{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی خبر امدی از راه که نگارم بشوی

بی خبر امدی از راه که نگارم بشوی
بلبل خوش نفس باغ بهارم بشوی

بر من خسته دل و بی کس و تنها و غریب
چو نسیمی بوزی صبر و قرارم بشوی

فکرت افتاد به سرم شد همه دردسرم
خواهی ایا که تمام کس و کارم بشوی

با دو چشمان چو ماهت که پر از عشق و صفاست
باعث روشنی این شب تارم بشوی

من که دیوانه و مجنون نگاهت شده ام
شود ایا که تو هم مست و خمارم بشوی

با همه مهر و محبت که درونت داری
تو پرستار و طبیب دل زارم بشوی

این سوالیست که هر لحظه ز خود میپرسم
دوست داری که تو هم دلبر و یارم بشوی
دیدگاه ها (۲۷)

...یه جاهایی هست که وقتایی که تنهام میرم و اونجا وقت میگذرون...

دشت هایی چه فراخکوه هایی چه بلنددر گلستانه چه بوی علفی می آم...

تنهایی.. تیک و تاکِ ساعتجزوه‌های سر رفته از حوصله.. وکتاب‌ها...

قـــــــــــهرم...با دنــــــــیایی که...بـــــــــــــینمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط