{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

You are paying back karma پارت¹⁶

You are paying back karma پارت¹⁶
⁰⁹:⁰⁸ بامداد، سئول گانگنام.
با عجله از خونه بیرون اومد..اون نبود...تا اینکه حرفی که قبلا زده بود یادش اومد:«میرم تو جنگل خودمو گم و گور میکنم و انقدر گریه میکنم تا دیگه اشکی برای ریختن نمونه.»
سریعا به سمت نزدیک ترین جنگل به عمارتشون رفت...
بلند اسمشو فریاد میزد و میدویید...تا اینکه بوی وانیل به مشامش رسید..رایحه رو دنبال کرد و دید که پسر کوچولوش درحالی که لباس سفید تنش با رنگ خ*ون خودش و گل ها تزئین شده.
اون رو در آغوش خودش کشید، رد اشکایی که ریخته بود روی صورتش بود..بوسه کوتاهی روی رد اشک ها زد و سر پسرکشو توی سینه اش پنهان کرد...
هوا ابری شد و کم کم بارون گرفت..آسمون هم بخاطر این زوج گریه میکرد..همون لحظه خانواده هاشون اومدن و با نگرانی بهشون نگاه میکردن...
یونگی درحالی که از بغض صداش میلرزید گفت
یونگی: ز..زنگ بزنین اورژانس...بدن جیمینم یخ کرده..جیمین!؟ پاشو! باید بریم خونه..باید بریم...پاشو دور سرت بگردم..م..ما باید ازدواج کنیم..همو ما*رک کنیم..یه دختر و یه پسر بیاریم!
هنوز کلی آرزو داریم که بهشون نرسیدیم! پاشو دیگه..اذیت نکن.
دست بی جون جیمین از آغوش یونگی بیرون اومد و انگشت هاش به زمین گلی جنگل برخورد کردن...تهیونگ فقط سرشو توی سینه جونگ کوک پنهان کرد و شروع به بلند گریه کردن کرد.
مادر جیمین دستشو روی دهنش گذاشت و روی زانو هاش فرود اومد..هیچکی باورش نمیشد...ولی یونگی همچنان جیمین رو محکم در آغوشش گرفته بود و سعی میکرد حتی یک ذره هم که شده بدنشو گرم کنه..اما نمیشد پس فقط فریاد کشید
یونگی: چرا زنگ نمیزنین اورژانس؟! بدن پسرکم کامل یخ کرده
نمیتونم گرمش کنم! اگه بعدا مریض بشه چیکار کنم؟!
همه فقط با چهره های غمگین نگاهش میکردن و آروم اشک میریختن...
یونگی: چ..چرا اینطوری نگاه میکنین؟ چرا اینطوری بهمون نگاه میکنید؟!
بدن بی جون پسرک رو بیشتر در آغوشش فشار داد و با دستش قطره های بارون رو از روی صورت پسرکش پاک میکرد...
یونگی: مگه نگفتم هرموقع که گم شدی منو صدا بزن؟ من نورت میشم! پس چرا صدام نزدی؟
اون میدونست که پسرکش برای همیشه توی جنگل گم شده...
ولی نمیخاست که باور کنه..
⁰³:⁰⁰
با نفس نفس از خواب پرید و سریعا به بقل دستش نگاه کرد..
با دیدن چهره خواب پسرکش نفس آرومی کشید
انگشت اشاره اش رو نزدیک بینی امگا برد و با مطمئن شدن از اینکه هنوز نفس میکشه دوباره روی تخت دراز کشید و امگاش رو در آغوشش گرفت و دستاشو گرفت و دمای بدنشو چک کرد...
یکم سرد بود پس پتو رو کشید روش و با خیال راحت دوباره چشماش رو بست...
................................
واقعا ببخشید ولی این تازه اولاشه...خودم سرش گریه کردم
مطمئنم همتون تو شوک بودین و آخرش مثل یونگی یه نفس عمیق کشیدین.
دیدگاه ها (۴)

You are paying back karma پارت¹⁵با صدای در زدن به خودش اومد....

You are paying back karma پارت¹⁴²²:²⁰رأس ²²:²⁰ دست از ضربه ز...

my beautiful lie پارت²پسرک از درد تو خودش جمع شده بود و بلند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط