Our dark romance
Our dark romance
Part 4
*ساعت 6*
ا/ت
برگشتیم عمارت و من از شدت خستگی و بیحوصلگی کیفمو انداختم گوشه ای و خودمو پرت کردم رو کاناپه..کوک هم جلوی من رژه میرفت و با باباش تلفنی حرف میزد فکر میکرد که چیکارکنن..بلاخره تلفن رو قطع کرد
کوک:فردا صبح قراره بریم خونه مامان و بابام تا برنامه و نقشه رو قطعی کنیم!..
ا/ت:هومم..*بی حوصله*
کوک: تو چته؟!..استرس چی رو داری..همچین تحت کنترل و ماهم قراره برای تنبیه بهشون حمله کنیم که بفهمن با جئون ها نباید..تو اصلا به حرفام گوش میدی؟!
ا/ت: ببین..امروز روز طولانی ای بود و من حوصله بحث کردن با تو رو ندارم! *بلند شدم و با عصبی به سمت حموم رفتم*
کوک: من دارم باهات حرف میزنم!
ا/ت: منم میخوام دوش میگیرم!
کوک: ببینم..تو پر*یو*دی؟!
ا/ت: نه!.. هنوز نه!
کوک: پس چته
ا/ت: نمیدونم *در حموم رو بستم و شیر دوش رو باز کردم*
کوک
نگرانش شده بودم..اولین بار بود که اینطوری رفتار میکرد..حتی وقتی پر*ی*ود بود.. ده دقیقه گذشت که از حموم اومد و رو تخت دراز کشید.. من شامم رو خورده بودم و وارد اتاق شدم؟!
کوک: شام آماده اس..نمیخوری؟!
ا/ت: نه..فردا میخورم..خسته ام *درحال پوشیدن پیراهن خواب*
کوک: هرطور راحتی..
*صبح روز بعد*
ا/ت
با احساس گرمای شدید و حالت تهوع و تنگ نفسی که گرفته بودم از خواب پریدم و با عجله در بالکن رو باز کردم..تا باد صبح گاهی بهم خورد حالم بهتر شد..*خودمو پرت کردم صندلی راحتی بالکن پرت کردم که کوک اومد و دستشو گذاشت رو شونم*
کوک: میخوای بریم دکتر؟!
ا/ت: نه خوبم.. فقط تهوع صبح گاهیه
کوک:*دستامو رو شونش کمی فشار دادم*.. بیبی چک چی؟!.. جهت اطمینان میگم
ا/ت:*خشکم زد.. به فکرم نرسیده بود*.. بزار یکم بگذره..*آروم*
کوک: هرطور راحتی..*یک لیوان آب ریختم و بهش دادم* اینو بخور..حالتو بهتر میکنه
ا/ت: ممنون..*وقتی بلند شدم به سمت اتاق رفتم و در بالکن رو پشت سرم بستم..شروع کردیم به لباس پوشیدن برای جلسه خانوادگی خونه مامان و بابای کوک که قراره همه بیان*
کوک: اگه میخوای نیا
ا/ت: نه..حالم خوب شد..میام
کوک: باشع *دستمو رو کمرش گذاشتم و از عمارت خارج شدیم*
Part 4
*ساعت 6*
ا/ت
برگشتیم عمارت و من از شدت خستگی و بیحوصلگی کیفمو انداختم گوشه ای و خودمو پرت کردم رو کاناپه..کوک هم جلوی من رژه میرفت و با باباش تلفنی حرف میزد فکر میکرد که چیکارکنن..بلاخره تلفن رو قطع کرد
کوک:فردا صبح قراره بریم خونه مامان و بابام تا برنامه و نقشه رو قطعی کنیم!..
ا/ت:هومم..*بی حوصله*
کوک: تو چته؟!..استرس چی رو داری..همچین تحت کنترل و ماهم قراره برای تنبیه بهشون حمله کنیم که بفهمن با جئون ها نباید..تو اصلا به حرفام گوش میدی؟!
ا/ت: ببین..امروز روز طولانی ای بود و من حوصله بحث کردن با تو رو ندارم! *بلند شدم و با عصبی به سمت حموم رفتم*
کوک: من دارم باهات حرف میزنم!
ا/ت: منم میخوام دوش میگیرم!
کوک: ببینم..تو پر*یو*دی؟!
ا/ت: نه!.. هنوز نه!
کوک: پس چته
ا/ت: نمیدونم *در حموم رو بستم و شیر دوش رو باز کردم*
کوک
نگرانش شده بودم..اولین بار بود که اینطوری رفتار میکرد..حتی وقتی پر*ی*ود بود.. ده دقیقه گذشت که از حموم اومد و رو تخت دراز کشید.. من شامم رو خورده بودم و وارد اتاق شدم؟!
کوک: شام آماده اس..نمیخوری؟!
ا/ت: نه..فردا میخورم..خسته ام *درحال پوشیدن پیراهن خواب*
کوک: هرطور راحتی..
*صبح روز بعد*
ا/ت
با احساس گرمای شدید و حالت تهوع و تنگ نفسی که گرفته بودم از خواب پریدم و با عجله در بالکن رو باز کردم..تا باد صبح گاهی بهم خورد حالم بهتر شد..*خودمو پرت کردم صندلی راحتی بالکن پرت کردم که کوک اومد و دستشو گذاشت رو شونم*
کوک: میخوای بریم دکتر؟!
ا/ت: نه خوبم.. فقط تهوع صبح گاهیه
کوک:*دستامو رو شونش کمی فشار دادم*.. بیبی چک چی؟!.. جهت اطمینان میگم
ا/ت:*خشکم زد.. به فکرم نرسیده بود*.. بزار یکم بگذره..*آروم*
کوک: هرطور راحتی..*یک لیوان آب ریختم و بهش دادم* اینو بخور..حالتو بهتر میکنه
ا/ت: ممنون..*وقتی بلند شدم به سمت اتاق رفتم و در بالکن رو پشت سرم بستم..شروع کردیم به لباس پوشیدن برای جلسه خانوادگی خونه مامان و بابای کوک که قراره همه بیان*
کوک: اگه میخوای نیا
ا/ت: نه..حالم خوب شد..میام
کوک: باشع *دستمو رو کمرش گذاشتم و از عمارت خارج شدیم*
- ۱۶.۷k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط