{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاه پارت

پادشاه (پارت ۹)
*رسیدن به قصر*
شین وو ویو:
رسیدیم من قرار بود با این خانم ازدواج کنم من کلا ندیدمش میخواستم ببینمش بار رو تحویل دادم و یواشکی رفتم کنار اتاق شاه زاده یه دختره خوشگلی بود درسته کامل صورتش رو ندیدم فقط نیم رخش رو دیدم یهو اسم من رو صدا زد
شاه زاده:شین وو قرار شوهرم باشه هورا
*یهو خدمتکار وارد اتاق شد*
شاه زاده :چیشده ؟
خدمتکار: خانم بورا (خواهر ناتنی شاه زاده)سرم داد زدن
شاهزاده: چرا
خدمتکار : چون یکم غذا شون رو دیر تر رسوندم
شاهزاده:عیب نداره بیا این کادو هارو بهت بدم
خدمتکار:ولی اینا کادوی عروسیتون هستن
شاهزاده:باش ببر مال خودت
خدمتکار:واقعا ممنونم
شاهزاده:برو سر کارت
خدمتکار : ممنونم رفتم
*خدمتکار رفت*
*فردا روز عروسی*
عاقد : خب عروس طزیم کنند
حالا من شما رو
شین وو: صبر کنید ایشون زن من نیستند
عاقد :یعنی چی ؟
شین وو: ایشون خواهر عروس هستن عروس واقعی من کجاست؟
عروس: من خود عروس هستم
شین وو: من زن واقعیم رو میخوام
*چندتا سرباز اومدن*
سرباز : شما نمیتونبد ازدواج کنید چون قانون ممنوعیت ازدواج آمده
[پایان فلش بک]
دیدگاه ها (۰)

پادشاه(پارت ۱۰)میهو ویو:نمیخوام شین وو بفهمه من زنشم که هفت ...

پادشاه(پارت ۱۱)شین وو :بیا بریم *ته و شین سوار اسب با یه لشگ...

پادشاه(پارت۸)داشتم بهش یاد میدادم که یهو پاش پیچ خورد افتاد ...

پادشاه(پارت ۷)میهو:باشپرش زمانی به ی ساعت بعد*میهو وارد اتاق...

☆سادیسمی من p/²

سناریوی طنز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط