تقاص عشق/ فصل ۲ /part ۱۳۷
تقاص عشق/ فصل ۲ /part ۱۳۷
جیمین بخاطر اینکه زوتر به شرکت بره صبح زود بیدار شد رویه مبل نشست نگاهی تخت انداخت ات نبود از رویه مبل بلند شد به سمته تخت رفت با دیدن حلقه رویه میز شوکه بهش نگاه کرد سریع سمته کمد رفت درشو باز کرد اما لباس های ات نبودن
جیمین : نه امکان نداره که رفته باشه
سریع کشو کمد رو باز کرد پاسپورت ات نبود زیر لب لعنتی گفت و پالتو اش رو برداشت و سریع از اتاق خارج شد
با عجله از سالن بیرون رفت و سوار ماشین اش شد با دست اش چند دفعه زد به فرمون ماشین
جیمین : اگه باهاش خوب تر رفتار میکردم شاید دست به فرار نمیزد
با بالا ترین سرعت حرکت کرد سمته فرودگاه
ات که رویه صندلی نشست بود و منتظر اعلام پرواز اش بود
پروازشو اعلام کردن از وین صندلی بلند شد و چمدون اش رو برداشت و قدم های تندی بر میداشت اما صدای جیمین به گوشش خورد باور نکرد بارو نکرد کلاه سیاه اش رو پایین کشید و دوباره به راهش ادامه داد جیمین که این رو دیده بود با بدو آمد سمتش
جیمین : پارک ات
ات با شنیدن اسمش ایستاد برگشت پشته سرش رو نگاه کرد جیمین رو دید که میاد سمتش دقیق جلوش قرار گرفت
جیمین : فکردی میتونی از دستم فرار کنی
ات ماسک اش رو برداشت و انداخت دور و با صدای بلند که پر از بغض بود لب زد
ات : دست از سرم بردار وقتی نمیزاری تو اون عمارت لعنتی راحت باشم بزار برم زندگیمو خراب کاری دیگه چی میخوای هااا
جیمین با عصبانیت گفت
جیمین : بیشتر از این عصبانیم نکن بریم عمارت
ات : نمیام میخوام برم توهم باید اینو قبول کنی
جیمین عصبی دستشو سمته مچ دست ات دراز کرد تا اینکه میخواست دستشو بگیره ات از پشت اش اسلحه رو برداشت و گرفت سمته جیمین
جیمین که شوکه از این رفتار ات شده بود بهش خیره شد
ات : اگه نزاری برم شلیک میکنم
جیمین که خودش رو مقصر تمام این موضوعات میدونست و اذاب وجدان داشت میخواست از این بار در بره
جیمین : شلیک کن زود باش مطمئن باش اگه بهم شلیک نکنی نمیزارم پاتو از کره بیرون بزاری وقتی پچه به دنیا بیاد ازت میگیرمش
ات که دست هایش میلرزیدن و اشک هایش کم کم می ریختن با صدای لرزون گفت
ات : بس ..کن... جیمین
جیمین : آره وقتی بچه به دنیا اومد ازت میگیرمش و هیچوقت نشونت نمیدمش
ات انگشت اش رو گذاشت رویه ماشه اسلحه اشک هایش بی اختیار میریختن
جیمین : شلیک کن ...
با دادی که جیمین زد ات دست هایش لرزید و ناخودآگاه ماشه اسلحه کشیده شد و شلیک کرد با صدای شلیک اسلحه نگاه همه مردم فرودگاه به آنها جم شد ات که شلیک کرده بود اسلحه از دست اش افتاد رویه زمین دستشو گذاشت رویه دهنش و با داد گفت
ات : جیمین ...
شرط ها
لایک ۵۰
عضویت ۷۱۱
جیمین بخاطر اینکه زوتر به شرکت بره صبح زود بیدار شد رویه مبل نشست نگاهی تخت انداخت ات نبود از رویه مبل بلند شد به سمته تخت رفت با دیدن حلقه رویه میز شوکه بهش نگاه کرد سریع سمته کمد رفت درشو باز کرد اما لباس های ات نبودن
جیمین : نه امکان نداره که رفته باشه
سریع کشو کمد رو باز کرد پاسپورت ات نبود زیر لب لعنتی گفت و پالتو اش رو برداشت و سریع از اتاق خارج شد
با عجله از سالن بیرون رفت و سوار ماشین اش شد با دست اش چند دفعه زد به فرمون ماشین
جیمین : اگه باهاش خوب تر رفتار میکردم شاید دست به فرار نمیزد
با بالا ترین سرعت حرکت کرد سمته فرودگاه
ات که رویه صندلی نشست بود و منتظر اعلام پرواز اش بود
پروازشو اعلام کردن از وین صندلی بلند شد و چمدون اش رو برداشت و قدم های تندی بر میداشت اما صدای جیمین به گوشش خورد باور نکرد بارو نکرد کلاه سیاه اش رو پایین کشید و دوباره به راهش ادامه داد جیمین که این رو دیده بود با بدو آمد سمتش
جیمین : پارک ات
ات با شنیدن اسمش ایستاد برگشت پشته سرش رو نگاه کرد جیمین رو دید که میاد سمتش دقیق جلوش قرار گرفت
جیمین : فکردی میتونی از دستم فرار کنی
ات ماسک اش رو برداشت و انداخت دور و با صدای بلند که پر از بغض بود لب زد
ات : دست از سرم بردار وقتی نمیزاری تو اون عمارت لعنتی راحت باشم بزار برم زندگیمو خراب کاری دیگه چی میخوای هااا
جیمین با عصبانیت گفت
جیمین : بیشتر از این عصبانیم نکن بریم عمارت
ات : نمیام میخوام برم توهم باید اینو قبول کنی
جیمین عصبی دستشو سمته مچ دست ات دراز کرد تا اینکه میخواست دستشو بگیره ات از پشت اش اسلحه رو برداشت و گرفت سمته جیمین
جیمین که شوکه از این رفتار ات شده بود بهش خیره شد
ات : اگه نزاری برم شلیک میکنم
جیمین که خودش رو مقصر تمام این موضوعات میدونست و اذاب وجدان داشت میخواست از این بار در بره
جیمین : شلیک کن زود باش مطمئن باش اگه بهم شلیک نکنی نمیزارم پاتو از کره بیرون بزاری وقتی پچه به دنیا بیاد ازت میگیرمش
ات که دست هایش میلرزیدن و اشک هایش کم کم می ریختن با صدای لرزون گفت
ات : بس ..کن... جیمین
جیمین : آره وقتی بچه به دنیا اومد ازت میگیرمش و هیچوقت نشونت نمیدمش
ات انگشت اش رو گذاشت رویه ماشه اسلحه اشک هایش بی اختیار میریختن
جیمین : شلیک کن ...
با دادی که جیمین زد ات دست هایش لرزید و ناخودآگاه ماشه اسلحه کشیده شد و شلیک کرد با صدای شلیک اسلحه نگاه همه مردم فرودگاه به آنها جم شد ات که شلیک کرده بود اسلحه از دست اش افتاد رویه زمین دستشو گذاشت رویه دهنش و با داد گفت
ات : جیمین ...
شرط ها
لایک ۵۰
عضویت ۷۱۱
- ۳۱.۰k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط