「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 134
✦.................................
نیکی مشت زد. جونگکوک سر تکان داد.
_ بهتر شد.
+ دیدی؟ شاگرد خوبیم.
_ هنوز زوده نتیجه بگیری.
+ حسودیت شد؟
_ به چی؟
+ به استعدادم.
جونگکوک خندید
_ تو فقط بلدی حرف بزنی.
نیکی دوباره مشت زد
+ اینم حرف بود؟
_ این یکی خوب بود
نیکی لبخندش عمیقتر شد برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند. جونگکوک دوباره حالت ایستادنش را اصلاح کرد و این بار دستش برای لحظهای کوتاه روی کمر نیکی قرار گرفت تا تعادلش را تنظیم کند.
نیکی همانجا مکث کرد جونگکوک هم برای یک لحظه ساکت شد، فاصلهشان کم بود. نگاه جونگکوک روی صورت نیکی ماند و نیکی هم آرام سرش را بالا آورد، آن نگاه دیگر شبیه نگاه یک مربی به شاگردش نبود...
جونگکوک نفس آرامی کشید و کمی عقب رفت
_ دوباره.
نیکی لبخند محوی زد
+ حواست پرت شد؟
جونگکوک ابرویش را بالا برد
_ از چی؟
+ هیچی.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد
_ تو بهتره به مشت زدنت فکرکنی.
نیکی دستکشهایش را بالا آورد و به جونگکوک نگاه کرد
+ تو هم بهتره به شاگردت نگاه نکنی.
جونگکوک پوزخند زد
_ اگه نگاه نکنم از کجا بفهمم درست مشت میزنی؟
نیکی مشت محکمی به کیسه زد
+ همینجوری
جونگکوک خندید، این بار نیکی هم خندید.
بعد جونگکوک روبهرویش ایستاد
_ حالا با من.
نیکی کمی جدیتر شد و گارد گرفت. جونگکوک هم دستکشهایش را بالا آورد
_ آروم.
نیکی اولین مشت را زد؛ جونگکوک کنار رفت
مشت دوم؛ باز هم جاخالی داد!
نیکی سریع برگشت و ضربهی سوم را زد؛ جونگکوک این بار دستکش خودش را جلوی ضربه گرفت، صدای برخورد دستکشها در سالن پیچید.
نیکی ذوق کرد
+ دیدی؟
_ دوباره.
نیکی ضربه زد؛ جونگکوک دفاع کرد.
یک بار، دو بار، سه بار... و هر بار که نیکی حرکت میکرد، جونگکوک حواسش به فاصله، تعادل و نفس کشیدنش بود... نه عجلهای داشت، نه میخواست قدرت واقعی اش را نشان بدهد، فقط میخواست نیکی لذت ببرد.
چند دقیقه بعد نیکی بالاخره خسته شد و دستکشهایش را پایین آورد
+ تموم؟
جونگکوک هنوز گاردش بالا بود
_ خسته شدی؟
+ نه.
_ پس چرا دستات پایینه؟
نیکی با چشمهای ریزشده نگاهش کرد
+ چون دارم بهت فرصت میدم احساس کنی بردی.
جونگکوک چند ثانیه خیره ماند بعد خندید
_ بیا اینجا.
+ چرا؟
جونگکوک دستکشهایش را پایین آورد و آرام نزدیکش شد
_ چون خیلی پررویی.
نیکی قبل از اینکه بتواند عقب برود، جونگکوک دستکشهایش را گرفت و آرام پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
نیکی خندهی کوچکی کرد
+ تقصیر خودته.
_ چی؟
+ زیادی منو لوس کردی.
جونگکوک نگاهش کرد، این بار هیچ شوخیای نکرد:
_ اگه قرار باشه کسی رو لوس کنم، فقط تویی.
لبخند نیکی آرام شد، چند ثانیه فقط به چشمهایش نگاه کرد بعد خیلی آرام گفت:
+ پس منم فقط تو رو اذیت میکنم
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد
_ معاملهی خوبیه.
جونگکوک کمی به او نزدیکتر شد، جوری که فضای بینشان به صفر رسید. دستکش های چرمیاش را با یک حرکت از دستش درآورد و روی میزِ گوشهی سالن انداخت. بعد، در یک آن، دستش را پشتِ گر៸دن نیکی گذاشت و او را به سمت دیوارِ سنگی سالن هدایت کرد.
نیکی بدون هیچ مقاومتی عقب رفت تا اینکه پشتش به سطحِ سردِ دیوار برخورد کرد.
جونگکوک دستش را کنار سرِ نیکی روی دیوار کوبید و راهِ فرارش را بست
نیکی با صدای آرامی گفت:
_ داری تلافی میکنی؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 134
✦.................................
نیکی مشت زد. جونگکوک سر تکان داد.
_ بهتر شد.
+ دیدی؟ شاگرد خوبیم.
_ هنوز زوده نتیجه بگیری.
+ حسودیت شد؟
_ به چی؟
+ به استعدادم.
جونگکوک خندید
_ تو فقط بلدی حرف بزنی.
نیکی دوباره مشت زد
+ اینم حرف بود؟
_ این یکی خوب بود
نیکی لبخندش عمیقتر شد برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند. جونگکوک دوباره حالت ایستادنش را اصلاح کرد و این بار دستش برای لحظهای کوتاه روی کمر نیکی قرار گرفت تا تعادلش را تنظیم کند.
نیکی همانجا مکث کرد جونگکوک هم برای یک لحظه ساکت شد، فاصلهشان کم بود. نگاه جونگکوک روی صورت نیکی ماند و نیکی هم آرام سرش را بالا آورد، آن نگاه دیگر شبیه نگاه یک مربی به شاگردش نبود...
جونگکوک نفس آرامی کشید و کمی عقب رفت
_ دوباره.
نیکی لبخند محوی زد
+ حواست پرت شد؟
جونگکوک ابرویش را بالا برد
_ از چی؟
+ هیچی.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد
_ تو بهتره به مشت زدنت فکرکنی.
نیکی دستکشهایش را بالا آورد و به جونگکوک نگاه کرد
+ تو هم بهتره به شاگردت نگاه نکنی.
جونگکوک پوزخند زد
_ اگه نگاه نکنم از کجا بفهمم درست مشت میزنی؟
نیکی مشت محکمی به کیسه زد
+ همینجوری
جونگکوک خندید، این بار نیکی هم خندید.
بعد جونگکوک روبهرویش ایستاد
_ حالا با من.
نیکی کمی جدیتر شد و گارد گرفت. جونگکوک هم دستکشهایش را بالا آورد
_ آروم.
نیکی اولین مشت را زد؛ جونگکوک کنار رفت
مشت دوم؛ باز هم جاخالی داد!
نیکی سریع برگشت و ضربهی سوم را زد؛ جونگکوک این بار دستکش خودش را جلوی ضربه گرفت، صدای برخورد دستکشها در سالن پیچید.
نیکی ذوق کرد
+ دیدی؟
_ دوباره.
نیکی ضربه زد؛ جونگکوک دفاع کرد.
یک بار، دو بار، سه بار... و هر بار که نیکی حرکت میکرد، جونگکوک حواسش به فاصله، تعادل و نفس کشیدنش بود... نه عجلهای داشت، نه میخواست قدرت واقعی اش را نشان بدهد، فقط میخواست نیکی لذت ببرد.
چند دقیقه بعد نیکی بالاخره خسته شد و دستکشهایش را پایین آورد
+ تموم؟
جونگکوک هنوز گاردش بالا بود
_ خسته شدی؟
+ نه.
_ پس چرا دستات پایینه؟
نیکی با چشمهای ریزشده نگاهش کرد
+ چون دارم بهت فرصت میدم احساس کنی بردی.
جونگکوک چند ثانیه خیره ماند بعد خندید
_ بیا اینجا.
+ چرا؟
جونگکوک دستکشهایش را پایین آورد و آرام نزدیکش شد
_ چون خیلی پررویی.
نیکی قبل از اینکه بتواند عقب برود، جونگکوک دستکشهایش را گرفت و آرام پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
نیکی خندهی کوچکی کرد
+ تقصیر خودته.
_ چی؟
+ زیادی منو لوس کردی.
جونگکوک نگاهش کرد، این بار هیچ شوخیای نکرد:
_ اگه قرار باشه کسی رو لوس کنم، فقط تویی.
لبخند نیکی آرام شد، چند ثانیه فقط به چشمهایش نگاه کرد بعد خیلی آرام گفت:
+ پس منم فقط تو رو اذیت میکنم
جونگکوک گوشهی لبش را بالا برد
_ معاملهی خوبیه.
جونگکوک کمی به او نزدیکتر شد، جوری که فضای بینشان به صفر رسید. دستکش های چرمیاش را با یک حرکت از دستش درآورد و روی میزِ گوشهی سالن انداخت. بعد، در یک آن، دستش را پشتِ گر៸دن نیکی گذاشت و او را به سمت دیوارِ سنگی سالن هدایت کرد.
نیکی بدون هیچ مقاومتی عقب رفت تا اینکه پشتش به سطحِ سردِ دیوار برخورد کرد.
جونگکوک دستش را کنار سرِ نیکی روی دیوار کوبید و راهِ فرارش را بست
نیکی با صدای آرامی گفت:
_ داری تلافی میکنی؟
- ۴۱۵
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط