Part

Part²⁰

عمر: پستم چرا آخه ناراحت میشی
من به خاطر اینکه تو ناراحت نشی نگفتم بهت
تازه سوسن خیلی اصرار کرد که دوروک می‌خواد آنیسو ببینه

آسیه: آها اونوقت شماهام بدون اجازه من بردین آره

عمر: خب من که ازت اجازه گرفتم

آسیه: خب اگه میدونستم پیش دوروک می‌خواستی بچه رو ببری نمیزاشتم

عمر: خب برای همین منم بهت چیزی نگفتم

آسیه: صبر کن ببینم تو گفتی سوسن اصرار کرد🤨
یعنی سوسنم از اومدن دوروک خبر داشته آره😤
ممنونم از همتون واقعاً
یه لحظه... یه لحظه.... تو گفتی که دوروک همه چیرو به من توضیح داد منم بخشیدمش آره؟😐
خب چه دلیلی بود که من از اون خبر ندارم

آنیسا: مامانی میای باهم بازی بُتُنیم

آسیه: الان میام دخترم داریم با دایی عمر حرف می‌زنیم بعدش میام

عمر: عهههه... نه دایی جون الان مامان میاد
آسیه برو بچه رو منتظر نزار

آسیه: عمرررررر
کجا میری

عمر: میرم باشگاه

آسیه: عمر دارم باهات حرف میزنم

عمر: خدافظظظظ

آسیه:من می‌دونم یه چیزی هست بلاخره میفهمم😠
دیدگاه ها (۰)

Part²¹آسیه: یعنی دوروک‌ چیرو توضیح داده به عمرچجوری عمر بخشی...

Part²²آسیه: الو. سلام یاسمین جون خوبی ببخشید پشت خطی بودی دا...

Part¹⁹نویسنده: دوروک‌ اونارو رسوند خونهآسیه: عزیزم برو زنگ ب...

Part¹⁸آسیه: الو آقا عمر آبمیوه تون حاضره هاعمر: صبح شمام بخی...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر مهم ۲

فیک تهیونگ

برادر بی رحم من💔🥀🖤💫part ۸(خالش زنگ زده) &سلام'سلام عزیزم خوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط