Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۲۱
دختر حامله با چشم های اشکی و قلبی شکسته بهش زل زد نگاهش عاجزانه و درمانده بود پر از درد طوریکه قلبش جونگ کوک هم لحظه ای لرزید
لحنش پر از بغض و غم بود : میشه بگی چیکارت کردم .... سهامه تو بالا کشیدم .. اسمتو بد کردم ... یا ازت استفاده کردم .. جونگ کوک من شاید یه قصد انتقام بهت نزدیک شده باشم اما ختا کوچکترین آسیبی بهت ترسوندم ... جونگ کوک نگاهش را گرفت و به جای دیگه ای داد یه سول دستشو دراز کرد و صورتشو به طرفه خودش چرخوند با بغض و چشم های لبریز از اشک ادامه داد : اما بزرگ ترین آسیب رو به خودم رسوندم .......
من عاشق تو شدم جونگ کوک
جونگ کوک از تحه قبلش میخواست روی این زمین نباشه نه میتوانست توی چشم هایش زل بزنه و بگه نبخشیدمت نه هم غرور مردانه اش اجازه میداد ببخشتش تنها حرفی که از میان لب هایش خارج شد همین بود : تو یا احساساتم بازی کردی یه عشق دروغی بود
یه سول عصبی صورتش را رها کرد و با بغضش صداشو بلند کرد : من صادقانه عاشقت بودم چرا اینو نمیفهمی...
جونگ کوک تنها نفس عمیقی کشید و قدمی عقب رفت لحظه ای صدای گریه دختر سکوت اتاق را شکست دست گذاشت روی چشم هایش
و روی تخت نشست سعی کرد کنترل کردن گریه اش،
چشم هایش را مخفی نمود جونگ کوک کلافه و عصبی گفت : وقتی راستشو میگم هم شاکی هستی وقتی دروغ میگم که بیشتر
هقهق های دخترانه اش بلند شدن شانه هایش ظریفش یه شدت میلرزیدن
آن دختر دیگه خسته شده بود همش تحمل میکرد حال جلوی مردی که تمام دنیاش بود احساس غریبی میکرد : تنها تو نیستی که غم داری....
درمیان گریه اش زمزمه کرد.. : اطرافتو نگاه کن.. هویون چی میکشه از دست خاله نایون... جیمین شی چطور زندگی میکنه ...
جونگ کوک خشکش زده بود یعنی تمام مدت داشت بقیه رو قضاوت میکرد
گریه هایش قلبش را به درد آورد بلاخره سمتش قدم برداشت
جلوش زانو زد و دستشو گرفت با دست دیگرش چانه اش را بالا آورد
یه سول یا چشمهای قرمز و لب های لرزون بهش خیره شد ام قبل از اینکه جونگ کوک بتونه حرفی بزنه صدای لرزان یه سول بلند شد : برو بیرون...
جونگ کوک متأسف نگاهش کرد : یه سول لطفاً سخت ترش نکن
یه سول غمناک ادامه داد : تنهام بزار.. برو بیرون ..
جونگ کوک بدون کلام دیگری از روی زمین بلند شد و با قدم های سنگینی به سوی درب رفت تا میخواست بازش کنه از اون طرف باز شد و هویون با لیوان شیر موز وارده اتاق شد پشته سرش هم جیمین اما با دیدن وضع آنها هویون متعجب لب زد : شما دعوا کردین..
جونگ کوک بدون حرفی بیرون رفت جیمین سریع به دنبالش رفت درحالیکه پشته سرش راه میرفت عصبی بیان میکرد : این وضعیه پسر
شما بچه دارین این چه کاری هی تو اصلا گوش میکنی چی میگم..
هویون کنارش نشست و آروم نگاهش کرد یه سول اشک هایش را پاک کرد هویون: خوبی چرا گریه میکنی بچه ناراحت میشه
یه سول با لحن لرزان اما آروم گفت : فقط یکم ناراحت شدم.. چیزی نیست
هویون لیوان را سمتش گرفت و گفت : اینو بخور خوب میشی ...
دختر حامله با چشم های اشکی و قلبی شکسته بهش زل زد نگاهش عاجزانه و درمانده بود پر از درد طوریکه قلبش جونگ کوک هم لحظه ای لرزید
لحنش پر از بغض و غم بود : میشه بگی چیکارت کردم .... سهامه تو بالا کشیدم .. اسمتو بد کردم ... یا ازت استفاده کردم .. جونگ کوک من شاید یه قصد انتقام بهت نزدیک شده باشم اما ختا کوچکترین آسیبی بهت ترسوندم ... جونگ کوک نگاهش را گرفت و به جای دیگه ای داد یه سول دستشو دراز کرد و صورتشو به طرفه خودش چرخوند با بغض و چشم های لبریز از اشک ادامه داد : اما بزرگ ترین آسیب رو به خودم رسوندم .......
من عاشق تو شدم جونگ کوک
جونگ کوک از تحه قبلش میخواست روی این زمین نباشه نه میتوانست توی چشم هایش زل بزنه و بگه نبخشیدمت نه هم غرور مردانه اش اجازه میداد ببخشتش تنها حرفی که از میان لب هایش خارج شد همین بود : تو یا احساساتم بازی کردی یه عشق دروغی بود
یه سول عصبی صورتش را رها کرد و با بغضش صداشو بلند کرد : من صادقانه عاشقت بودم چرا اینو نمیفهمی...
جونگ کوک تنها نفس عمیقی کشید و قدمی عقب رفت لحظه ای صدای گریه دختر سکوت اتاق را شکست دست گذاشت روی چشم هایش
و روی تخت نشست سعی کرد کنترل کردن گریه اش،
چشم هایش را مخفی نمود جونگ کوک کلافه و عصبی گفت : وقتی راستشو میگم هم شاکی هستی وقتی دروغ میگم که بیشتر
هقهق های دخترانه اش بلند شدن شانه هایش ظریفش یه شدت میلرزیدن
آن دختر دیگه خسته شده بود همش تحمل میکرد حال جلوی مردی که تمام دنیاش بود احساس غریبی میکرد : تنها تو نیستی که غم داری....
درمیان گریه اش زمزمه کرد.. : اطرافتو نگاه کن.. هویون چی میکشه از دست خاله نایون... جیمین شی چطور زندگی میکنه ...
جونگ کوک خشکش زده بود یعنی تمام مدت داشت بقیه رو قضاوت میکرد
گریه هایش قلبش را به درد آورد بلاخره سمتش قدم برداشت
جلوش زانو زد و دستشو گرفت با دست دیگرش چانه اش را بالا آورد
یه سول یا چشمهای قرمز و لب های لرزون بهش خیره شد ام قبل از اینکه جونگ کوک بتونه حرفی بزنه صدای لرزان یه سول بلند شد : برو بیرون...
جونگ کوک متأسف نگاهش کرد : یه سول لطفاً سخت ترش نکن
یه سول غمناک ادامه داد : تنهام بزار.. برو بیرون ..
جونگ کوک بدون کلام دیگری از روی زمین بلند شد و با قدم های سنگینی به سوی درب رفت تا میخواست بازش کنه از اون طرف باز شد و هویون با لیوان شیر موز وارده اتاق شد پشته سرش هم جیمین اما با دیدن وضع آنها هویون متعجب لب زد : شما دعوا کردین..
جونگ کوک بدون حرفی بیرون رفت جیمین سریع به دنبالش رفت درحالیکه پشته سرش راه میرفت عصبی بیان میکرد : این وضعیه پسر
شما بچه دارین این چه کاری هی تو اصلا گوش میکنی چی میگم..
هویون کنارش نشست و آروم نگاهش کرد یه سول اشک هایش را پاک کرد هویون: خوبی چرا گریه میکنی بچه ناراحت میشه
یه سول با لحن لرزان اما آروم گفت : فقط یکم ناراحت شدم.. چیزی نیست
هویون لیوان را سمتش گرفت و گفت : اینو بخور خوب میشی ...
- ۲.۱k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط