{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟖

════‌════‌════‌════‌═
با لگدی آخر مرد را از چارچوبِ در خانه بیرون انداخت.
مادربزرگ‌اش رفته بود تا چیزی برای خانه بخرد و چه وقتی بهتر از الان ؟

_«اگر تا چند مایلی اینجا پیدات بشه ، خف٫ه‌ات میکنم.»
_«فقط در صورتی مقاومت نمی‌کنم که با چیزی که بی٫ن پاه٫اته اینکارو بکن‍-...»

یک دست روی دهنِ مرد ، حرف او را متوقف کرد.
_«زب٫ونت رو قطعه‌قطعه میکنم...»
_«هوممممم...»
مرد صحبت می‌کند اما به دلیل دستِ دختر روی ل٫ب‌هایش ، حرف‌هاش نامفهوم شنیده می‌شود.

بلاخره دختر دست‌اش را برمی‌دارد اما قبل از اینکه حرفی از دهن مرد بیرون بیاید ، در را روی صورت او می‌بندد.

نفی عمیقی می‌کشد و روی زمین سُر میخورد ، فح٫شی میدهد و مثل یک بچه ، زمین زیرپای‌اش را لگدمال میکند هرچند که مطمئن میشود که صدای برخورد پاهایش با زمین زیاد نباشد ، مبادا که مادرش بیدار شود.
زن ، هرروز مریض‌تر و بدحال تر از روز قبل است و هیچ دکتری درمانی برای او ندارد.
باید ناراحت باشد اما خاطره‌ی چندانی از مادرش ندارد که باعث شود دل‌شکسته شود ، فقط درک اینکه ممکن است مادرش را از دست بدهد ناراحت‌اش میکند.
پدرش هم که ۳ماه قبل از تولدش در یک درگیری با چند آدم م٫ست ،کش٫ته شده بود.

آرام بلند می‌شود و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند.
مرد کمی با فاصله ، روبروی خانه ایستاده و با حالتی عجیب به جایی خیره شده، هرچند که وقتی نگاه‌اش به دختر می‌افتد ، نیشخندی میزند.
حیفِ ست سیاهِ‌توری‌ای که دیشب پوشیده بود و مرد توانسته بود دختر را با آنها ببیند.
پرده را می‌کشد و به درون اتاق‌اش می‌رود.
ملحفه‌ها را صبح زود عوض کرده بود اما خاطرات،طوری در ذهنش زنده بودند که مثل یک صحنه‌ی تئاتر در ذهنش بازگو میشدند.
_«لع٫نت بهت...»
کتابی برمیدارد و از اتاق‌اش بیرون می‌رود ، احتمالا چندشبی آنجا نمی‌خوابد.

روی کاناپه می‌نشیند و کتاب‌اش در مورد یک دخترکشاورز را شروع به خواندن می‌کند.
و مزاحم همیشگی‌اش برمیگردد.

_«روزی، دختری با چشمانی به رنگ عمق اقیانوس متولد خواهد شد. او سرنوشت را تغییر خواهد داد و قلب لوسیفر را تسخیر خواهد کرد...»

آزازل زمزمه می‌کند.
مثل همیشه جسم‌اش نیست و فقط صدای زمزمه‌اش است که باعث سیخ شدن موهای بدنش می‌شود.
کنجکاو است ، درحد مر٫گ کنجکاو است که بیشتر کنکاش کند اما نمی‌تواند ، نه با شیطانی که به حیله معروف است.
به او بی‌توجهی می‌کند.
آری ، این بهترین راه است.

_«دیشب که باهاش هم‌٫خو٫ابی میکردی به این فکر می‌کردی که سعی کرده بود گردنت رو بش٫کنه ؟...یا اینکه سال‌ها کاب٫وس‌ات بوده ؟!»

دستِ دختر روی کتاب محکم‌تر میشود و بندهای انگشتان‌اش سفید می‌شوند.
_«اون کسی رو که میلیون‌ها سال می‌پرستیده با خو٫ن سردی نابود کرده، چی باعث میشه فکر کنی از آدمی که همیشه با حق٫ارت بهش نگاه می‌کرده خوشش میاد ؟ شاید زیادی باهات خوب برخورد میکنه و تو زیادی احم٫قی که لوسیفر رو باور کنی.»

خب...مطلقا دختر خوشش نمی‌آمد که کسی یک آینه روبروی‌اش قرار بدهد و کارهایش را به رخ‌اش بکشد.
کارها یا حم٫اقت‌ها...به‌درک

از کاناپه بلند می‌شود ، اگر آزازل سعی کند جلویش را بگیرد ، لوسیفر حضورش را حس می‌کند.
اگر هم که نه ، او را صدا می‌کند.
حال که اعتماد به لوسیفر احم٫قانه بود ، گوش دادن به آزازل دیوانگی بود.
_«قبل از اینکه پروردگار زندانی شه ، یک نفرین اجرا کرد ، یک دختر با چشم‌های آبی که قلب لوسیفر رو تسخیره میکنه و اون رو وادار به زانو زدن میکنه ،طبق نفرین ، او عاشقت میشه و در آخر میم٫یره ، مگر اینکه اون اول تورو بک٫شه ، احساسات قشنگ‌اش به تو ،حتی اگر دروغ نباشن ، واقعی هم نیستن. در آخر ، تو قرب٫انی هستی مِ‍ــری‍ـــس...»
════‌════‌════‌════‌═
الانکه پارت رو اپ میکنم خیلی گشنمههههه
شرط:۲۳۰لایک,۲۵۰کامنت,۸۰ریپوست❤️🎀✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
دیدگاه ها (۱۵۳)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟕════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟔════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟖════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟐════‌════‌════‌════‌═_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط