پارت سوم.
پارت سوم.
بون سو : مامان بیا بریم
یوری : باشه پسرم..یوکی من میرم بعدا میبینمت بوس باییی
یوکی : خداحافظ عزیزم
(یوکی شراب از روی میز برداشت و داشت میخورد و داداش روی مخ و عوضیش اومد)
دو هیون : سلام بر خواهرم
یوکی : برو حوصله ی تورو ندارم
دو هیون : بیا شرکت رو بده به من تو نمیتونی اداره اش کنی
یوکی : شرکت میخوای؟ الان وقتش نیست وگرنه نشون میدادم چجوری شرکت رو بهت میدم
دو هیون : باشه خواهر آروم باش..تو نمیتونی اداره اش کنی خودت یه روزی میای به التماس روی پاهات میوفتی میگی داداشی کمکم کن
یوکی : فقط اون رفتار منو توی خواب بینی عوضی
(یوکی رفت و وارد سالن شد و روی صندلی نشست و برادرش جفتش نشست و بعد از چند دقیقه اعلاحضرت اومد ولی با لباس های شکارچی...همه در حال زمزمه بودن که این چه لباسیه)
بورام : (لبخند زورکی) پسرم اومدی بشین
سوهو : (فقط سرتکون داد و نشست)
(مراسم تموم شد و همه رفتن توی حیاط کاخ و سوهو یک جا ساکت و آروم رفت..و چند دقیقه بعد)
مین سو : میدونی چقدر دنبالت گشتم لعنتی (نفس نفس الکی)
سوهو : من همیشه اینجام...مین سو میدون..(مین سو پرید وسط حرفش)
بون سو : مامان بیا بریم
یوری : باشه پسرم..یوکی من میرم بعدا میبینمت بوس باییی
یوکی : خداحافظ عزیزم
(یوکی شراب از روی میز برداشت و داشت میخورد و داداش روی مخ و عوضیش اومد)
دو هیون : سلام بر خواهرم
یوکی : برو حوصله ی تورو ندارم
دو هیون : بیا شرکت رو بده به من تو نمیتونی اداره اش کنی
یوکی : شرکت میخوای؟ الان وقتش نیست وگرنه نشون میدادم چجوری شرکت رو بهت میدم
دو هیون : باشه خواهر آروم باش..تو نمیتونی اداره اش کنی خودت یه روزی میای به التماس روی پاهات میوفتی میگی داداشی کمکم کن
یوکی : فقط اون رفتار منو توی خواب بینی عوضی
(یوکی رفت و وارد سالن شد و روی صندلی نشست و برادرش جفتش نشست و بعد از چند دقیقه اعلاحضرت اومد ولی با لباس های شکارچی...همه در حال زمزمه بودن که این چه لباسیه)
بورام : (لبخند زورکی) پسرم اومدی بشین
سوهو : (فقط سرتکون داد و نشست)
(مراسم تموم شد و همه رفتن توی حیاط کاخ و سوهو یک جا ساکت و آروم رفت..و چند دقیقه بعد)
مین سو : میدونی چقدر دنبالت گشتم لعنتی (نفس نفس الکی)
سوهو : من همیشه اینجام...مین سو میدون..(مین سو پرید وسط حرفش)
- ۳۳
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط