ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۱۲۷
جیمین : هنوز اینجایی؟
تند گفتم .... الا : اره.. چيزي ميخواي؟ جيمز : یه لیوان اب برام مياري؟ سریع بلند شدم و گفتم:اره.. حتماً.. و رفتم تو سالن که اب سرد کن رو دیدم.. یه لیوان آب برداشتم و رفتم پیشش نشسته بود و سیگاري گوشه لبش گذاشته بود و دنبال فندك بود. اه... نكبت... این سیگار لعنتي رو ول نمیکنه.. عصبي و با نفرت سیگار رو از گوشه لبش کشیدم و انداختمش زمین و با پا لگدش کردم و با حرص گفتم.... الا : وقت
واسه این زهرماري زياده لیوان رو سمتش گرفتم. نگاهي به لیوان و بعد من کرد و لیوان رو از دستم گرفت و یه کم نوشید و تلخ گفت
جیمین : این زهرماري خيلي شبيه زندگي کوفتیمه..همدم و همرازمه..
درمونده ...گفتم الا: چرا؟
پوزخند زد. سكوتي بينمون شکل گرفت. منم پوزخند زدم. سکوت تنها چیزیه که بين ماست.. اروم از رو تخت بلند شد و لیوان رو توي سطل انداخت و راه افتاد. نفس عمیقی کشیدم و دنبالش راه افتادم
جلوي ماشين دست به جیبش زد و بعد انگار یادش اومد سوییچ دست منه.. دستشو سمتم دراز کرد. سوییچ رو عقب کشیدم و خشک گفتم
الا: خودم میشینم.. حالش براي رانندگي مناسب نبود..
جیمین : رانندگي بلدي؟
سر به اره تکون دادم. بي حرف رفت سمت صندلي کناري و منم پشت فرمون نشستم. چه باحاله.. نچ نچ.. چقدر راحت و شیکه..
جیمین : خوب؟
تند نگاش کردم و گفتم ... الا: خوب؟
لبخند شیرین و خسته اي رو لبش اومد و گفت
جیمین: مشکلي هست؟
تند گفتم:نه...نه..اوکیه..
و ماشین رو روشن کردم به زور با دست سالمش کمربندش رو بست و منم به تبعیت از اون کمربندم رو بستم و به تجهیزات ماشینش خیره شدم. چقدر مجهز و تمیزه
جیمین: -نميري ؟
هول گفتم... الا : اهان...باشه...
و سریع راه افتادم. اولش ماشين كمي جلو و عقب شد و لق لق زد. خوب تا حالا سوار ماشین مدل بالا نشده بودم. منتظر بودم بهم سرکوفت بزنه..
اما نگفت هيچي و كم كم قلقش دستم اومد. خيلي خوب و راحت بود. از شیشه کنارش به بیرون خیره بود.
الا: - نگفتي دستت چی شده
جیمین : تصادف کردم.
هول گفتم.... الا :امروز؟
جیمین دیشب.. امروز دردش از کنترل خارج شد.
متعجب گفتم... الا : از دیشب درد کشیدي.. امروز رفتي دکتر؟ حرف نزد.
من احمق دیشب از قسر در رفتن خوشحال بودم در حالیکه اون تصادف کرده بود و احتمالاً درد کشیده بود و دستش در رفته بود.
پارت ۱۲۷
جیمین : هنوز اینجایی؟
تند گفتم .... الا : اره.. چيزي ميخواي؟ جيمز : یه لیوان اب برام مياري؟ سریع بلند شدم و گفتم:اره.. حتماً.. و رفتم تو سالن که اب سرد کن رو دیدم.. یه لیوان آب برداشتم و رفتم پیشش نشسته بود و سیگاري گوشه لبش گذاشته بود و دنبال فندك بود. اه... نكبت... این سیگار لعنتي رو ول نمیکنه.. عصبي و با نفرت سیگار رو از گوشه لبش کشیدم و انداختمش زمین و با پا لگدش کردم و با حرص گفتم.... الا : وقت
واسه این زهرماري زياده لیوان رو سمتش گرفتم. نگاهي به لیوان و بعد من کرد و لیوان رو از دستم گرفت و یه کم نوشید و تلخ گفت
جیمین : این زهرماري خيلي شبيه زندگي کوفتیمه..همدم و همرازمه..
درمونده ...گفتم الا: چرا؟
پوزخند زد. سكوتي بينمون شکل گرفت. منم پوزخند زدم. سکوت تنها چیزیه که بين ماست.. اروم از رو تخت بلند شد و لیوان رو توي سطل انداخت و راه افتاد. نفس عمیقی کشیدم و دنبالش راه افتادم
جلوي ماشين دست به جیبش زد و بعد انگار یادش اومد سوییچ دست منه.. دستشو سمتم دراز کرد. سوییچ رو عقب کشیدم و خشک گفتم
الا: خودم میشینم.. حالش براي رانندگي مناسب نبود..
جیمین : رانندگي بلدي؟
سر به اره تکون دادم. بي حرف رفت سمت صندلي کناري و منم پشت فرمون نشستم. چه باحاله.. نچ نچ.. چقدر راحت و شیکه..
جیمین : خوب؟
تند نگاش کردم و گفتم ... الا: خوب؟
لبخند شیرین و خسته اي رو لبش اومد و گفت
جیمین: مشکلي هست؟
تند گفتم:نه...نه..اوکیه..
و ماشین رو روشن کردم به زور با دست سالمش کمربندش رو بست و منم به تبعیت از اون کمربندم رو بستم و به تجهیزات ماشینش خیره شدم. چقدر مجهز و تمیزه
جیمین: -نميري ؟
هول گفتم... الا : اهان...باشه...
و سریع راه افتادم. اولش ماشين كمي جلو و عقب شد و لق لق زد. خوب تا حالا سوار ماشین مدل بالا نشده بودم. منتظر بودم بهم سرکوفت بزنه..
اما نگفت هيچي و كم كم قلقش دستم اومد. خيلي خوب و راحت بود. از شیشه کنارش به بیرون خیره بود.
الا: - نگفتي دستت چی شده
جیمین : تصادف کردم.
هول گفتم.... الا :امروز؟
جیمین دیشب.. امروز دردش از کنترل خارج شد.
متعجب گفتم... الا : از دیشب درد کشیدي.. امروز رفتي دکتر؟ حرف نزد.
من احمق دیشب از قسر در رفتن خوشحال بودم در حالیکه اون تصادف کرده بود و احتمالاً درد کشیده بود و دستش در رفته بود.
- ۱۹.۲k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط