{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من‌نباید‌عاشق‌تهیوتگ‌بشم

من‌نباید‌عاشق‌تهیوتگ‌بشم
پارت ۶
هلنا:ما.... مامان..... مامان بزرگم...س... سک... سکته.... کرده..(گریه شدید)
لیا ویو: باورم نمیشد اشک تو چشام جمع شد با هلنا رفتیم خونشون... تهیونگ و هوپی هم اومدن....
لیا: گریه نکن قول حالش خوب میشه...(بغض)
(مامان هلنا بهش زنگ زد.) 
م.ه:هلنا خوبی؟
هلنا:اره خوبم...(بغض)
م.ه: ما داریم برمیگردیم خونه....
هلنا:مامان بزرگ خوبه؟(نگران) 
م.ه: اره به هوش اومده
هلنا: باشه... فقد چندتا از دوستامم اینجان
م.ه: کدوم دوست هات؟
هلناجولیا تهیونگ و جیهوپ
م.ه: تهیونگ و جیهوپ؟
هلنا: اونا دوستای جولیان....اومدن تا کمک کنن حالم بهتر شه....
م.ه: من اصلا حوصله مهمون داری ندارم.....بهشون بگو برن....
هلنا: باشه خدافظ.....
(قطع کردن)
هلنا:ببخشید بچه ها.... مامانم گف من خیلی خستم به دوستات بگو برن...
لیا:اشکال نداره...پسرا میرن من میمونم......
هلنا:بهتره بری نمیخوام عصبی شه
لیا:پس توعم باهامون میای نمیتونم اینجا تنهات بزارم
هلنا: بیا تو بهش بگو من نمیتونم...
لیا:اوکی...
(زنگ زد مامان هلنا)
م.ه:چکارم داری هلنا؟
لیا: سلام خاله من جولیام
م.ه: اووو سلام جولیا جان خوبی؟
لیا: ممنون...خوبم میگم که میشه هلنا بیاد خونه ی ما؟....
م.ه: اره ببرش حال و هواش عوض شه....
لیا: مامان بزرگ چطوره...
م.ه: خوبه..... دکترا گفتن سکته رو رد کرده..... حالش خوب میشه..
لیا:خب خداروشکر.....کاری با من ندارید؟.....
م.ه:نه عزیزم خدافظ.....
(قطع کردن)
هلنا: چیشد..
لیا: اجازه داد.
هلنا: باشه....بریمم(ذوق)
(پرش زمانی به خونه اعضا)
جین: چه عجب تشریف فرما شدید
تهیونگ: یاا چقدر گیر میدی...
جین: من برادرشم باید مواظبش باشم...
تهیونگ ویو میخواستم از لیا دفاع کنم اما نزاشت حرفمو بزنم
لیا:خو متوجه شدی که.....مامان بزرگ هلنا سکته کرده الان حالش خوب نیست من باید کنارش باشم... اون بهترین دوستمه چون اون تنها دوستمه
جین: باشه حالا 
لیا: من میرم تو اتاقم....
تهیونگ: میخوای باهات بیام؟....
لیا ویو: خیلی دوست داشتم قبول کنم اما الان باید روی هلنا تمرکز کنم.
لیا: نه مرسی..(خنده عصبی)
(رفتن تو اتاق لیا)
هلنا: من خیلی خستم...
لیا: خب بخواب منم میرم بیرون...کاری داشتی صدام کن
هلنا: اکی..
هلنا ویو: زنگ زدم مامانم....
هلنا:همه چیز داره طبق نقشه پیش میره...
دیدگاه ها (۲)

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

part. 24

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۱$ویوکایراامروز باصدایی مامانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط