ازدواج اجباری
ازدواج اجباری
«پارت ۲۴»
ویو نویسنده:
دختر از
کلافگی خودشو با طراحیاش سرگرم کرده بود تا اینکه زنگ در به صدا در اومد.
یکی از خدمه ها درو باز کرد.
خدمتکار:خوش اومدین خانم.
نارا: ممنون ، داداشم کجاست؟
خدمتکار: توی اتاق کارشون.
نارا: زن داداششششش
دختر با تعجب سرشو بالا برد.
البته حالا دیگه اونا همو شناخته بودن و
باهم راحت بودن.
ا/ت: نارا!
نارا: بیکار بودم گفتم یه چند روز بیام اینجا.
ا/ت: واقعا؟ خوش اومدی.
چند روز میمونی؟
نارا: یه دو سه روزی میمونم.
ا/ت: دو سه روز؟ حداقل دو هفته ای بمون.
نارا: چیکارا میکنی حالا؟
ا/ت: هیچی ،منم مث تو بیکارم.
نارا: میفهممت ،همین که برادرمو تحمل میکنی خودش خیلیه.
(ا/ت کوتاه خندید)
نارا: یه سر میرم
پیش کوک و میام باشه؟
ا/ت: اوکی
«پارت ۲۴»
ویو نویسنده:
دختر از
کلافگی خودشو با طراحیاش سرگرم کرده بود تا اینکه زنگ در به صدا در اومد.
یکی از خدمه ها درو باز کرد.
خدمتکار:خوش اومدین خانم.
نارا: ممنون ، داداشم کجاست؟
خدمتکار: توی اتاق کارشون.
نارا: زن داداششششش
دختر با تعجب سرشو بالا برد.
البته حالا دیگه اونا همو شناخته بودن و
باهم راحت بودن.
ا/ت: نارا!
نارا: بیکار بودم گفتم یه چند روز بیام اینجا.
ا/ت: واقعا؟ خوش اومدی.
چند روز میمونی؟
نارا: یه دو سه روزی میمونم.
ا/ت: دو سه روز؟ حداقل دو هفته ای بمون.
نارا: چیکارا میکنی حالا؟
ا/ت: هیچی ،منم مث تو بیکارم.
نارا: میفهممت ،همین که برادرمو تحمل میکنی خودش خیلیه.
(ا/ت کوتاه خندید)
نارا: یه سر میرم
پیش کوک و میام باشه؟
ا/ت: اوکی
- ۱۸۵
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط