{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴾dokhtar saeha﴿

﴾dokhtar saeha﴿

part:④


جنا به گردنبند خیره شده بود.

نفسش در سینه حبس شده بود.

این غیرممکن بود...

او آن گردنبند را خوب می‌شناخت. سال‌ها پیش پدرش همیشه آن را به گردن داشت و هیچ‌وقت از خودش جدا نمی‌کرد.

جنا با صدایی لرزان پرسید:

«این گردنبند... از کجا آوردیش؟»

جونگکوک نگاه کوتاهی به گردنبند انداخت.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«این تنها چیزی بود که از دوست قدیمی‌ام برام باقی موند.»

«دوست قدیمی؟»

«پدرت.»

انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شد.

جنا احساس کرد قلبش از تپش ایستاده است.

جونگکوک ادامه داد:

«من و پدرت سال‌ها کنار هم کار می‌کردیم. تا روزی که همه چیز به هم ریخت.»

«پس بهم بگو کجاست!»

برای اولین بار صدای جنا بلند شد.

اما جونگکوک فقط سرش را پایین انداخت.

«هنوز نمی‌دونم.»

اشک در چشمان جنا جمع شد.

او از جواب‌های نصفه‌ونیمه خسته شده بود.

همه چیز پر از راز بود.

همه چیزی می‌دانستند اما هیچ‌کس حقیقت کامل را نمی‌گفت.

جونگکوک پرونده را از روی میز برداشت و یکی از عکس‌های داخل آن را بیرون کشید.

در عکس چند نفر کنار هم ایستاده بودند.

پدر جنا هم بین آن‌ها دیده می‌شد.

اما یک نفر روی عکس با خودکار قرمز خط خورده بود.

جنا با تعجب پرسید:

«این کیه؟»

جونگکوک رنگش پرید.

«کسی که نباید اسمش رو بدونی.»

«چرا؟»

«چون هنوز زنده‌ست.»

سکوت سنگینی میانشان افتاد.

ناگهان صدای تلفن جنا بلند شد.

پیامی ناشناس روی صفحه ظاهر شد:

"دست از جست‌وجو بردار. بعضی رازها نباید پیدا بشن."

رنگ از صورت جنا پرید.

او این شماره را نمی‌شناخت.

دستانش لرزید.

پیام دوم بلافاصله رسید:

"ما تو رو زیر نظر داریم."

جنا با وحشت اطرافش را نگاه کرد.

کتابخانه پر از آدم بود.

اما حالا احساس می‌کرد هرکدام از آن‌ها می‌توانند مراقبش باشند.

جونگکوک سریع گوشی را از دست او گرفت و پیام را خواند.

چهره‌اش جدی شد.

«دیر شده...»

«منظورت چیه؟»

«یعنی فهمیدن که تو وارد این ماجرا شدی.»

جنا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.

«کی؟»

جونگکوک جواب نداد.

فقط از پنجره به خیابان نگاه کرد.

سپس آرام گفت:

«از این لحظه به بعد، نمی‌تونی به هیچ‌کس اعتماد کنی.»

و درست همان لحظه، جنا متوجه شد یک ماشین مشکی از چند دقیقه قبل روبه‌روی کتابخانه پارک کرده است...

و راننده بدون اینکه چشم بردارد، به ساختمان خیره شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اون قلب قرمز کن تا قلب منم قرمز بشه ❤️

حمایت؟
دیدگاه ها (۶)

﴾dokhtar saeha﴿part:⑤جنا بی‌اختیار به سمت پنجره رفت.ماشین مش...

﴾dokhtar saeha﴿part:⑥صدای قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شد.تق...تق...تق...

﴾dokhtar saeha﴿part:③جنا با تمام توان می‌دوید.صدای قدم‌ها پش...

﴾dokhtar saeha﴿part:②جنا چند قدم عقب رفت.قلبش آن‌قدر تند می‌...

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط