Fate is predetermined.
part: 51
۶ مارس/ ساعت ۱۰:۳۴/سئول/عمارت کیم
بیاید برگردیم به زمان حالو شب عروسی
تمام اقوام و دوستان و اشنایان دعوت بودن
بخاطر بزرگ بودن حیاط عمارت عروسی داخل حیاط برگزار میشد
لباس عروس سفید و زیبایی به تن داشت، ارایش نسبتا ملایم ولی پر از زیبایی (اسلاید های بعد چنتا لباس عروسه از بینشون انتخواب کنید)
بخاطر دو رگه بودنش چشم و لب هایی درشت مثل فرانسوی ها داشت و موهایی براق و دماغ کوچیکی مثل کره ای ها داشت
البته بغض الود بودن صداش و اشکی بودن چشم هاش هم خیلی پنهان از دیده ها نبود
دوباره صدای در
میسون خیلی اروم با یه لبخند ساختگی درحالی که یه جعبه قرمز توی دست هاش اومد داخل
با احتیاط جعبه رو روی میز گزاشت و برگشت سمت الیزا و دست هاش رو گرفت
توی چشم های غمناک الیزا زول زد
میسون: خوشگله خاله...بس کن خودتو هلاک کردی، اگر دلت راضی نیست و حتی اگر وسط مراسم پشیمون شدی بزار و برو، ولی اینو بدون هر تصمیمی بگیری من هواتو دارم، اگر ازدواج کردین، هواتو دارم، اگر رفتی، هواتو دارم....
الیزا نفس صدا داری کشید و بلند شد و میسون رو توی آغوشش کشید
الیزا: ممنون خاله، خیلی خوشحالم حداقل شما هوامو دارید
جون هی: من چی دختره چشم سفید
الیزا با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و جون هی طلبکار رو دید و خنده ریزی کرد
الیزا: بله بله شما دوتا مادر دختر خیلی مواظبمین، ممنون
میسون: در اصل اومدم هدیه ای بهت بدم
میسون جعبه روی میز رو برداشت و باز کرد و جلوی الیزا گرفت(اسلاید اخر)
میسون: این سرویس برای مادربزرگته، یکی دیگه عین همین رو هم با نگین های سبز داشت که روز عروسی جون هی دادمش به اون....اینم نگه داشته بودم بدم به عروسم که قسمت تو شد
الیزا: چقد زیباست، ممنونم
میسون: خوشحالم خوشت اومد عزیزم
سه نفره هم رو بقل کردن و میسون و جون هی اتاق رو ترک کردم
۶ مارس/ ساعت ۱۰:۳۴/سئول/عمارت کیم
بیاید برگردیم به زمان حالو شب عروسی
تمام اقوام و دوستان و اشنایان دعوت بودن
بخاطر بزرگ بودن حیاط عمارت عروسی داخل حیاط برگزار میشد
لباس عروس سفید و زیبایی به تن داشت، ارایش نسبتا ملایم ولی پر از زیبایی (اسلاید های بعد چنتا لباس عروسه از بینشون انتخواب کنید)
بخاطر دو رگه بودنش چشم و لب هایی درشت مثل فرانسوی ها داشت و موهایی براق و دماغ کوچیکی مثل کره ای ها داشت
البته بغض الود بودن صداش و اشکی بودن چشم هاش هم خیلی پنهان از دیده ها نبود
دوباره صدای در
میسون خیلی اروم با یه لبخند ساختگی درحالی که یه جعبه قرمز توی دست هاش اومد داخل
با احتیاط جعبه رو روی میز گزاشت و برگشت سمت الیزا و دست هاش رو گرفت
توی چشم های غمناک الیزا زول زد
میسون: خوشگله خاله...بس کن خودتو هلاک کردی، اگر دلت راضی نیست و حتی اگر وسط مراسم پشیمون شدی بزار و برو، ولی اینو بدون هر تصمیمی بگیری من هواتو دارم، اگر ازدواج کردین، هواتو دارم، اگر رفتی، هواتو دارم....
الیزا نفس صدا داری کشید و بلند شد و میسون رو توی آغوشش کشید
الیزا: ممنون خاله، خیلی خوشحالم حداقل شما هوامو دارید
جون هی: من چی دختره چشم سفید
الیزا با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و جون هی طلبکار رو دید و خنده ریزی کرد
الیزا: بله بله شما دوتا مادر دختر خیلی مواظبمین، ممنون
میسون: در اصل اومدم هدیه ای بهت بدم
میسون جعبه روی میز رو برداشت و باز کرد و جلوی الیزا گرفت(اسلاید اخر)
میسون: این سرویس برای مادربزرگته، یکی دیگه عین همین رو هم با نگین های سبز داشت که روز عروسی جون هی دادمش به اون....اینم نگه داشته بودم بدم به عروسم که قسمت تو شد
الیزا: چقد زیباست، ممنونم
میسون: خوشحالم خوشت اومد عزیزم
سه نفره هم رو بقل کردن و میسون و جون هی اتاق رو ترک کردم
- ۱۵۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط