﴾dokhtar saeha﴿
﴾dokhtar saeha﴿
part:⑥
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
تق...
تق...
تق...
جنا ناخودآگاه دفترچه را محکم در آغوشش گرفت.
قلبش آنقدر تند میزد که احساس میکرد هر لحظه ممکن است از سینهاش بیرون بزند.
جونگکوک سریع چراغقوه را خاموش کرد.
تاریکی همهجا را فرا گرفت.
فقط صدای نفسهای آرام آنها شنیده میشد.
قدمها درست پشت در اتاق متوقف شدند.
سکوت...
چند ثانیهای که برای جنا مثل چند ساعت گذشت.
ناگهان دستگیره آرام تکان خورد.
جنا نفسش را حبس کرد.
اما در باز نشد.
بعد از چند لحظه، صدا دورتر شد.
انگار آن شخص از راهرو عبور کرده بود.
جونگکوک آهسته گفت:
«باید بریم.»
اما جنا سرش را تکان داد.
«نه... اول باید دفترچه رو بخونم.»
او صفحه بعد را باز کرد.
دستخط پدرش ادامه داشت:
"جنا... اگه این نوشته رو میخونی، یعنی حقیقت از چیزی که فکر میکنی خطرناکتره."
چشمان جنا پر از اشک شد.
سالها بود صدای پدرش را نشنیده بود، اما حالا انگار کلماتش دوباره زنده شده بودند.
او به خواندن ادامه داد:
"من چیزی پیدا کردم که هیچکس نباید پیداش میکرد. گروهی که خودشون رو «سایهها» مینامن."
جونگکوک با شنیدن این اسم رنگش پرید.
جنا فوراً به او نگاه کرد.
«تو این اسم رو میشناسی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
سپس آرام گفت:
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی...»
اما قبل از اینکه توضیح بدهد، صدای زنگ تلفن جنا بلند شد.
یک شماره ناشناس.
جنا با تردید تماس را پاسخ داد.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد صدای مردی آرام و سرد شنیده شد:
«دفترچه رو پیدا کردی...»
جنا خشکش زد.
«شما کی هستین؟»
مرد خندید.
خندهای که باعث شد مو به تنش سیخ شود.
سپس فقط یک جمله گفت:
«دیر یا زود حقیقت رو میفهمی... درست مثل پدرت.»
تماس قطع شد.
همان لحظه صدای موتور یک ماشین از بیرون ساختمان بلند شد.
جونگکوک به سمت پنجره دوید.
صورتش درهم رفت.
«نه...»
جنا با نگرانی پرسید:
«چی شده؟»
جونگکوک از پنجره عقب رفت و با صدایی جدی گفت:
«اونها پیدامون کردن.»
و در نور کم خیابان، چند نفر با لباسهای سیاه از ماشینها پیاده شدند و به سمت ساختمان حرکت کردند...
✨🖤 (ادامه دارد...) 🖤✨
part:⑥
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
تق...
تق...
تق...
جنا ناخودآگاه دفترچه را محکم در آغوشش گرفت.
قلبش آنقدر تند میزد که احساس میکرد هر لحظه ممکن است از سینهاش بیرون بزند.
جونگکوک سریع چراغقوه را خاموش کرد.
تاریکی همهجا را فرا گرفت.
فقط صدای نفسهای آرام آنها شنیده میشد.
قدمها درست پشت در اتاق متوقف شدند.
سکوت...
چند ثانیهای که برای جنا مثل چند ساعت گذشت.
ناگهان دستگیره آرام تکان خورد.
جنا نفسش را حبس کرد.
اما در باز نشد.
بعد از چند لحظه، صدا دورتر شد.
انگار آن شخص از راهرو عبور کرده بود.
جونگکوک آهسته گفت:
«باید بریم.»
اما جنا سرش را تکان داد.
«نه... اول باید دفترچه رو بخونم.»
او صفحه بعد را باز کرد.
دستخط پدرش ادامه داشت:
"جنا... اگه این نوشته رو میخونی، یعنی حقیقت از چیزی که فکر میکنی خطرناکتره."
چشمان جنا پر از اشک شد.
سالها بود صدای پدرش را نشنیده بود، اما حالا انگار کلماتش دوباره زنده شده بودند.
او به خواندن ادامه داد:
"من چیزی پیدا کردم که هیچکس نباید پیداش میکرد. گروهی که خودشون رو «سایهها» مینامن."
جونگکوک با شنیدن این اسم رنگش پرید.
جنا فوراً به او نگاه کرد.
«تو این اسم رو میشناسی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
سپس آرام گفت:
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی...»
اما قبل از اینکه توضیح بدهد، صدای زنگ تلفن جنا بلند شد.
یک شماره ناشناس.
جنا با تردید تماس را پاسخ داد.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد صدای مردی آرام و سرد شنیده شد:
«دفترچه رو پیدا کردی...»
جنا خشکش زد.
«شما کی هستین؟»
مرد خندید.
خندهای که باعث شد مو به تنش سیخ شود.
سپس فقط یک جمله گفت:
«دیر یا زود حقیقت رو میفهمی... درست مثل پدرت.»
تماس قطع شد.
همان لحظه صدای موتور یک ماشین از بیرون ساختمان بلند شد.
جونگکوک به سمت پنجره دوید.
صورتش درهم رفت.
«نه...»
جنا با نگرانی پرسید:
«چی شده؟»
جونگکوک از پنجره عقب رفت و با صدایی جدی گفت:
«اونها پیدامون کردن.»
و در نور کم خیابان، چند نفر با لباسهای سیاه از ماشینها پیاده شدند و به سمت ساختمان حرکت کردند...
✨🖤 (ادامه دارد...) 🖤✨
- ۷۵۱
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط