{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴾dokhtar saeha﴿

﴾dokhtar saeha﴿

part:⑦

جنا از پنجره به بیرون نگاه کرد.

چهار نفر با لباس‌های سیاه آرام به سمت ساختمان می‌آمدند.

هیچ‌کدام عجله نداشتند.

انگار مطمئن بودند که شکارشان جایی برای فرار ندارد.

جونگکوک زیر لب گفت:

«رسیدن...»

جنا با اضطراب پرسید:

«حالا چی کار کنیم؟»

جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.

بعد به انتهای اتاق اشاره کرد.

«یه راه مخفی هست. زود باش!»

آن‌ها از میان وسایل قدیمی و جعبه‌های خاک‌گرفته عبور کردند.

در گوشه اتاق، کمدی قدیمی قرار داشت.

جونگکوک آن را کنار زد.

پشت کمد دری کوچک نمایان شد.

جنا با تعجب گفت:

«این قبلاً اینجا بود؟»

جونگکوک لبخند تلخی زد.

«پدرت ساخته بودش.»

شنیدن نام پدرش دوباره قلب جنا را فشرد.

آن‌ها وارد راهروی باریکی شدند و در را پشت سرشان بستند.

فضا تاریک و سرد بود.

تنها نور، چراغ‌قوه کوچکی بود که جونگکوک در دست داشت.

ناگهان جنا متوجه چیزی روی دیوار شد.

نمادی عجیب که با رنگ قرمز کشیده شده بود.

همان نمادی که روی یکی از مدارک داخل پرونده دیده بود.

او آرام گفت:

«این علامت...»

جونگکوک ایستاد.

نگاهش روی نماد ثابت ماند.

«یعنی قبلاً یکی از اعضای سایه‌ها اینجا بوده.»

جنا احساس کرد لرزه‌ای از ستون فقراتش عبور کرد.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، نور چراغ‌قوه روی انتهای راهرو افتاد.

در آنجا دری فلزی دیده می‌شد.

روی در فقط یک جمله نوشته شده بود:

"حقیقت همیشه بهای خودش را دارد."

جونگکوک آرام زمزمه کرد:

«پس پدرت واقعاً اینجا رو پیدا کرده بود...»

او دستش را روی دستگیره گذاشت.

در با صدایی سنگین باز شد.

پشت آن اتاقی مخفی قرار داشت.

اما چیزی که جنا دید باعث شد در جایش خشک شود.

تمام دیوارهای اتاق پر از عکس بودند.

عکس‌هایی از افراد مختلف...

و در میان آن‌ها، ده‌ها عکس از خود جنا.

عکس‌هایی که بعضی از آن‌ها مربوط به همین چند روز اخیر بودند.

جنا با وحشت عقب رفت.

«نه... این امکان نداره...»

یعنی تمام این مدت کسی او را زیر نظر داشته است؟

در همان لحظه، روی یکی از میزهای اتاق چراغ کوچکی روشن شد.

و صفحه یک لپ‌تاپ قدیمی خودبه‌خود بالا آمد.

فقط یک جمله روی صفحه دیده می‌شد:

«خوش اومدی جنا... مدت‌ها منتظر رسیدنت بودم.»

و پایین جمله، نام فرستنده ظاهر شد:

"پدر"

✨🖤 ادامه دارد... 🖤✨
دیدگاه ها (۲)

﴾dokhtar saeha﴿part:⑧جنا خیره به صفحه‌ی لپ‌تاپ مانده بود.نفس...

﴾dokhtar saeha﴿part:⑨جنا با وحشت به آینه خیره شد.سایه‌ی سوم ...

﴾dokhtar saeha﴿part:⑥صدای قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شد.تق...تق...تق...

﴾dokhtar saeha﴿part:⑤جنا بی‌اختیار به سمت پنجره رفت.ماشین مش...

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۶صدای سامان هنوز در راهروی مخفی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط