{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع ک

نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع کرد درباره فلفل صحبت کردن که: میدونستی فلفل لاغر میکنه و ضد سرطانه؛ بعد نشست دو ساعت از خاطرات گذشتش و غذاهای خوشمزه و پر فلفل عمه اش حرف زد
آخرش معلوم شد فلفل از دستش در رفته، ریخته تو (شاممون).
ینی همچین مامان توجیه کننده ای دارم من!
فک و فامیله داریم؟
دیدگاه ها (۴)

بچه‌ی مردمِ دیگه گاهی دلش میخواهد مواقعی که شما بیکار هستیدد...

من هر وقت پیام تبلیغاتی واسم میاد ، نخونده حذفش میکنماین اوا...

ﺩﻳﺸﺐ ﺑﺎ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺪﺭﻡ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻡﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﭼﻲ ﺗﻨﺘﻪ؟ ﮔﻔﺖ :ﻣﻦ...

اگه قرار بود هرکسیبزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده،با...

نشسته بودم ...یهو مامانم از آشپزخونه اومد بی مقدمه شروع کرد ...

نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع کرد ...

نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد بی مقدمه شروع کرد د...

نشسته بودم یهو مامانم از آشپزخونه اومدبی مقدمه شروع کرد دربا...

فیک اکسو ...طنز...

Novel panleo ♡ #part⁵⁴ ♡『 paniz 』شب رو خونه‌ی خاله نسرین بود...

تک پارتی ته ته

#پارت۳۵-۳۶نسیم من ادم بدبختی هستم نه؟؟-چرا این خفو میزنی الی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط