{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بش نگاه کردم خندید گفت خوبی؟گفتم اره...مجبورن باش کل راه

بش نگاه کردم خندید گفت خوبی؟گفتم اره...مجبورن باش کل راه دانشکده رو پیاده رفتم تا اینک وارد کلاس شدیم منو احمد و سحرو محمد...من گفتم برم ببینم کجا میشینه اول ...دیدم رفتش کنار احمد وسط کلاس نشست...منم رفتم اون ته کلاس سمت دیگه ک اصلا باش انگاری درارتباط نیستم نشستم ...سحر گفت برو پیشش گفتم منه تران بلند شم برم ب همین خیال باش ...پسرا داشتن سرشوخی و بازمیکردن ک گفتم نکنه چیزی بگن محمد اینجاس تازه منو اون تازه میخوام باهم حرف بزنیم اشناشیم ...یهو خراب نشه گفتم پس به محض امدن استاد میرم بیرون ...دقیقا هم اینکارو کردم...وقتی استاد اومد رفتم بیرون از جلو چشاش رد شدم رفتم بیرون یه نیم ساعتی بیرون بودم گفتم برم حاضری بزنم پس دوباره بیام بیرون رفتم کلاس استاد حاضریو زد اینبازک اومدم بیرون گفتم خو چکارکنم پس برم سلف غذابخورم تا محمدواحمد بیان ...داشتم غذامیخوردم ک محمد زنگ زد ...گفتم:الو...الو سلام ،کجایی؟هی کجا میری؟اصلا کلاس میشینی؟...نمیدونستم چی جواب بدم گفتم اها اومدم غذابخورم کمی حالم بد شده گفت اها بیا کلاس من منتظرتم تو کلاست...گفتم باشه...از سلف فورا اومدم بیرون از پله های دانشگاه می اومدم بالا که یهو دیدم یکی رو نرده های پله کنار دری ک کلاسمون بود میگه عه عه عه عه صداش اشنا بودم صورتم رو برگردوندم دیدم امیر اونجا بود ....امیر یکی از بهترین دوستای من تودانشگاه بود گفتم عه عه امیر الان وقت ندارم فعلا گفتم کجا ؟گفتم جان امیر من کلاس برم میام پیشت گفت دیشب جواب پیام ندادی؟این حرفش بحثمون و باز کرد و باعث شد ک من کلا محمدویادم بره نگو ک محمد یه لحظه اومده بود بیرون دید ک من با امیر دارم میگمو میخندم دوباره رفت تو اون کلاس..باخودش فک کرد ک کل زمانی ک بیرون بودم با امیر بودم...رفتم کلاس نشستم دو دقیقه نشد استاد کلاسو تمام کرد ...داشتم با یه پسره سر نمره کل مینداختم محمد منو تو کلاس نگاه میکرد یهو اومد دیدم ب دانیال یا همون ملنجک من دست میده وسلام میکنه میگه با عزیز داری راجبه چیز کل میندازی؟برگشتم گفتم میشناسیش؟گفت دوستای دوران دبیرستان همیم گفتم اها...برگشتم ک دوست دبیرستانی اره دیگ چشامو ب حالت ساکت شو کردم ک امار نده گفت باشه باشه من رفتم..من سحرو صدازدم ک باهم بریم کافه بیرون دانشگاه اخه احمدم میخواس بیادتنها نباشه...دیدم دوستم ستاره میگه من تنهام بیام ..گفتم بیا محمد درحالی ک منو نگاه میکرد ک انگاری میخواستیم حرف بزنیم گفتم ستاره تنهاس بیاد از پله ها پایین داشتیم میرفتیم ک فاطمه و مریم گفتن کجا تران گفتم هیچی کافه بیرون گفت عه مریم ما هم بریم خیلی وقته نرفتیم ک اینا هم با هم مسیر شدن بعدش دوستم مهسا گفتم یهو بابا میخوام تنها باشم ینی چی ک همه اومدین؟احمد گفت محمد از بس تران همه رو اذیت میکنه امروز میخوان همه اینو اذیت کنن...محمد خندید گفت واسه این اومدن گفتم نه اینا میرن یه جا دورازما میشینم اقااحمدم میره پیششون منو شما تنها حرف میزنیم وارد کافه شدیم گفتم شما همه عزیزا اینجا گفتم محمد من و تواونجا گفت چشم ...گفت چی میخوری گفتم من شیر موز چون دفعه قبل داشت شیرموز میخورد فهمیدم دوست داره گفت ای بچشم ...این ای ب چشممش شد داستانی واسه خراب شدن زندگی من تا ابد
ادامه در پست بعد
دیدگاه ها (۱)

فیک دختر گل فروش پارت یکویو کوک ۳ ماه مادرم مرده حالم اصلا خ...

وانشات استاد کیم هیچ حرفی رد بدل نشد رسیدیم سر کلاس بودم کلا...

《 جوآهرِ مَن ؛ 》پارت سوم ؛( قراره امشب برم خوا...)+ خانوم فو...

شب جمعه بود سر مزار آرشا نشسته بودم دیدم یه خانم مسنی داره ا...

پآرت ⁵(قبلش ببخشید دیر شد واقعا سرم شلوغ بود🫠💞) نوا همونطور ...

رمان دخت من

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

وقتی اسپایدرمن بود و تو... ᴘᴀʀᴛ1شاید بگید این ها همش الکی ول...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت7ویو اتصبح ب...

وقتی استادت بودP:4ویو ا.ت:داشتم غر میزدم زیر لب که یک کاغذ ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط