جونگکوک هنوز نمیدونست چقدر هانا تو دلش جا باز کرده اما حس میکرد چیزی ...
𝑺𝑰𝑳𝑬𝑵𝑻 𝑴𝑬𝑳𝑶𝑫𝒀
𝑷𝑨𝑹𝑻 :𝒔𝒆𝒗𝒆𝒏
جونگکوک هنوز نمیدونست چقدر هانا تو دلش جا باز کرده، اما حس میکرد چیزی داره تغییر میکنه...
بارون آرام میبارید و صدای قطراتش مثل نغمهای ملایم تو عمارت پیچیده بود.
هانا در آشپزخانه مشغول بود، بیصدا و دقیق، اما امروز نگاهش یه چیز دیگه داشت، انگار انتظار چیزی رو میکشید.
جونگکوک بدون اینکه بفهمه، به هر حرکتش زل زده بود.
ناگهان صدای در بلند شد، «کیم سونگجین» برگشت؛ نگاهش تیز و نگران بود.
– «رئیس، باید مراقب باشیم. حس میکنم کسی داره نزدیک میشه که نباید.»
جونگکوک سرش رو به آرامی تکون داد، ولی چشماش هنوز روی هانا بود.
– «همه چیز تحت کنترله... فعلاً.»
هانا ناگهان کنار جونگکوک ایستاد، بیصدا نگاهش رو به او دوخت و قلب جونگکوک دوباره نامنظم تند زد.
با خودش فکر کرد: «این دختر... چرا انقدر مهم شده برام؟»
اما هنوز نمیخواست این رو قبول کنه...
جونگکوک به آرامی قدم زد و نگاهش روی هانا ثابت بود.
بارون کمکم داشت بند میآمد و هوای سنگین عمارت، به خاطر حضور او، کمی سبکتر شده بود.
هانا با همان سکوت همیشگی نزدیک شد و لیوان آبی را روی میز گذاشت.
او نگاهی به جونگکوک انداخت که پر از سوال و تردید بود.
در همان لحظه، در اتاق باز شد و سونگجین وارد شد، نگاهش کمی جدیتر و مضطربتر بود.
– «رئیس، ما باید بیشتر مراقب اطرافمان باشیم. دشمنان کمین کردهاند.»
جونگکوک سرش را بلند کرد و برای اولین بار بدون کلمهای به هانا نگاه کرد.
در دلش، آتش عجیبی شعلهور شده بود؛ آتشی که نمیتوانست آن را خاموش کند.
هانا آرام به گوشهای رفت و بیصدا ایستاد، اما در چشمهایش، چیزی فراتر از سکوت موج میزد.
جونگکوک به خود گفت: «این دختر فقط یک خدمتکار نیست. باید بیشتر مراقبش باشم... و شاید، بیشتر از همیشه...»
𝑷𝑨𝑹𝑻 :𝒔𝒆𝒗𝒆𝒏
جونگکوک هنوز نمیدونست چقدر هانا تو دلش جا باز کرده، اما حس میکرد چیزی داره تغییر میکنه...
بارون آرام میبارید و صدای قطراتش مثل نغمهای ملایم تو عمارت پیچیده بود.
هانا در آشپزخانه مشغول بود، بیصدا و دقیق، اما امروز نگاهش یه چیز دیگه داشت، انگار انتظار چیزی رو میکشید.
جونگکوک بدون اینکه بفهمه، به هر حرکتش زل زده بود.
ناگهان صدای در بلند شد، «کیم سونگجین» برگشت؛ نگاهش تیز و نگران بود.
– «رئیس، باید مراقب باشیم. حس میکنم کسی داره نزدیک میشه که نباید.»
جونگکوک سرش رو به آرامی تکون داد، ولی چشماش هنوز روی هانا بود.
– «همه چیز تحت کنترله... فعلاً.»
هانا ناگهان کنار جونگکوک ایستاد، بیصدا نگاهش رو به او دوخت و قلب جونگکوک دوباره نامنظم تند زد.
با خودش فکر کرد: «این دختر... چرا انقدر مهم شده برام؟»
اما هنوز نمیخواست این رو قبول کنه...
جونگکوک به آرامی قدم زد و نگاهش روی هانا ثابت بود.
بارون کمکم داشت بند میآمد و هوای سنگین عمارت، به خاطر حضور او، کمی سبکتر شده بود.
هانا با همان سکوت همیشگی نزدیک شد و لیوان آبی را روی میز گذاشت.
او نگاهی به جونگکوک انداخت که پر از سوال و تردید بود.
در همان لحظه، در اتاق باز شد و سونگجین وارد شد، نگاهش کمی جدیتر و مضطربتر بود.
– «رئیس، ما باید بیشتر مراقب اطرافمان باشیم. دشمنان کمین کردهاند.»
جونگکوک سرش را بلند کرد و برای اولین بار بدون کلمهای به هانا نگاه کرد.
در دلش، آتش عجیبی شعلهور شده بود؛ آتشی که نمیتوانست آن را خاموش کند.
هانا آرام به گوشهای رفت و بیصدا ایستاد، اما در چشمهایش، چیزی فراتر از سکوت موج میزد.
جونگکوک به خود گفت: «این دختر فقط یک خدمتکار نیست. باید بیشتر مراقبش باشم... و شاید، بیشتر از همیشه...»
- ۳.۷k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط