آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۸۳
(ویو نیلسو )= حدودن ۷ روز از سفرمون به جزيره ججو گذشته.....
توی این ۷ روز زیادی خوش گذشت مخصوصا در کنار جی وو و جی هون....
خیلی خوبن واقعا ، بخوایم از کنایه های عمه خانوم و طعنه های مایلو دور باشیم اونا هم بد نیستن....
توی اتاق روی تخت دراز کشیده بودم که صدای نوتیف گوشیم آمد و از روی عسلی تخت برش داشتم...
صفحه رو باز کردم و وارد تلگرام شدم....
[ " دو حق انتخاب داری....یا جونگ کوک رو طلاق میدی یا مرگشو جلوی چشمت میبینی " ]
دلم لرزید و دستام لرزیدو گوشی از دستم افتاد پایین...
بازم همین پیام...
از روز اول سفرمون یک اکانت ناشناس این پیام رو بهم میده.....
با باز شدن در صاف نشستم:
_"منم نترس."
جونگ کوک وارد اتاق شد و روی تخت نشست:
+"نترسیدم."
صدام میلرزید....
میترسیدم بگم قضیه ی پیام رو....
_"چیزی شده نیلسو؟."
نچی گفتمو آروم از روی تخت بلند شدم:
+"شام رو سپردن به منو تو چی درست بکنیم جناب؟."
پوزخندی زدو پاهاشو روی هم گذاشت:
_"پاستا؟."
کمی مکث کردمو لب زدم:
+"خوبه ."
_"اما اینبار با قاشق کوچیک برات میارم."
خنده کوتاه کردم:
+"عجب....پاشو بریم پایین تا صدای تهیونگ نیومده."
از روی تخت بلند شد و با هم به طبقه پایین رفتیم...
تهیونگ و لنا روی مبل نشسته بودنا لاو میترکوندن:
_"چشمم روشن ."
هر دو با صدای جونگ کوک هینی کشیدنو لنا گفت:
_"چشمت سیاه....چرا روشن؟."
خنده ای کردمو وارد اشپز خونه شدم و اونا بحث کنن...
شروع کردم به پاک کردن سیر و پیاز....
یعنی کی اون پیام ها رو میده؟....
میشناسمش؟ممکنه حتی باهاش حرفم زده باشم؟...
فکر کردن بهش عذابم میداد.....
نیاز داشتم به یکی بگم اما نه جونگ کوک.....
شاید باید به بابام بگم....شایدم پدر جون...
از فکر و خیال ها در آمدم که جونگ کوک وارد اشپز خونه شد:
_"این دختر چقد زبون دراز کرده کم آوردم پیشش."
متوجه فکرش نشدم و گیج همون پیام بودم:
_"فسقلی؟.....چیزی شده چند روزه خیلی حواس پرتی."
+"چیزی نشده....یکم خستم.....پاستا ها رو بزار توی آب جوش تا نرم شن."
خواستم بحث رو عوض کنم و فک کنم تا حدودی موفق شدم....
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۸۳
(ویو نیلسو )= حدودن ۷ روز از سفرمون به جزيره ججو گذشته.....
توی این ۷ روز زیادی خوش گذشت مخصوصا در کنار جی وو و جی هون....
خیلی خوبن واقعا ، بخوایم از کنایه های عمه خانوم و طعنه های مایلو دور باشیم اونا هم بد نیستن....
توی اتاق روی تخت دراز کشیده بودم که صدای نوتیف گوشیم آمد و از روی عسلی تخت برش داشتم...
صفحه رو باز کردم و وارد تلگرام شدم....
[ " دو حق انتخاب داری....یا جونگ کوک رو طلاق میدی یا مرگشو جلوی چشمت میبینی " ]
دلم لرزید و دستام لرزیدو گوشی از دستم افتاد پایین...
بازم همین پیام...
از روز اول سفرمون یک اکانت ناشناس این پیام رو بهم میده.....
با باز شدن در صاف نشستم:
_"منم نترس."
جونگ کوک وارد اتاق شد و روی تخت نشست:
+"نترسیدم."
صدام میلرزید....
میترسیدم بگم قضیه ی پیام رو....
_"چیزی شده نیلسو؟."
نچی گفتمو آروم از روی تخت بلند شدم:
+"شام رو سپردن به منو تو چی درست بکنیم جناب؟."
پوزخندی زدو پاهاشو روی هم گذاشت:
_"پاستا؟."
کمی مکث کردمو لب زدم:
+"خوبه ."
_"اما اینبار با قاشق کوچیک برات میارم."
خنده کوتاه کردم:
+"عجب....پاشو بریم پایین تا صدای تهیونگ نیومده."
از روی تخت بلند شد و با هم به طبقه پایین رفتیم...
تهیونگ و لنا روی مبل نشسته بودنا لاو میترکوندن:
_"چشمم روشن ."
هر دو با صدای جونگ کوک هینی کشیدنو لنا گفت:
_"چشمت سیاه....چرا روشن؟."
خنده ای کردمو وارد اشپز خونه شدم و اونا بحث کنن...
شروع کردم به پاک کردن سیر و پیاز....
یعنی کی اون پیام ها رو میده؟....
میشناسمش؟ممکنه حتی باهاش حرفم زده باشم؟...
فکر کردن بهش عذابم میداد.....
نیاز داشتم به یکی بگم اما نه جونگ کوک.....
شاید باید به بابام بگم....شایدم پدر جون...
از فکر و خیال ها در آمدم که جونگ کوک وارد اشپز خونه شد:
_"این دختر چقد زبون دراز کرده کم آوردم پیشش."
متوجه فکرش نشدم و گیج همون پیام بودم:
_"فسقلی؟.....چیزی شده چند روزه خیلی حواس پرتی."
+"چیزی نشده....یکم خستم.....پاستا ها رو بزار توی آب جوش تا نرم شن."
خواستم بحث رو عوض کنم و فک کنم تا حدودی موفق شدم....
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۴.۹k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط