{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تقاص عشق/فصل ۲/part ۱۳۶

تقاص عشق/فصل ۲/part ۱۳۶

از پله ها پایین رفت همه چراغ های عمارت خاموش بودن عمارت در سکوت مطلق بود از سالن بیرون رفت نگهبان های جلوی در خوابشون برده بود ات با خودش زمزمه کرد
//کاره منو راحت کردین نگهبان ها //
حیاط عمارت رو طی کرد از دره عمارت بیرون رفت چند قدمی از عمارت دور شده بود اما دیگه با ترس و لرز از عمارت دور میشد که مبادا کسی متوجه رفتنش بشه ...یه تاکسی از فرودگاه رو کرایه کرده بود سره خیابون منتظرش بود تا سره خیابون مجبور شد پیاده بره چمدونش رو دنباله خودش میکشید .. با قلبی شکسته و چشم هایش لبریز از اشک و تردید و ترسی که وجودش رو مملو کرده بود ولی چاره ای نداشت وقتی سره خیابون رسید دید که تاکسی منتظرشه راننده با دیدن ات پیاده شد و سرشو با نشانه احترام پایین کرد و چمدون ات رو گرفت و تویه صندوق عقب ماشین گذاشت و درباره سوار تاکسی شد ات دره تاکسی رو باز کرد تا سوار بشه ناگهان صدای خاطرات گذشته تویه سرش پیچید برگشت و به پشته سرش نگاه کرد ناخواسته اشکی از گوشه چشم هایش سرازیر شدن سریع سوار ماشین شد و درو بست دستشو آورد بالا و اشک هاشو پاک کرد به این باور رسیده بود که تنها دستی که برای پاک کردن اشک هایش بالا میاد فقط دسته خودشه هیچکس حتا اونی که براش میمیری هم هر لحظه ممکنه که رهات کنه .... با بغض با خودش لب زد
ات : کافیه ..‌‌.. ات دیگه دل بکن اون کسی بود که زندگیتو نابود کرد ....
راننده : خانم حرکت کنم
ات که فکر کرد هنوز وقته زیادی داره پس تصمیم گرفت جایی بره
ات : آره اما قبل از رفتن به فرودگاه میخواستم جایی برم
راننده : چشم
آدرس رو داد راننده هم حرکت کرد از شیشه ماشین به بیرون نگاه میکرد هوا تاریک بود لحظه ای چشم هاشو بست همه خاطرات گذشته تویه سرش می‌پیچیدند لحظه ای عاشقانه اش با جیمین اولین دیدار اش باهاش لبخند تلخی زد شاید این سرنوشت اش بود باید قبول میکرد یا ازش فرار میکرد همش اینجوری سوال ها تو ذهنش می‌چرخیدن
با صدای راننده چشم هاشو باز کرد رسیده بود به همانجا از تاکسی پیاده شد و نگاهی به عمارت مین انداخت عمارت در تاریکی فروع رفته بود از چشم های نمناک اش اشکی سرازیر شد صدای خنده های خودش و هیونگ اش
که همیشه تویه حیاط عمارت می‌ پیچیدن الان نبود صدای غر غر های مادرشون از دست اون دونفر هم نبود این خاطرات بودن که قلب ات رو بیشتر به درد می آورد با صدای گریون زمزمه کرد
ات : چی شد یهو ... همه چی خوب بود .. زندگی قبلیم .. کاش اینا یه خواب باشند ... لطفا یکی بیدارم کنه ..
اشک هاشو پاک کرد و با دل شکسته قدم برداشت و سوار تاکسی شد تاکسی حرکت کرد اما نگاهش ات به همان عمارتی بود که از پله گی توش بزرگ شده بود از شیشه ماشین به بیرون نگاه میکرد روشنی ملایمی از طلوع آفتاب تویه همه آسمان بود .. هوا روشن شده بود صبح شد دیگه وقته رفتن بود .......
دیدگاه ها (۱)

تقاص عشق/ فصل ۲ /part ۱۳۷جیمین بخاطر اینکه زوتر به شرکت بره ...

تقاص عشق/فصل ۲/ part ۱۳۸ات به قلب جیمین شلیک کرده بود با لحظ...

تقاص عشق/ فصل ۲/part ۱۳۵تو راه برگشت از مهمانی بودن ات دینا ...

تقاص عشق/فصل ۲/part ۱۳۴دینا که کناره ات ایستاده بود گریش گرف...

پارت ۲+ بعدا بهت میگم ، من با ماشین خودم میرم عمارت ، تو بمو...

.....//برده ی زیبا//.....

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۴۶ویو راوی نورا که ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط