{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟕

════‌════‌════‌════‌═
_«مردک حرو٫م‌زاده‌ی...»

دختر بالشت‌اش را روی زمین پرتاب کرد.
_«امیدوارم به خاک سیاه بشینه...»

بعد هم پتو را را روی زمین سرد پهن کرد.
_«نه امیدوارم تبدیل بشه به یک سوسک...لعن٫تی...»

دختر خودش را روی زمین انداخت و پتو رو روی بدن خود کشید.
او باید روی زمین میخوابید اما مرد ؟ در اتاق او ، روی تخت او خوابیده بود.
_«مردک بی‌فرهنگ»

_«اگر بخوای میتونی شب رو اینجا بمونی»
مادربزرگ‌اش از روی ادب گفته بود و مرد ؟
_«بله حتما..»

به‌هوا لگدی زد.
شاید باید شبانه مرد را خفه میکرد. به درک که او لوسیفر بود و بدون تلاش می‌توانست گردن‌اش را بشکند ، حداقل میتوانست تلاشش را بکند.

چشمانش را روی هم گذاشت و به خواب رفت. کاملا بی‌اطلاع از مردی که آن طرف دیوار منتظر او بود.

همان دشت همیشگی...
_«اگر ببینمت زنده زنده توی همین دشت دفنت می‌کنم...»

مِریس دسته‌به‌سینه ، ایستاد.
سایه‌ها اطراف‌اش درحرکت بودند.
_«شاید باید فرار کردن رو درنظر بگیری»

دختر سرش را خم کرد.
_«همیشه نمی‌گفتی که فرار نکنم ؟»
_«امشب نظرم رو تغییر دادم.»

دختر از دوگانگی رفتارهای مرد اخمی ریز کرد.
_«فردا صبح ، قبل از طلوع برو و یک حرو٫م‌زاده‌ی بی‌فرهنگِ مزاحم لعنتی نباش.»

صدای نیشخند مرد باعث لرزشی در ستون فقرات‌اش شد.
_«البته ، روی زمین بهت خوش‌میگذره؟»
_«مردکِ-...»
_«تختت زیادی کوچیکه، نمی‌تونم بخوابم، خیلی ناراحته»

دختر نفس عمیقی کشید و...از خواب بیدار شد.
هرجور شده امشب مرد را میکشت.
آروم بدون بیدار کردن مادربزرگ‌اش از جای‌اش بیرون خزید و به سمت اتاق رفت.
دستگیره در را کشید و وارد شد.

_«هی...مرتیکه‌ی-...»

بازوی مرد دور کمرش پیچید و بدن دختر را به سی٫نه‌اش فشرد.
و قبل از اینکه بتواند اعتراضی کند دست دیگرش روی دهن او گذاشت.
صدایی نامفهوم از دهن دختر بیرون اومد.
بعد درهمان حالت دختر را بلند کرد و به کمر او رو روی تخت گذاشت ، حال دست‌اش روی پهلوی دختر بود و فشارهای ریزی به پهلوی دختر وارد میکرد.
_«کسی تاحالا بهت نگفته نصف‌شب وارد اتاقی که یک مرد-...بدتر، یک شیطانِ لعن٫تی داخل‌شه نشو ؟اونم وقتی چندساعت بیشتر دیده بودی چی میخوام...»

بدن لوسیفر بالای بدن دختر معلق بود و آرنجش را تکیه‌گاه‌اش کرده بود.
بینی‌اش به آرومی روی صورت و گردنِ دختر مالیده میشد و باعث سیخ شدن تک‌تک موهای بدنِ دختر شده بود.
_«اومم ؟!»
مرد غرغری کرد و لب‌های دختر را با لب‌هایش بلعید.
𓆩༢࿔ྀુ𖤓
صورت دختر مثل یک لبوی خیلی‌خیلی سرخ شده بود.
چرا دیشب مرد را به ناراحت شدن تهدید نکرده بود ؟
حال باید میدید که مرد به مادربزرگش در تعمیر وسایل‌خانه کمک میکند.
مرد حرکت میکرد و او تک‌تک لحظات دیشب را به یاد می‌اورد.
مشکل بعدی ؟ مرد هرچندثانیه یکبار از شانه نگاهی به دختر می‌انداخت و نیشخند میزد.
لعنت بهش...

و مادربزرگش که مطمئن شده بود آنها چیزی بیشتر از دوست هستند و هربار لبخند معناداری به آنها میزد.
متاسفانه دیشب هرکار کرده بود جز خفه کردن مرد...
════‌════‌════‌════‌═
س‍ــــلام
۲ نکته ، این‌پارت ، اسمات داشت.
و ؟!...اسمات داخل پیج بیو
@nova_the.smat
گذاشته شده...
هیچ‌نکته‌ی کلیدی و...
داخل پارت اسمات نیست ، اگر علاقه ندارین ، میدونین مناسب سنتون و یا خودتون نیست و...
لطفا ، لطفا ، نخونین

و نکته‌ی دوم ، بابت پارت گذاری
بابت تاخیر عذرخواهم ولی این روند ادامه‌دار خواهد بود ، سعی میکنم کمتر کنم تاخیر رو اما امتحان‌ها شروع شده
و سنگینی کتاب‌های من و حجم درس‌های نخونده به اندازه‌ی فیل سنگینه...
پس از حمایت هاتون محرومم نکنید و با لایک و کامنتتون بهم انرژی بدید❤️✨

◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
دیدگاه ها (۳۶)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟔════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟓════‌════‌════‌════‌═ت...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟖════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟗════‌════‌════‌════‌═ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط