{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم



یونگی رنگش پرید:

«باشه باشه! پارو می‌زنم! فقط آروم باش...»

زنش خندید، ولی در آخر همون بو*سه‌ی کوتاه رو بهش داد، و یونگی برای اولین بار از ته دلش با دل و جون پارو زد.


---


جونگکوک که جوگیر شده بود، قایقشو محکم به قایق زن‌های جیمین کوبید.

زن دوم جیمین جیغ زد:

«هی! داری قایقمونو سوراخ می‌کنی!»

جونگکوک با خنده جواب داد:

«این اسمش مسابقه‌ی برخورده نه قایق سواری کودکانه!»

جیمین سرشو گرفت و گفت :

«این مسابقه مرگه... من دارم توی یه فیلم کمدی سیاه زندگی می‌کنم...»

و درست همون لحظه قایق جیمین و جونگکوک واژگون شد!

جونگکوک مثل دلفین پرید وسط آب و با خنده داد زد:

«وااای! چه خنکه!»

جیمین وسط آب دست و پا می‌زد و فریاد می‌کشید:

«کمک! من بلد نیستم شنا کنم! هنوز قسط موبایلم مونده!»

زن‌های جیمین سریع قایق خودشون رو بردن نزدیک و جیمینو کشیدن بالا.

زن اول: «عزیزم، ما نجاتت دادیم.»

زن دوم: «آره، بدون ما تو غرق می‌شدی، دیدی ما دوتا ناجی زندگیتیم.»

جیمین با چشمای گرد گفت:

«بله، شما دوتا هم ناجی من و هم قاتل اعصاب من هستید... !»

اما وقتی هر دو زن با هم بو*سه‌ی کوتاهی روی صورتش گذاشتن، رنگ صورتش قرمز شد.

زن اول: «تو مال ما دوتایی.»

زن دوم: «هیچ‌وقت تنها نیستی.»

جیمین بین اون دو بغل گیر کرده بود، لبخند محوی زد و گفت:

«خب... حداقل مرگ وسط دریا اینقدر شیرین نبود.»


---


جونگکوک برای بار دوم با همسرش سوار قایق شد و بهش این اطمینان داد که چیزی نیست تا وقتی کنارشه نباید بترسه سپس با هیجان پارو می‌زد، زنش داد زد:

«آروم‌تر! ما الان واژگون می‌شیم!»

جونگکوک خندید:

«نترس! اگه غرق بشیم، من قهرمانت می‌شم و می‌کشمت بیرون.»

زنش لبخند زد و فکر شیطانی به سرش زد و گفت:

«خب پس شاید بد نباشه غرق بشیم.»

جونگکوک جا خورد، بعد خنده‌اش گرفت.
پارو رو ول کرد و به سمتش خم شد:

«تو خیلی شیطونی...»

زنش با خجالت به دریا نگاه کرد اما وقتی جونگکوک دستشو گرفت و گفت:

«قول میدم هرجا باشیم، حتی وسط دریا، نمی‌ذارم تنها بمونی.»

همسرش دلش ذوب شد.

لحظه‌ای با هم خندیدن، بعد دوباره شروع کردن به پارو زدن، این بار هماهنگ و پر از شور عاشقانه.


---


وقتی برگشتن لب ساحل، همه خسته بودن.

یونگی و زنش روی ماسه‌ها کنار هم دراز کشیدن، سرشون رو روی شونه‌‌های همدیگر گذاشته بودن.

جونگکوک و همسرش دست همدیگه رو گرفته بودن و هنوز با خنده درباره‌ی «غرق شدن فرضی» کل‌کل می‌کردن.


و جیمین؟
بین دو زنش نشسته بود، هر کدوم یه حوله انداخته بودن روی شونه‌ش.

زن‌ها با هم گفتن:

«این سفر بهترین تجربه‌مون بود.»

جیمین آه کشید و در دلش گفت:

«بهترین برای شما... برای من تمرین بقا.»

اما وقتی به صورت‌های خندانشون نگاه کرد، لبخند کوچیکی زد و دلش گرم شد.

جونگکوک یکدفعه ای گفت:

«بیاید فردا دوباره بریم! خیلی باحال بود!»

همه با هم یک صدا گفتند:

«نهههههه!»



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۲۷)

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟏جیمین خواست با لگد جونگکوک رو بزنه که ...

چندپارتی یونگی

چندپارتی یونگی

پارت ۲۵ — «نقشه‌ی رها»رها رفت توی آشپزخونه و در رو پشت سرش ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط