Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۲۲
کناره سطون کافه ایستاده بود و با نگاه های پر از سوال به دختری که
کناره جاده ایستاده، و به برج ایفل نورانی خیره بود صورتی را نمیدید اما خوب میدونست که حالت چهره اش غمگین و شکست خورده ست،
جیمین دست به سینه شد ... چرا اومده بیرون بخاطر چی ..
زیر لب با خودش زمزمه کرد هویون با چشم های نامید و غمناکش آهسته پلک میزد در دلش غوغای به پا بود هوای زیبا و خنک آن شهر اجازه نمیداد اشک از چشمانش سرازیر بشند به حس زیبا بهش اعطاء میکرد درحینی که قبلش نامید و پر از درد بود آهی کشید لحظه ای حس کرد کسی پشته سرش ایستاده رو برگردوند و پشته سرش را نگاه نمود اما هیچکس نبود
فکر کرد خیالاتی شده
جیمین پشته سطون ایستاد کلافه به آسمان نگاه کرد چرا که نمیخواست از طرف خودش مهر یا عشقی به هویون بده از چیزای که فهمیده بود فکر میکرد دشمنی بزرگی درمیان آنهاست،
هویون قدم برداشت و بدون دیدن جیمین وارده کافه شد و به سوی یه سول و جونگ کوک رفت سعی در این آوردن اجباری روی صورتش بیان نمود : خوشتون اومد دختر کوچولو تون رو چطوری معرفی کردم
یه سول با ذوق و لبخند گفت : خیلی قشنگ بود نمیدونم چطوری تشکر کنم
هویون یکی محکم زد رو شانه جونگ کوک و جواب داد : نه بابا چه تشکری فقط خواستم حالو هوات عوض بشه مگه نه جونگ کوک
جونگ کوک که هواسش به حرف های آنها نبود سر بلند کرد و از دورغ آره ای گفت و به سوی جیمین رفت خوشحال بود از دختر دار شدن اما هنوزم تحه قلبش ناراحت و شکسته بود جیمین به دیوار تکیه داد با لحن خش دار و نگاهی که روی هویون بود گفت : هی مرد چرا قیافت توهمه خوشحال نشدی از وجود دخترت
جونگ کوک کلافه نگاهش کرد : اوف این چه حرفیه اون بچه منه چرا خوشحال نشم اما نمیدونم بعد از ازدواج چطور میتونم با یه سول زندگی کنم... غمگین به پایین نگاه کرد جیمین لبخند بی ذوقی زد : فقط کافیه گذشته رو فراموش کنی همین فردا شب مراسم عروسی شماست
جونگ کوک تنها با یک نفس غمگین گفت : فردا شب....
........
شبها ذهنش پر از گفتوگوهای ناتمام بود.
حرفهایی که هرگز گفته نشدند، اما زندگیاش را شکل دادند.
یه سول روی تخت نشسته، و به تاجه تخت تکیه داده بود بعد از مهمانی حسابی خسته شده بود اما ارزشش رو داشت چون فهمید که بچش سه دختره فرشته ناز که زندگیش رو عوض کرد، جونگ کوک با لیوان قهوه ای وارده اتاق شد و قطار افکار دختر ایستاده چشم دوخت به عشقش و با ذوق لب زد : جونگ کوک اسم دخترمون رو چی بزاریم
جونگ کوک بیخیال جرعه ای از قهوه اش را مزه کرد گفت : نمیدونم هرچی دوست داری بزار
کناره سطون کافه ایستاده بود و با نگاه های پر از سوال به دختری که
کناره جاده ایستاده، و به برج ایفل نورانی خیره بود صورتی را نمیدید اما خوب میدونست که حالت چهره اش غمگین و شکست خورده ست،
جیمین دست به سینه شد ... چرا اومده بیرون بخاطر چی ..
زیر لب با خودش زمزمه کرد هویون با چشم های نامید و غمناکش آهسته پلک میزد در دلش غوغای به پا بود هوای زیبا و خنک آن شهر اجازه نمیداد اشک از چشمانش سرازیر بشند به حس زیبا بهش اعطاء میکرد درحینی که قبلش نامید و پر از درد بود آهی کشید لحظه ای حس کرد کسی پشته سرش ایستاده رو برگردوند و پشته سرش را نگاه نمود اما هیچکس نبود
فکر کرد خیالاتی شده
جیمین پشته سطون ایستاد کلافه به آسمان نگاه کرد چرا که نمیخواست از طرف خودش مهر یا عشقی به هویون بده از چیزای که فهمیده بود فکر میکرد دشمنی بزرگی درمیان آنهاست،
هویون قدم برداشت و بدون دیدن جیمین وارده کافه شد و به سوی یه سول و جونگ کوک رفت سعی در این آوردن اجباری روی صورتش بیان نمود : خوشتون اومد دختر کوچولو تون رو چطوری معرفی کردم
یه سول با ذوق و لبخند گفت : خیلی قشنگ بود نمیدونم چطوری تشکر کنم
هویون یکی محکم زد رو شانه جونگ کوک و جواب داد : نه بابا چه تشکری فقط خواستم حالو هوات عوض بشه مگه نه جونگ کوک
جونگ کوک که هواسش به حرف های آنها نبود سر بلند کرد و از دورغ آره ای گفت و به سوی جیمین رفت خوشحال بود از دختر دار شدن اما هنوزم تحه قلبش ناراحت و شکسته بود جیمین به دیوار تکیه داد با لحن خش دار و نگاهی که روی هویون بود گفت : هی مرد چرا قیافت توهمه خوشحال نشدی از وجود دخترت
جونگ کوک کلافه نگاهش کرد : اوف این چه حرفیه اون بچه منه چرا خوشحال نشم اما نمیدونم بعد از ازدواج چطور میتونم با یه سول زندگی کنم... غمگین به پایین نگاه کرد جیمین لبخند بی ذوقی زد : فقط کافیه گذشته رو فراموش کنی همین فردا شب مراسم عروسی شماست
جونگ کوک تنها با یک نفس غمگین گفت : فردا شب....
........
شبها ذهنش پر از گفتوگوهای ناتمام بود.
حرفهایی که هرگز گفته نشدند، اما زندگیاش را شکل دادند.
یه سول روی تخت نشسته، و به تاجه تخت تکیه داده بود بعد از مهمانی حسابی خسته شده بود اما ارزشش رو داشت چون فهمید که بچش سه دختره فرشته ناز که زندگیش رو عوض کرد، جونگ کوک با لیوان قهوه ای وارده اتاق شد و قطار افکار دختر ایستاده چشم دوخت به عشقش و با ذوق لب زد : جونگ کوک اسم دخترمون رو چی بزاریم
جونگ کوک بیخیال جرعه ای از قهوه اش را مزه کرد گفت : نمیدونم هرچی دوست داری بزار
- ۲.۲k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط