{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی دلدرد داشتی...¹

وقتی دلدرد داشتی...¹

جیمین،برادر بزرگترت بود
حدودا ۱۲ سال باهم اختلاف سنی داشتین..اون ۳۰سالش،تو ۱۸ سالت و خواهر کوچیکترتون،نیلا،۶سالش بود
شماها حتی با جونگکوک و تهیونگ،دوست های صمیمی جیمین هم دوست بودین‌...

یک روز تابستانی معمولی بود،اما برای تو نه!
امروز روز بدبختی تو بود..
با دلدرد شدیدی از خواب بلند شدی..
سمت دستشویی رفتی و بعد از انجام کارهای لازم،رفتی توی اتاق نیلا
مامان و بابات مسافرت بودن،پس کارهای نیلا بر عهده ی تو بود
نیلا رو از خواب بیدار کردی:"خواهری؟بیدار شو..امروز داداشی میبرتت کلاس شنا"
چشماشو مالش داد و از روی تخت بلند شد..
توهم رفتی توی اشپزخونه تا صبحانه رو اماده کنی..
نیلا که بوی غذا بهش رسیده بود،با خوشحالی اومد و پشت میز نشست
پنکیک رو جلوش گذاشتی..
یهو یادت اومد جیمین رو بیدار نکردی..از پله ها رفتی بالا و در اتاقش رو باز کردی..مثل یه جوجه خوابیده بود
داد زدی:"پارک جیمین!بلند شوووو"
مثل برق گرفته ها روی تخت نشست..با دیدن قیافه ی شاکی تو،لبخندی زد و دستت رو گرفت
انداختت رو تخت و بغلت کرد:"سلام جوجه رنگی"
-"باید نیلا رو ببری کلاس شنا"
ولت کرد..باهم بلند شدین و رفتین پیش نیلا
بعد از خوردن صبحونه،نیلا و جیمین اماده شدن و رفتن..
چند ثانیه از رفتن جیمین و نیلا گذشته..
روی مبل نشستی و گوشیت رو چک کردی
موج شدیدی از درد،زیر دلت به وجود اومد..اولش اهمیت ندادی
ولی کم‌کم بیشتر شد..تا جایی که حتی نمیتونستی بلند بشی و یه مسکن برداری..
پتوی کوچیک روی مبل رو برداشتی و روی خودت انداختی..گریه‌ات گرفته بود
سردت بود..ولی داشتی عرق میکردی...

نفهمیدی چجوری یک ساعت گذشته یا چجوری گریه‌ات تبدیل به هق‌هق شده
نیلا و جیمین با خنده وارد خونه شدن،ولی وقتی تورو دیدن،حالت چهرشون تغییر کرد
جیمین اومد جلوی مبل و جلوت زانو زد:"چیشده خواهری؟حالت خوبه؟"
سرت رو به نشانه ی اره تکون دادی..نمیخواستی جلوی نیلا خودتو ناراحت نشون بدی..اون هم اینو خوب میدونست..پس اشکاتو پاک کردی و با لبخند زورکی گفتی:"نیلا..برو بالا لباساتو عوض کن"
لبخند دخترونه‌ای زد:"باشه.."
گونه‌اتو بوسید و رفت..
جیمین کنارت نشست..موهاتو ناز کرد و گفت:"یونا..چیشده فدا‌شم؟"
دوباره بغضت ترکید:"جیمین..دلم..خیلی درد میکنه"
سریع موضوع رو فهمید:"باشه..وایسا من برم لباسمو عوض کنم و بیام"
سرتو تکون دادی..
چند دقیقه بعد با یه شلوارک،اومد پیشت و روی مبل نشست
چهارزانو زد و تورو روی پاش گذاشت..پتو رو بیشتر دورت پیچید:"نیلا..برای ابجی یه پتو میاری؟"
کمی بعد،نیلا با قدمای اروم یه پتو اورد.. جیمین پتو رو روی تو انداخت..
بعد روبه نیلا گفت:"برو از سبد قرص‌ها یه مسکن بیار با اب بدیم خواهری بخوره"
-"الان میارم"

بعد از خوردن مسکن،یکم حالت بهتر شد..ولی دلدرد هنوز ادامه داشت..
گریه‌هات بند نمیومد..جیمین از اون موقع تا الان داشت دلت رو ماساژ میداد..ولی فایده‌ای نداشت!فقط یکم چشمات رو بسته بودی تا اروم شی

صدای زنگ در اومد..نیلا در رو باز ‌کرد و با دیدن جونگکوک و تهیونگ،جیغ کوتاهی کشید
تهیونگ نیلا رو بغل کرد:"سلام خانوم کوچولو..دلم برات تنگ شده بود"
جونگکوک با اخم الکی گفت:"منم اینجاااام"
و نیلا رو از تهیونگ گرفت..وارد خونه شدن و با دیدن تو،یهو صدای خندشون قطع شد
جیمین هنوز چهره ی نگران رو داشت،ولی با لبخند به پسرا گفت:"سلام..چه خبر؟"
تهیونگ بدون معطلی گفت:"یونا حالش خوبه؟"
جیمین سر تکون داد:"فکر نمیکنم"

تهیونگ و جونگکوک،همراه با نیلا روی مبل نشستن
هرچهارتا با قیافه ی نگران به تو نگاه میکردن
جونگکوک:"چیشده؟"
جیمین اروم دم گوششون گفت:"فکر کنم عادت ماهانه‌اش پدرش رو در اورده"
نیلا که روی پای جونگکوک خوابیده بود،ناراحت بهت نگاهی انداخت
اما هیچکدوم نمیدونستن،الان تو داری چی میکشی...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۶)

وقتی یه ام‌وی،دلیل اشناییتون بود...(پایانی)بعد از اون قرار ک...

وقتی یه ام‌وی،دلیل شروع احساساتتون بود...¹۱۲ ساله ارمی هستی....

پارت 7که تهیونگ اومد روی ات خیمه زد و گفت. خودتو به خواب نزن...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌ادامه ی پارت ۲۱تهیونگ لبخند زد و قدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط