پارت سوم
پارت سوم
بعد از فاجعهی «آشپزخونهی سوخته»، زنا تصمیم گرفتن خودشون همهی کارها رو دست بگیرن.
اما برای اینکه مردا رو خوشحال کنن یا حداقل ساکت نگه دارن گفتن:
«امشب میریم لب دریا آتیشبازی! یه شب قشنگ و رمانتیک.»
یونگی غر زد اما برای اینکه زنش ناراحت نشه گفت:
«رمانتیک برای شماست، برای ما فقط صدای بمب و جرقهست اما منم میام.»
جونگکوک هیجانزده بود:
«وااای! من خودم میخوام فیتیله رو روشن کنم!»
جیمین با استرس گفت:
«لطفاً کسی چیزی رو منفجر نکنه، من همینجوری هم دو برابر مشکل دارم...»
زنا وسایل پیکنیک آوردن:
پتو، تنقلات، نوشیدنی، و دوربین برای عکس گرفتن.
مردا مسئول آتیشبازی شدن.
یونگی گفت:
«من فقط کبریت روشن میکنم. مسئولیت بیشتر نمیگیرم.»
جونگکوک مثل یه بچه پنج ساله همهی جعبهی فشفشهها رو برداشت:
«اینا همه مال منه! من پادشاه آتیشبازیم!»
جیمین آه کشید:
«یه روزی من به خاطر شماها توی اخبار میرم...»
بعد هر سه شروع به خندیدن کردن.
شب شد.
آسمون پرستاره بود.
زن دوم جیمین دوربین به دست گفت:
«خب، آماده شین! میخوام بهترین عکسارو بگیرم.»
زن یونگی لبخند زد:
«یونگی، حداقل یه بار بخند تو عکسها.»
یونگی بیحوصله اما در دلش غوغایی به پا بود گفت:
«این بهترین خندهمه.»
یه لبخند نصفهنیمه زد، از اون لبخندای لثه ای معروفش.
جونگکوک اولین فشفشه رو روشن کرد و با خوشحالی داد زد:
«ببینین! چه قشنگ شد!»
زنش گفت:
«فقط خواهش میکنم دستتو نسوزونی.»
جونگکوک جواب داد:
«آره بابا، من حرفهایم.»
همین رو گفت و همون لحظه فشفشه افتاد نزدیک کفش خودش!
همه جیغ زدن و جونگکوک با خنده پرید بالا:
«دیدین؟ اسپورت جدید ساختم، اسمش پرش آتشینه!»
بعد نوبت یونگی شد.
اون یه فشفشهی کوچیک برداشت، آروم روشن کرد، رفت یه گوشه گذاشت و با خونسردی نشست.
زنش با تعجب گفت:
«وااای، خیلی قشنگ شد! یونگی، چرا همیشه اینقدر سادهای؟»
یونگی جواب داد:
«چون هرچی کمتر دخالت کنی، کمتر میسوزی، اما ته دلش به حرفای زنش میخندید.»
اما دردسر اصلی وقتی شروع شد که جیمین رو مجبور کردن یه فشفشهی بزرگ روشن کنه.
اون دستاش میلرزید.
زن اولش گفت:
«عزیزم، نترس! ما پشتتیم.»
زن دومش هم گفت:
«آره، اگه نسوزی خیلی خوشگل میشی.»
جیمین با گریه و استرس گفت:
«خیلی دلگرمکنندهست، مرسی!»
اون فیتیله رو روشن کرد، ولی به جای اینکه بذاره زمین، تو دستش موند.
همه با هم داد زدن:
«بذار زمین! بذار زمین!»
جیمین دوید، سر خورد، و فشفشه مستقیم رفت توی سبد خوراکیها!
چیپسها، نوشیدنیها و یه کیک خامهای، همه ترکید و پخش شد.
زنها اولش مات موندن.
بعد همه با هم زدن زیر خنده.
زن دوم جیمین اشکاشو پاک کرد و گفت:
«هیچکدوم از آتیشبازیها به قشنگی این نبود.»
زن یونگی هم گفت:
«به نظرم این بهترین سفر زندگیمونه.»
جونگکوک با صورت خامهای گفت:
«من هنوز آمادهم برای دور دوم!»
یونگی زنش بغل کرد و پتو رو کشید روی سرش و زمزمه کرد:
«کاش همون خونه خوابیده بودم... حداقل با زنم تنها میموندم.»
و جیمین؟
وسط همهی این قهقههها نشسته بود، در حالی که دو زنش از دو طرف بو*سش میکردن و میگفتن:
«عزیزم! تو قهرمان شبی، ما بهت افتخار میکنیم!»
همین حرف باعث شد جیمین لبخند نیمه بزند.
ادامه دارد....
بعد از فاجعهی «آشپزخونهی سوخته»، زنا تصمیم گرفتن خودشون همهی کارها رو دست بگیرن.
اما برای اینکه مردا رو خوشحال کنن یا حداقل ساکت نگه دارن گفتن:
«امشب میریم لب دریا آتیشبازی! یه شب قشنگ و رمانتیک.»
یونگی غر زد اما برای اینکه زنش ناراحت نشه گفت:
«رمانتیک برای شماست، برای ما فقط صدای بمب و جرقهست اما منم میام.»
جونگکوک هیجانزده بود:
«وااای! من خودم میخوام فیتیله رو روشن کنم!»
جیمین با استرس گفت:
«لطفاً کسی چیزی رو منفجر نکنه، من همینجوری هم دو برابر مشکل دارم...»
زنا وسایل پیکنیک آوردن:
پتو، تنقلات، نوشیدنی، و دوربین برای عکس گرفتن.
مردا مسئول آتیشبازی شدن.
یونگی گفت:
«من فقط کبریت روشن میکنم. مسئولیت بیشتر نمیگیرم.»
جونگکوک مثل یه بچه پنج ساله همهی جعبهی فشفشهها رو برداشت:
«اینا همه مال منه! من پادشاه آتیشبازیم!»
جیمین آه کشید:
«یه روزی من به خاطر شماها توی اخبار میرم...»
بعد هر سه شروع به خندیدن کردن.
شب شد.
آسمون پرستاره بود.
زن دوم جیمین دوربین به دست گفت:
«خب، آماده شین! میخوام بهترین عکسارو بگیرم.»
زن یونگی لبخند زد:
«یونگی، حداقل یه بار بخند تو عکسها.»
یونگی بیحوصله اما در دلش غوغایی به پا بود گفت:
«این بهترین خندهمه.»
یه لبخند نصفهنیمه زد، از اون لبخندای لثه ای معروفش.
جونگکوک اولین فشفشه رو روشن کرد و با خوشحالی داد زد:
«ببینین! چه قشنگ شد!»
زنش گفت:
«فقط خواهش میکنم دستتو نسوزونی.»
جونگکوک جواب داد:
«آره بابا، من حرفهایم.»
همین رو گفت و همون لحظه فشفشه افتاد نزدیک کفش خودش!
همه جیغ زدن و جونگکوک با خنده پرید بالا:
«دیدین؟ اسپورت جدید ساختم، اسمش پرش آتشینه!»
بعد نوبت یونگی شد.
اون یه فشفشهی کوچیک برداشت، آروم روشن کرد، رفت یه گوشه گذاشت و با خونسردی نشست.
زنش با تعجب گفت:
«وااای، خیلی قشنگ شد! یونگی، چرا همیشه اینقدر سادهای؟»
یونگی جواب داد:
«چون هرچی کمتر دخالت کنی، کمتر میسوزی، اما ته دلش به حرفای زنش میخندید.»
اما دردسر اصلی وقتی شروع شد که جیمین رو مجبور کردن یه فشفشهی بزرگ روشن کنه.
اون دستاش میلرزید.
زن اولش گفت:
«عزیزم، نترس! ما پشتتیم.»
زن دومش هم گفت:
«آره، اگه نسوزی خیلی خوشگل میشی.»
جیمین با گریه و استرس گفت:
«خیلی دلگرمکنندهست، مرسی!»
اون فیتیله رو روشن کرد، ولی به جای اینکه بذاره زمین، تو دستش موند.
همه با هم داد زدن:
«بذار زمین! بذار زمین!»
جیمین دوید، سر خورد، و فشفشه مستقیم رفت توی سبد خوراکیها!
چیپسها، نوشیدنیها و یه کیک خامهای، همه ترکید و پخش شد.
زنها اولش مات موندن.
بعد همه با هم زدن زیر خنده.
زن دوم جیمین اشکاشو پاک کرد و گفت:
«هیچکدوم از آتیشبازیها به قشنگی این نبود.»
زن یونگی هم گفت:
«به نظرم این بهترین سفر زندگیمونه.»
جونگکوک با صورت خامهای گفت:
«من هنوز آمادهم برای دور دوم!»
یونگی زنش بغل کرد و پتو رو کشید روی سرش و زمزمه کرد:
«کاش همون خونه خوابیده بودم... حداقل با زنم تنها میموندم.»
و جیمین؟
وسط همهی این قهقههها نشسته بود، در حالی که دو زنش از دو طرف بو*سش میکردن و میگفتن:
«عزیزم! تو قهرمان شبی، ما بهت افتخار میکنیم!»
همین حرف باعث شد جیمین لبخند نیمه بزند.
ادامه دارد....
- ۱۲.۹k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط