{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم



بعد از جلسه‌ی معروفی که زنا تصمیم گرفتن هر ماه دور هم جمع بشن، دفعه‌ی بعد یه پیشنهاد جدید دادن.

زن دوم جیمین گفت:

«بچه‌ها، چرا سفر دسته‌جمعی نریم؟»

بقیه زنا ذوق‌زده شدن:

«آره آره! عالیه!»


مردا همزمان واکنش دادن:

یونگی: «نه.»

جونگکوک: «وااای چه باحال!»

جیمین: «خدایا به من صبر بده...»



---



یونگی با اخم، چمدونشو گذاشت جلوی در و گفت:

«من فقط یه دست لباس آوردم. اگه قراره کسی ایراد بگیره، همینه که هست.»

زنش با تعجب نگاه کرد:

«یعنی چی یه دست لباس؟ حداقل پنج‌تا تی‌شرت، سه‌تا شلوار، دو جفت کفش باید ببری!»

یونگی همون‌طور که هدفونشو تو گوشش می‌ذاشت گفت:

«من با همون یه دست می‌سازم.»


جونگکوک اما برعکس بود.
اون یه چمدون فقط برای کفش آورده بود!

زنش سرشو تکون داد و گفت:

«من فکر می‌کردم تویی که اینقدر ساده‌ای، نه اینکه از من بدتر باشی.»


اما اوضاع جیمین بحرانی‌تر از همه بود.
چون هر کدوم از زناش جداگانه براش یه چمدون بسته بودن!

وقتی جیمین سه تا چمدون رو دید، داد زد:

«من فقط یه نفرم! اینا چیه؟!»

زن‌هاش با لبخند جواب دادن:

«یکی برای لباس‌های رسمی، یکی برای لباس‌های غیررسمی، یکی هم برای مواقع ضروری.»

جیمین آهی کشید:

«موقعات ضروری؟ یعنی چی؟ زلزله میاد؟!»

زن‌هاش خندیدند.


سه خانواده با یه مینی‌بوس کرایه‌ای راه افتادن.

یونگی نشست صندلی آخر، هدفون تو گوش، در حال چرت زدن.
جونگکوک جلو نشسته بود و راننده رو سوال‌پیچ می‌کرد:

«آقا این مینی‌بوس چند اسب بخاره؟
سرعتش چقدره؟
مصرف بنزینش چقدره؟»

راننده با کلافگی جواب می‌داد.


اما وسط مینی‌بوس، زنا نشسته بودن و می‌خندیدن.

زن اول جیمین گفت:

«ما باید وقتی رسیدیم، همه با هم بریم خرید.»

زن یونگی ذوق کرد:

«آره! من یه لیست دارم.»

یونگی از عقب داد زد:

«لیستتو آتیش بزن!»

زن دوم جیمین هم گفت:

«بعدش هم می‌ریم کافه، یه عالمه عکس می‌گیریم.»

جونگکوک برگشت با هیجان:

«باشه، فقط بذارین منم عضله‌هامو توی عکس نشون بدم.»

زنش زیر لب غر زد:

«یعنی هر عکسی رو می‌خواد تبدیل کنه به پوستر باشگاه...»

بعد هر چهارتا زدن زیر خنده.


وقتی رسیدن به ویلایی که اجاره کرده بودن، جیمین حس کرد داره سکته می‌کنه.
چون اتاقا محدود بودن.

زن‌ها گفتن:

«خب ما چهارتا با هم یه اتاق می‌گیریم.»

مردا با وحشت گفتن:

«پس ما کجا بخوابیم؟»

زن‌ها با لبخند جواب دادن:

«شما سه‌تا هم برید توی همون اتاق کوچیک کنار آشپزخونه.»

یونگی گفت:

«من اصلاً نیومدم که توی انباری بخوابم.»

جونگکوک شونه بالا انداخت:

«من عادت دارم هر جا باشم می‌خوابم.»

جیمین دستشو زد به سرش:

«این یعنی سه شب باید صدای خر و پف شما دو تا رو تحمل کنم...»


---


روز اول، زنا رفتن خرید.
یونگی به جونگکوک و جیمین گفت:

«ببینید، الان بهترین فرصت برای آرامشه. اونا نیستن.»

جونگکوک با لبخند گفت:

«آره، بریم بدوییم!»

یونگی با جدیت جواب داد:

«نه.»

اما جیمین با نگرانی گفت:

«نه، من می‌شناسمشون. وقتی برگردن و ما رو بیکار ببینن، میگن چرا کاری نکردین. باید یه نقشه داشته باشیم.»

نتیجه؟
اون سه نفر تصمیم گرفتن غذا درست کنن تا زنا رو سورپرایز کنن.

ولی…

یونگی وسط کار خوابش برد.
جونگکوک به جای درست کردن سالاد، داشت تخم‌مرغ‌ها رو مثل توپ پرتاب می‌کرد که قدرت دستشو تست کنه.
جیمین تنها موند وسط آشپزخونه، با یک قابلمه‌ی سوخته.

وقتی زن‌ها برگشتن، خونه پر از دود بود.

زن دوم جیمین زد زیر خنده:

«ما فقط سه ساعت رفتیم خرید... شما توی سه ساعت آشپزخونه رو منفجر کردین؟!»

زن یونگی دست به کمر گفت:

«یونگی! مگه نگفته بودم فقط بخواب؟!»

یونگی خواب‌آلود جواب داد:

«منم همین کارو کردم...»



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴۲)

پارت سومبعد از فاجعه‌ی «آشپزخونه‌ی سوخته»، زنا تصمیم گرفتن خ...

پارت چهارم صبح روز بعد از آتیش‌بازی، همه با صدای جیغ جونگکوک...

فیک طنز گونه جیمین و جونگکوک و یونگی (چند پارتی هم هست)« قبل...

پارت ششم ( اخر )ماه‌ها بعد از گرمی 2025، دنیا همچنان پر از ش...

آلفا خوشتیپ من پارت ششم راوی : خب بریم سراغ یونمین که دیشب چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط