Slave Season Part
Slave ♡ Season ♡ Part ۱۲۰
هویون یکی محکم زد رو شانه جونگ کوک و جواب داد : نه بابا چه تشکری فقط خواستم حالو هوات عوض بشه مگه نه جونگ کوک
جونگ کوک که هواسش به حرف های آنها نبود سر بلند کرد و از دورغ آره ای گفت و به سوی جیمین رفت خوشحال بود از دختر دار شدن اما هنوزم تحه قلبش ناراحت و شکسته بود جیمین به دیوار تکیه داد با لحن خش دار و نگاهی که روی هویون بود گفت : هی مرد چرا قیافت توهمه خوشحال نشدی از وجود دخترت
جونگ کوک کلافه نگاهش کرد : اوف این چه حرفیه اون بچه منه چرا خوشحال نشم اما نمیدونم بعد از ازدواج چطور میتونم با یه سول زندگی کنم... غمگین به پایین نگاه کرد جیمین لبخند بی ذوقی زد : فقط کافیه گذشته رو فراموش کنی همین فردا شب مراسم عروسی شماست
جونگ کوک تنها با یک نفس غمگین گفت : فردا شب....
.......
شبها ذهنش پر از گفتوگوهای ناتمام بود.
حرفهایی که هرگز گفته نشدند، اما زندگیاش را شکل دادند.
یه سول روی تخت نشسته، و به تاجه تخت تکیه داده بود بعد از مهمانی حسابی خسته شده بود اما ارزشش رو داشت چون فهمید که بچش سه دختره فرشته ناز که زندگیش رو عوض کرد، جونگ کوک با لیوان قهوه ای وارده اتاق شد و قطار افکار دختر ایستاده چشم دوخت به عشقش و با ذوق لب زد : جونگ کوک اسم دخترمون رو چی بزاریم
جونگ کوک بیخیال جرعه ای از قهوه اش را مزه کرد گفت : نمیدونم هرچی دوست داری بزار
بد خورد تو ذوقش و قلبش شکست بغض سنگینی راه گلویش را بست لرزان ادامه داد : تو بچه مون رو دوست نداری داری الکی نقش بازی میکنی بخاطر اینکه آبروت نره نه... جونگ کوک لحظه ای خشکش زد انتظار این را نداشت ندانسته صبر آن دختر را به اتمام رسانده بود سمتش چرخید و با خونسردی جواب داد : چرا اینطوری فکر میکنی من که چیزی نگفتم
یه سول عصبی پتو را کنار زد و بدون احتیاط بلند شد و سمته جونگ کوک متعجب زده آمد مقابلش ایستاد و بغض دار لب زد : من زورت نکردم که باهام ازدواج کنی اگه نمیخواهی بگو تا برم از پیشت من نمیتونم این بی محلی هاتو تحمل کنم ...
جونگ کوک لیوان قهوه اش را روی میز پشته سرش نهاد و دوباره مقابلش ایستاد با اخم باریکی میان ابرو هایش نجوا کرد : مزخرف نگو من همچین چیزی نمیخوام بعدشم بی محلی نکردم
هویون یکی محکم زد رو شانه جونگ کوک و جواب داد : نه بابا چه تشکری فقط خواستم حالو هوات عوض بشه مگه نه جونگ کوک
جونگ کوک که هواسش به حرف های آنها نبود سر بلند کرد و از دورغ آره ای گفت و به سوی جیمین رفت خوشحال بود از دختر دار شدن اما هنوزم تحه قلبش ناراحت و شکسته بود جیمین به دیوار تکیه داد با لحن خش دار و نگاهی که روی هویون بود گفت : هی مرد چرا قیافت توهمه خوشحال نشدی از وجود دخترت
جونگ کوک کلافه نگاهش کرد : اوف این چه حرفیه اون بچه منه چرا خوشحال نشم اما نمیدونم بعد از ازدواج چطور میتونم با یه سول زندگی کنم... غمگین به پایین نگاه کرد جیمین لبخند بی ذوقی زد : فقط کافیه گذشته رو فراموش کنی همین فردا شب مراسم عروسی شماست
جونگ کوک تنها با یک نفس غمگین گفت : فردا شب....
.......
شبها ذهنش پر از گفتوگوهای ناتمام بود.
حرفهایی که هرگز گفته نشدند، اما زندگیاش را شکل دادند.
یه سول روی تخت نشسته، و به تاجه تخت تکیه داده بود بعد از مهمانی حسابی خسته شده بود اما ارزشش رو داشت چون فهمید که بچش سه دختره فرشته ناز که زندگیش رو عوض کرد، جونگ کوک با لیوان قهوه ای وارده اتاق شد و قطار افکار دختر ایستاده چشم دوخت به عشقش و با ذوق لب زد : جونگ کوک اسم دخترمون رو چی بزاریم
جونگ کوک بیخیال جرعه ای از قهوه اش را مزه کرد گفت : نمیدونم هرچی دوست داری بزار
بد خورد تو ذوقش و قلبش شکست بغض سنگینی راه گلویش را بست لرزان ادامه داد : تو بچه مون رو دوست نداری داری الکی نقش بازی میکنی بخاطر اینکه آبروت نره نه... جونگ کوک لحظه ای خشکش زد انتظار این را نداشت ندانسته صبر آن دختر را به اتمام رسانده بود سمتش چرخید و با خونسردی جواب داد : چرا اینطوری فکر میکنی من که چیزی نگفتم
یه سول عصبی پتو را کنار زد و بدون احتیاط بلند شد و سمته جونگ کوک متعجب زده آمد مقابلش ایستاد و بغض دار لب زد : من زورت نکردم که باهام ازدواج کنی اگه نمیخواهی بگو تا برم از پیشت من نمیتونم این بی محلی هاتو تحمل کنم ...
جونگ کوک لیوان قهوه اش را روی میز پشته سرش نهاد و دوباره مقابلش ایستاد با اخم باریکی میان ابرو هایش نجوا کرد : مزخرف نگو من همچین چیزی نمیخوام بعدشم بی محلی نکردم
- ۲.۱k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط