You are paying back karma پارت¹⁷
You are paying back karma پارت¹⁷
⁰⁹:⁰⁵
با صدای آلارمش بیدار شد و دید که امگا همچنان خوابه..
موهای امگا رو بهم ریخت و آروم صداش کرد
یونگی: جیمین
جیمین: هوممم
یونگی: دیگه باید بیدار بشی! من میرم یه سر به بیرون میزنم
اگه اوضاع امن بود میرسونمت خونه.
آلفا از تخت پایین اومد و به سمت سرویس بهداشتی رفت و آب سرد رو به صورتش زد و بعدش از اتاقش رفت بیرون و چهره ای که حتی یک درصد هم احتمال نمیداد ببینتش رو دید!
جونگ کوک...تهیونگ روی اپن نشسته بود و جونگ کوک داشت یه چیزی رو توی کاسه هم میزد و حرکت دستش با دیدن یونگی بالای پله ها متوقف شد و پوزخندی زد اما بعدش سریعا یه لبخند گرم زد و گفت
جونگ کوک: صبح بخیر هیونگ نیم
تهیونگ برگشت و یونگی رو دید..
تهیونگ: صبح بخیر هیونگگ!
جونگ کوک: داشتم برای تهیونگی و ایان پنکیک درست میکردم
یونگی: ا..ایان؟!
جونگ کوک: اوه..یادم نبود قراره اسمشو بزاریم ایان.
یونگی: آها..خب مزاحم نمیشم
جونگ کوک: مثل دیشب نمیخای با رایحت بترسونیم؟
ناگهان جای ضربه های روی کمرش که بخاطر رسوایی دیشب به وجود اومده بود تیر کشید و این باعث شد تا کمی اخماش تو هم بره و دستشو روی شونه اش بزاره.
جونگ کوک: هیونگ نیم! حالت خوبه؟ نکنه دیشب درس گرفتی؟
یونگی: کاری نکن که همین الان با رایحم خودتو اون امگاتو خفه ک...
با حس سوزشی روی گونه اش حرفش نصفه موند
سرش رو بالا اوورد و با چهره پدرش مواجه شد...
پ ک: برو تو اتاقت! جونگ کوک شی..من از طرف یونگی معذرت میخام
جونگ کوک: ببخشید بی احترامی میکنم ولی شما لازم نبود دخالت کنین! ما به مرور باهم کنار میایم.
جونگ کوک به سمت یونگی رفت و دستشو روی شونه اش گذاشت که یونگی دستشو محکم پس زد...
یونگی: بهم دست نزن!
به سمت اتاقش رفت و در رو قفل کرد
امگا با تعجب به آلفا خیره شده بود که آلفا گفت
یونگی: لباساتو بپوش..از پنجره میریم
جیمین: چرا از پنجره؟ یونگی..گونه ات قرمزه
یونگی: هیونگت بیرونه...ا..این چیز خاصی نیست
جفتشون سریعا لباس هاشون رو پوشیدن
یونگی: اول من میرم..و بعدش تو به هیچ چیزی فکر نکن
چشماتو ببند و بپر...من میگیرمت!
جیمین: یه دقیقه صبر کن..
امگا یه تیشرت مشکی ساده از کمد آلفا برداشت و بوش کرد
کاملا بوی ویسکی آلفاش روش بود..
جیمین: اینو موقتا ازت میدزدم..حالا که مثل آدمای تحت تعقیب فرار میکنیم و دیر همو میبینیم باید یه چیزی داشته باشم که رایحتو بو کنم!
آلفا خنده آرومی کرد..کوتاه بود ولی از ته دل
به سمت پنجره رفت و آروم روی شاخه درخت نشست و بعدش پرید روی زمین..سریع از روی زمین بلند شد و لباس هاشو تکوند و دستاشو باز کرد تا امگا هم بیاد...امگا روی شاخه درخت نشست و فقط چشماشو بست پرید توی بقل آلفاش
یونگی: فقط باید سوار ماشینم بشیم
به سمت ماشین ها حرکت کرد و سوار ماشین آلفا شدن و از عمارت بیرون اومدن...
⁰⁹:⁰⁵
با صدای آلارمش بیدار شد و دید که امگا همچنان خوابه..
موهای امگا رو بهم ریخت و آروم صداش کرد
یونگی: جیمین
جیمین: هوممم
یونگی: دیگه باید بیدار بشی! من میرم یه سر به بیرون میزنم
اگه اوضاع امن بود میرسونمت خونه.
آلفا از تخت پایین اومد و به سمت سرویس بهداشتی رفت و آب سرد رو به صورتش زد و بعدش از اتاقش رفت بیرون و چهره ای که حتی یک درصد هم احتمال نمیداد ببینتش رو دید!
جونگ کوک...تهیونگ روی اپن نشسته بود و جونگ کوک داشت یه چیزی رو توی کاسه هم میزد و حرکت دستش با دیدن یونگی بالای پله ها متوقف شد و پوزخندی زد اما بعدش سریعا یه لبخند گرم زد و گفت
جونگ کوک: صبح بخیر هیونگ نیم
تهیونگ برگشت و یونگی رو دید..
تهیونگ: صبح بخیر هیونگگ!
جونگ کوک: داشتم برای تهیونگی و ایان پنکیک درست میکردم
یونگی: ا..ایان؟!
جونگ کوک: اوه..یادم نبود قراره اسمشو بزاریم ایان.
یونگی: آها..خب مزاحم نمیشم
جونگ کوک: مثل دیشب نمیخای با رایحت بترسونیم؟
ناگهان جای ضربه های روی کمرش که بخاطر رسوایی دیشب به وجود اومده بود تیر کشید و این باعث شد تا کمی اخماش تو هم بره و دستشو روی شونه اش بزاره.
جونگ کوک: هیونگ نیم! حالت خوبه؟ نکنه دیشب درس گرفتی؟
یونگی: کاری نکن که همین الان با رایحم خودتو اون امگاتو خفه ک...
با حس سوزشی روی گونه اش حرفش نصفه موند
سرش رو بالا اوورد و با چهره پدرش مواجه شد...
پ ک: برو تو اتاقت! جونگ کوک شی..من از طرف یونگی معذرت میخام
جونگ کوک: ببخشید بی احترامی میکنم ولی شما لازم نبود دخالت کنین! ما به مرور باهم کنار میایم.
جونگ کوک به سمت یونگی رفت و دستشو روی شونه اش گذاشت که یونگی دستشو محکم پس زد...
یونگی: بهم دست نزن!
به سمت اتاقش رفت و در رو قفل کرد
امگا با تعجب به آلفا خیره شده بود که آلفا گفت
یونگی: لباساتو بپوش..از پنجره میریم
جیمین: چرا از پنجره؟ یونگی..گونه ات قرمزه
یونگی: هیونگت بیرونه...ا..این چیز خاصی نیست
جفتشون سریعا لباس هاشون رو پوشیدن
یونگی: اول من میرم..و بعدش تو به هیچ چیزی فکر نکن
چشماتو ببند و بپر...من میگیرمت!
جیمین: یه دقیقه صبر کن..
امگا یه تیشرت مشکی ساده از کمد آلفا برداشت و بوش کرد
کاملا بوی ویسکی آلفاش روش بود..
جیمین: اینو موقتا ازت میدزدم..حالا که مثل آدمای تحت تعقیب فرار میکنیم و دیر همو میبینیم باید یه چیزی داشته باشم که رایحتو بو کنم!
آلفا خنده آرومی کرد..کوتاه بود ولی از ته دل
به سمت پنجره رفت و آروم روی شاخه درخت نشست و بعدش پرید روی زمین..سریع از روی زمین بلند شد و لباس هاشو تکوند و دستاشو باز کرد تا امگا هم بیاد...امگا روی شاخه درخت نشست و فقط چشماشو بست پرید توی بقل آلفاش
یونگی: فقط باید سوار ماشینم بشیم
به سمت ماشین ها حرکت کرد و سوار ماشین آلفا شدن و از عمارت بیرون اومدن...
- ۱.۱k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط