کنی داری توی امن‌ترین جا غرق می‌شی.»


زنش به لبخندش با تپش قلبی که دیوانه‌وار به س*ینه‌ش می‌کوبید نگاه می‌کرد.

جونگکوک دستشو پشت گر*دنش گذاشت، آروم کشیدش جلو.
بو*سه‌ای طولانی، پر از حرا*رت.
صدای خنده‌ی زن، صدای ن*فس‌های تند جونگکوک، و زمزمه‌هایی که تا نیمه‌های شب ادامه پیدا کرد.

هر لحظه نز*دیک‌تر... هر لحظه دا*غ‌تر... و هر بار وقتی چشم‌هاشون رو می‌بستن، حس می‌کردن دنیا فقط همین اتاقه.


---



جیمین هنوز دلشوره داشت.
وقتی وارد اتاق شد، دید دو زنش کنار هم نشستن، انگار منتظرش بودن.

زن دوم با نرمی گفت:

«بیا، اینجا جاتو نگه داشتیم.»

زن اول دستشو گرفت و کشیدش وسط.
جیمین بین اون دو نشست، قلبش تند می‌زد:

.«شما دوتا... خیلی بیشتر از حد توان منین.»

زن اول خندید و دستشو گذاشت روی س*ینه‌ش:

«نه، تو دقیقا کسی هستی که ما دوتا کاملش می‌کنیم.»

زن دوم سرشو به شونه‌ی جیمین تکیه داد:

«هرکدوممون یه تیکه از قلبتیم، ولی با همدیگه قلبتو کامل نگه می‌داریم.»


جیمین چیزی نمی‌گفت.
فقط وقتی بو*سه‌ی آرومی روی گونه‌ش حس کرد، ن*فسش بند اومد.
بعد زن دوم هم روی طرف دیگه‌ش بو*سیدش.
جیمین قرمز شد:

«شما دارین منو شکنجه می‌کنین.»

زن‌ها با هم خندیدن، یکی دستاشو گرفت، دیگری موهاشو نوازش کرد.
اتاق پر شد از صدای خنده، ن*فس‌های کوتاه و بو*سه‌های پیاپی.

اون شب، جیمین دیگه به آب و کابوس فکر نکرد... چون هر طرفش پر بود از آغو*شی که نمی‌خواست ازش جدا شه.


هر سه اتاق پر بود از نجواهایی که تا صبح ادامه داشت.

گاهی خنده، گاهی شیطنت، گاهی نگاه‌های طولانی و ن*فس‌هایی که بین هم گره می‌خورد.

سفری که پر از دردسر شروع شده بود، حالا برای هرکدومشون تبدیل شد به شبی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنن.



پایان
خب اولین فیک طنزی که نوشتم تموم شد راجب من و هووم و دوتا جاریام امیدوارم از خوندنش لذت برده باشید
دیدگاه ها (۲۱)

درخواستی تهیونگ پارت اول سال آخر دبیرستان بود. مدرسه برای تو...

پارت دوماز اون روز به بعد، رفتار تهیونگ تغییر کرده بود و بیش...

پارت پنجمیونگی رنگش پرید: «باشه باشه! پارو می‌زنم! فقط آروم ...

پارت چهارم صبح روز بعد از آتیش‌بازی، همه با صدای جیغ جونگکوک...

فیک شروعی دوباره پارت ۱

شروعی دوباره پارت ۲.

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:15«ویو راوی، 8:۱۹ AM، شرکت کیم» جیمین به آرامی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط