پارت18
لی جائه از حرف یونگی جا خورد .. داداشش عاشق شده بود ؟ واقعا؟
لبخندی زد و گفت :
/ ولی جدا از این بحث... داداشم چه سلیقه خوبی داره .. به به.. باریکلا..
اینو گفت و شروع کرد به دست زدن که با قیافه پوکر یونگی رو به رو شد:
ـ این چیش ذوق داره؟ طرف دشمن داداشته .. هعی .. صد بار گفتم فکر نشده حرف نزن ..
لی جائه سرش رو خاروند ..
/ هیونگ انقدر حرص نخور پوستت چروک میشه .. ولی جدا خودمم از ری اکشن کوک میترسم ..
( ویو نویسنده)
یک روزه گذشته و کوک از سفر برگشته
و الان لی جائه میخواد با کوک حرف بزنه ...
/ داداشی جونم ... میای یکم حرف بزنیم .. میدونی که خیلی وقته باهم خواهر برادری باهم حرف نزدیم ..
کوک لبخندی زد و دستش رو دور گردن خواهرش انداخت و به طرف میز هدایتش کرد ..
ـ خوب ابجی کوچولوم چی میخواد بگه؟
/ خب از یونگی شنیدم که عاشق شدی اقای جئون .. و میدونم کیه ؟ تهیونگه .. حالا بگو ببینم چی شد عاشقش شدی ؟
کوک لبخندی زد :
+ خوب راستش من اولش که دیدمش حس میکردم سالهاست که دیدمش .. اون بی نقص بود .. من به عشق در یک نگاه اعتقادی نداشتم ولی خودم نمیدونستم که ..
حرفش رو با یک لبخند خورد ..
/ اوووو .. به به.. ولی کوک مطمئنی ادم درستی رو انتخاب کردی ؟
کوک صورتش جدی شد و با نگرانی لب زد :
+ چی میخوای بگی ؟ حس میکنم خبر بدی میخوای بدی ..چیشده؟
/ بزار رک باشم کوک ... من با یونگی هیونگ اطلاعات این پسر رو گیر اوردیم .. این یه جاسوسه .. تازه تمام مکالمات اخیرش با نامجون بوده .. این ادم قصد کشتنت رو داره کوک .. خواهش میکنم کوک بیا اخراجش کن ..
چهره کوک خیلی عصبانی بود سعی داشت باور نکنه ولی نمیتونست ..
با مشت به میز کوبید :
+ لعنت بهت تهیونگ ... لعنت به من که انقدر خرم ..( عه پسرم چرا به خودت فحش میدی 😐)
لی جائه سعی میکرد کوک رو اروم کنه و از این خبر نداشتن که جیمین پنهانی شاهد تمام این حرف ها بوده ...
دیدگاه ها (۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.