Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟗
═════════════════
در سالن بزرگ رقص ، کنار پنجرهی بزرگ نشسته بود.
اینکه رقص بهش آرامش قبل رو نمیداد به طرز آزاردهندهای، غیرقابل تحمل بود.
_«لوسیفر ؟ لوسیفر...احیانا نباید مثل رمانهای لعنتی احضار بشی ؟...»
_«فقط شیطانهای دونپایه میتونن توسط آدمیزادها احضار بشن.»
باتوجه به سایهمرد که رویاش افتاده بود ، نیازی به حدس زدن نداشت که مرد کجاست.
_«پس چطوری اینجایی ؟»
_«داشتم بهت گوش میدادم.»
_«این چه فرقی با احضار داره ؟»
مرد خرخری میکند.
_«توی احضار ، فرد یک طلسم خاص را میشنوه ، نه صرفا اسماش رو...»
_«باشه...تو خفن...هرچند که دیروز بهنظر نمیرسید حضور آزازل رو حس کرده باشی...»
اون حرومزادهی لعنتی...
مرد غرغری کرد.
_«برای همین اینقدر پکری ؟ چون مطمئنم ، ۲شب پیش اخلاقت بهتر بود.»
دختر چشماناش را از روی حرص میبندد.
بزرگترین ناراحتیاش این بود که مرد حتی دست به شلوارش نزده بود.
_«خب...تاجایی که من متوجه شدم ، اگر این اتفاق باز تکرار بشه ، یک نفر پرپر میشه...میدونی ، اون نفرین...»
دختر روباناش را باز میکند و به چشمان مرد خیره میشود و چشمکی میزند.
مرد در حین عصبانیت ، باز آن فشار را احساس میکند.
میلی که به زانو زدن دارد.
انگار که میخواهد دختر را بپرستد.
اما نه...نباید...
هرچند که این میل قویتر و قویتر میشود.
باید از دختر فاصله بگیرد ، اما نمیتواند.
باز غرغری میکند.
گیر آوردن آزازل اگر نمیتوانست خودش را مثل یک روح کند ، خیلی آسانتر میشد.
مردک لعنتی...
_«واقعا قراره عاشقم بشی و بمیری ؟!...برای همین سعی کردی بکشیم ؟؟...این واقعا شبیه یک رمان عاشقانهست ، حتما آخر هم قراره تبدیل به انسان بشی و بیای با من زندگی کنی...هرچند که شک دارم عاشق یک حرا٫مزا٫دهی از خود راضیِ مزاحم بشم.»
رگهای مرد از گردناش ، کمی بیرون زده بودند.
او باید همین الان اینجا را ترک میکرد.
همین الان...
اما مِریس ل٫بهایش را روی ل٫بهای او گذاشت.
اینبار ، او نمیبو٫سید ، بوس٫یده میشد و این شیرینتر از هرچیزی بود.
از لذت هومی کرد هرچند که این لحظه زیاد دوام نیاورد ، زیرا زانویش سست شد و او تقریبا زانو زد قبل از اینکه با تلپورت ، به انجل بازگردد.
هرچند در انجل ، روی زانوهایش بود...
کمی دیرتر...و او نمیدانست چه اتفاقی میافتاد.
به روبرویاش نگاه کرد.
سنگ جهان...
آخرین نوشته روی سنگ میدرخشید ، انگار که تقریبا موفق شده بود.
خب واقعا شده بود...
لوسیفر متنفر بود که این واقعیت را قبول کند.
که او به یک دختر آدمیزاد بسی شجاعانه احمق جذب شده بود.
باید از او دوری میکرد.
اما میدانست نمیتواند.
پس او دوراه داشت.
یا این سنگ را بفهمد ،و نفرین را پاک کند.
و یا دختر و مرگ را باهم در آغوش بگیرد.
═════════════════
اگه بگم امیدمو به فیکشن از دست ندادم دروغ گفتم،ادامه دادن فیکشن به شماها بستگی داره ببینم چه میکنید🙂🎀
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟗
═════════════════
در سالن بزرگ رقص ، کنار پنجرهی بزرگ نشسته بود.
اینکه رقص بهش آرامش قبل رو نمیداد به طرز آزاردهندهای، غیرقابل تحمل بود.
_«لوسیفر ؟ لوسیفر...احیانا نباید مثل رمانهای لعنتی احضار بشی ؟...»
_«فقط شیطانهای دونپایه میتونن توسط آدمیزادها احضار بشن.»
باتوجه به سایهمرد که رویاش افتاده بود ، نیازی به حدس زدن نداشت که مرد کجاست.
_«پس چطوری اینجایی ؟»
_«داشتم بهت گوش میدادم.»
_«این چه فرقی با احضار داره ؟»
مرد خرخری میکند.
_«توی احضار ، فرد یک طلسم خاص را میشنوه ، نه صرفا اسماش رو...»
_«باشه...تو خفن...هرچند که دیروز بهنظر نمیرسید حضور آزازل رو حس کرده باشی...»
اون حرومزادهی لعنتی...
مرد غرغری کرد.
_«برای همین اینقدر پکری ؟ چون مطمئنم ، ۲شب پیش اخلاقت بهتر بود.»
دختر چشماناش را از روی حرص میبندد.
بزرگترین ناراحتیاش این بود که مرد حتی دست به شلوارش نزده بود.
_«خب...تاجایی که من متوجه شدم ، اگر این اتفاق باز تکرار بشه ، یک نفر پرپر میشه...میدونی ، اون نفرین...»
دختر روباناش را باز میکند و به چشمان مرد خیره میشود و چشمکی میزند.
مرد در حین عصبانیت ، باز آن فشار را احساس میکند.
میلی که به زانو زدن دارد.
انگار که میخواهد دختر را بپرستد.
اما نه...نباید...
هرچند که این میل قویتر و قویتر میشود.
باید از دختر فاصله بگیرد ، اما نمیتواند.
باز غرغری میکند.
گیر آوردن آزازل اگر نمیتوانست خودش را مثل یک روح کند ، خیلی آسانتر میشد.
مردک لعنتی...
_«واقعا قراره عاشقم بشی و بمیری ؟!...برای همین سعی کردی بکشیم ؟؟...این واقعا شبیه یک رمان عاشقانهست ، حتما آخر هم قراره تبدیل به انسان بشی و بیای با من زندگی کنی...هرچند که شک دارم عاشق یک حرا٫مزا٫دهی از خود راضیِ مزاحم بشم.»
رگهای مرد از گردناش ، کمی بیرون زده بودند.
او باید همین الان اینجا را ترک میکرد.
همین الان...
اما مِریس ل٫بهایش را روی ل٫بهای او گذاشت.
اینبار ، او نمیبو٫سید ، بوس٫یده میشد و این شیرینتر از هرچیزی بود.
از لذت هومی کرد هرچند که این لحظه زیاد دوام نیاورد ، زیرا زانویش سست شد و او تقریبا زانو زد قبل از اینکه با تلپورت ، به انجل بازگردد.
هرچند در انجل ، روی زانوهایش بود...
کمی دیرتر...و او نمیدانست چه اتفاقی میافتاد.
به روبرویاش نگاه کرد.
سنگ جهان...
آخرین نوشته روی سنگ میدرخشید ، انگار که تقریبا موفق شده بود.
خب واقعا شده بود...
لوسیفر متنفر بود که این واقعیت را قبول کند.
که او به یک دختر آدمیزاد بسی شجاعانه احمق جذب شده بود.
باید از او دوری میکرد.
اما میدانست نمیتواند.
پس او دوراه داشت.
یا این سنگ را بفهمد ،و نفرین را پاک کند.
و یا دختر و مرگ را باهم در آغوش بگیرد.
═════════════════
اگه بگم امیدمو به فیکشن از دست ندادم دروغ گفتم،ادامه دادن فیکشن به شماها بستگی داره ببینم چه میکنید🙂🎀
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۲۴.۳k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط