{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت_۹۲

تو این روزای نبود خواهرام تو پیشم بودی برای همین بهت اعتماد کردم ولی تو همه اعتمادمو به باد دادی از این به بعد نزدیکه من حق نداری بیای فهمیدی؟
من:رها
رها:هیچی نگو
گفت و رفت بیرون
پامو زدم به لبه تخت
من:اه لعنتی چرا اینکارو کردم خدا
اوففففف
در اتاق رو باز کردم رفتم بیرون
رفتم پایین رها رو دیدم بغل ریحانست همه از این صحنه به گریه افتاده بودن
باید از دلش در میاوردم
که چشمش به من افتاد اخم کرد
ارمیارو دیدم الهی داداشت برات بمیره
رفتم بغلش کردم
درسته بغلش کردم یه بار ولی دلم طاقت نمیاره برادرمو تو این حال ببینم اونم برادر کوچیکم ارمیا اول تعجب کرد دستاش رو هوا مونده بود ولی‌ بعد که به خودش اومد منو بغل کرد
ارمیا با خنده گفت
ارمیا:از موقعی که اومدم تو ایناز و مامان دارین منو میچلونین
با خنده زدم رو کمرش
من:خیلیم دلت بخواد
ارمیا:کیه که بدش بیاد
خندیدمو از بغل هم اومدیم بیرون
ریحانه:میخواستم یه چیزی بگم
عمو علی:بگو دخترم
ریحانه:متاسفانه دونفر که تو اون باند بودن فرار کردن و اینکه گفتن که جون ما هنوزم در خطره چه ما چهار تا چه خواهر برادرامون ما هشت تا باید بریم جایی که دستشون نرسه بهمون کجا اخه؟
راشا:راستی میدونی کی دزدیدت
ریحانه دست پاچه شد
ارمیا:نه نمیشناسیم
ریحانه تیز نگاش کرد که ارمیا هم چشماشو روهم گذاشت
وا جیشده مگه
ریحانه برای اینکه بحث و عوض کنه گفت
ریحانه:بابا اون ویلاعه که تو لواسون بود که استخر داشت یه طرفشم باغ داشت پره درخت بود اونجا خوبه؟
بابا:دخترم توهر جا رو بگی من قبول میکنم فقط نگفتی تا کی
ریحانع تا وقتی که اون دونفر پیدا بشه
بابا:باشه فردا راه نیوفتیم اقا منوچهر اینا هم تا اون موقع اینجا بمونن
مامان ارزو:نه اقا علی دیگ مزاحمتون نمیشیم
خاله ریما:نه ارزو جان این حرفا چیه اینجوری دله همه ما ارومه تا وقتی خواستن برن اینجا باشید
مامان ارزو:چی بگم باشه
چرا ارمیا خوشحال شد
من:چرا نیشت باز شده تو
ارمیا سریع خودشو جمع کرد
ارمیا:وا مشکل داری
من:مارمولک حالا بگو ببینم این اراد کجاست
ارمیا:فکر نکنم تو حیاط باشه
من:اوکی
تند رفتم سمت حیاط دیدم داره با موبایل حرف میزنه
اروم رفتم پشتش وایسادم منتظر موندم تا موبایلش تموم شه
وقتی تموم شد خواست برگرده
تند گرفتمش تو بغلم
بهترین فرد زندگیم اراده که همه چیز منو میدونه و همه چیز منه
ارادم محکم بغلم کرد
اراد:چطوری داداشم
از بغض گلوم نمیتونستم چیزی بگم
اراد:ارمان داداش خوبی
من:کجا بودی داشتم میمردم اراد تو خلوت خودم خودمو خالی میکردم کجا بودی داداشم
اراد خندید و گفت
اراد:نترس تا اخر عمر بیخ گوشتم
من:کیه که بدش بیاد
رزا:ارا...
اوخ رزا اومد
برگشتم سمتش
دیدگاه ها (۱)

رمان دخترای شیطون پارت_۹۳رزا:ب..ببخشید من نمیدونستم اینجایین...

رمان دخترای شیطون پارت_۹۴((اراد:فقط خفه شو بشین سرجات))موبای...

رمان دخترای شیطون پارت_۹۱اقای سهیلی:بله میشه الانم بهتره بری...

رمان دخترای شیطون پارت:۹۰مانتو و شالو ازش گرفتمو تشکر کردم و...

محو زیبایی او پارت ۲۴ویو تهتوی عمارت بودم و جونگ کوک کنارم ن...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part82من:ایی دهن لق پس گفت باهم تو رابطه هستی...

《برادره ناتنیم》(پارت ۴)ویو ا/تاون بابام بود یعنی بابام اینجا...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

گل گرفتم و رفتم قبرستون سر قبر مامان و بابام رسید دسته گلا ر...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط