Our dark romance
Our dark romance
Part 6
ب/ک:پس شما چهار نفر ساعت 5 عصر بلیت دارید..فردا میرید فرودگاه و اونجا که بادیگاردم بلیت های سفرتون رو تحویل میده..به مسئول بلیت جت میدید.. و حواستون باشه جت دقیقا راس ساعت 5 حرکت میکنه
ا/ت: بازم خوبه عصره
جونگمین: دقیقا
ب/ک:.. خب دیگه برید آماده شید واسه فردا..آهااا راستی ا/ت وقتی که از فرودگاه ایرلند خارج شدی.. یک ون مشکی اونجا منتظرته که با ون ما فرق میکنه..یادت باشه که اسم تو کیم هانا هستش..اونجا ازتم میپرسن..حواست باشع!
ا/ت: چشم..*کوک هیچی نگفت ولی تو چهره اش خیلی حرفا بود*
ا/ت
از وقتی که از جلسه خارج شدیم کوک باهام حرف نزده..حتی تو ماشین..تو ماشین طوری ساکت بودیم که صدای تکون خوردن زیپ لباسمو رو میشنیدم..
*عمارت*
کوک
وقتی رسیدیم به عمارتم خودمون با شدت در رو باز کردم و پشت سرم هم ا/ت اومد..
کوک: با خودت چی فکر کردی..نه !...دقیقا چی فکر کردی..که من اجازه بدم بری جون خودتو خطر بندازی که پنج روز تو خونه لعنتی و حرومزاده بمونی ..اطلاعات جمع کنی که چی *اشکام سرازیر شد*..اصلا اطلاعات جمع کردن هیچ..تو فکر نمیکنی که فکرم میمونه پیشت..که طرف فهمیده تو کی هستی..چی میخوری..الان خوابیدی..کجایی..اصلا اینا هیچ اگه بهت دست بزنه یا دست روت بلند کنه چی..نمیگی من من چه غلطی کنم..نمیگی مغزم هزارتا جا میره..وایی دارم دیونههه میشمم..
ا/ت: هی هی هی..آروم باش ( بغلش کردم).. خودتم میدونی من کارمو خوب بلدم مگه نه؟.. درضمن مگه کشکم.. که همینطوری زارت بهم دست بزنه..اینم هست که اگه تو خطر افتادم میدونم چه جوری جمع و جورش کنم..اون هیچ!.. من خودم روش کمک خواستنم رو بلدم..نگران من نباش خبب..میدونم ..همشو میدونم ولی چاره ای نیست..ولی قول میدم که اتفاقی برام نمی افته..بهت قول میدم..دلم برات تنگ میشه..شبا بهم پیام بده خبب..پیام ندی جرت میدم!.. *موهاشو ناز کردم..اونم مثل پسر بچه 5 ساله تو بغلم جمع شد*..
کوک: باشه *کمی خنده*..فقط قول بده که مراقب هستی
ا/ت: قول میدم *بوسیدمش*
Part 6
ب/ک:پس شما چهار نفر ساعت 5 عصر بلیت دارید..فردا میرید فرودگاه و اونجا که بادیگاردم بلیت های سفرتون رو تحویل میده..به مسئول بلیت جت میدید.. و حواستون باشه جت دقیقا راس ساعت 5 حرکت میکنه
ا/ت: بازم خوبه عصره
جونگمین: دقیقا
ب/ک:.. خب دیگه برید آماده شید واسه فردا..آهااا راستی ا/ت وقتی که از فرودگاه ایرلند خارج شدی.. یک ون مشکی اونجا منتظرته که با ون ما فرق میکنه..یادت باشه که اسم تو کیم هانا هستش..اونجا ازتم میپرسن..حواست باشع!
ا/ت: چشم..*کوک هیچی نگفت ولی تو چهره اش خیلی حرفا بود*
ا/ت
از وقتی که از جلسه خارج شدیم کوک باهام حرف نزده..حتی تو ماشین..تو ماشین طوری ساکت بودیم که صدای تکون خوردن زیپ لباسمو رو میشنیدم..
*عمارت*
کوک
وقتی رسیدیم به عمارتم خودمون با شدت در رو باز کردم و پشت سرم هم ا/ت اومد..
کوک: با خودت چی فکر کردی..نه !...دقیقا چی فکر کردی..که من اجازه بدم بری جون خودتو خطر بندازی که پنج روز تو خونه لعنتی و حرومزاده بمونی ..اطلاعات جمع کنی که چی *اشکام سرازیر شد*..اصلا اطلاعات جمع کردن هیچ..تو فکر نمیکنی که فکرم میمونه پیشت..که طرف فهمیده تو کی هستی..چی میخوری..الان خوابیدی..کجایی..اصلا اینا هیچ اگه بهت دست بزنه یا دست روت بلند کنه چی..نمیگی من من چه غلطی کنم..نمیگی مغزم هزارتا جا میره..وایی دارم دیونههه میشمم..
ا/ت: هی هی هی..آروم باش ( بغلش کردم).. خودتم میدونی من کارمو خوب بلدم مگه نه؟.. درضمن مگه کشکم.. که همینطوری زارت بهم دست بزنه..اینم هست که اگه تو خطر افتادم میدونم چه جوری جمع و جورش کنم..اون هیچ!.. من خودم روش کمک خواستنم رو بلدم..نگران من نباش خبب..میدونم ..همشو میدونم ولی چاره ای نیست..ولی قول میدم که اتفاقی برام نمی افته..بهت قول میدم..دلم برات تنگ میشه..شبا بهم پیام بده خبب..پیام ندی جرت میدم!.. *موهاشو ناز کردم..اونم مثل پسر بچه 5 ساله تو بغلم جمع شد*..
کوک: باشه *کمی خنده*..فقط قول بده که مراقب هستی
ا/ت: قول میدم *بوسیدمش*
- ۸.۶k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط