"ɪᴛ ᴘᴀꜱꜱᴇᴅ ᴀɢɪɴ 2"

"ɪᴛ ᴘᴀꜱꜱᴇᴅ ᴀɢɪɴ 2"
part: ۲۷
"ویو نادیا"
... زندیگم فکر میکردم حتی نمیتونستم دو دقیقه..اروم باشم.
جونگکوک دستشو نوازش وار رو سرم میکشید.
انگار من خیلی وقت به این بقل عادت کردم.
خیلی وقته دیگه وجود این پسر برام عادی شده.
وقتی کنی گریم کم شد
جونگکوک رو تخت نشوندتم
کوک: به اندازه کافی گریه کردی.کم بخواطر تنها بودنت خودتو و ناراحت کن،...نادیا یبار بت گفتم....هر کسی ولت کرده،من جزء اونا نیستم.قرار نیس تنها باشی...درسته ، امکان داره که از تح دلت ازم متنفر باشی...ولی من به نتیجه رسیدم...دیگه هیچ چییز و هیج کس حتی خودم....باعث اذیت شدنت نمیشیم...
گریه نکنم؟
چطور وقتی یکی باعث میشه احساس بی کسی نکنم ، بهم امید میده...چطوری نتونم احساساتی بشم؟
این همون مردیه که سنگدل میدونستمش؟؟اگه هست چطوری انقدر خوب درک میکنه؟؟چطوری اجازه میده تو بقلش اروم شم؟؟...این اون نیستت....
یه دفعه برام اخم کرد
کوک: بازم‌گریه؟
یه دفعه خندم گرفت
کوک: من قول دادم...
یه دفعه نتونستم خودم و کنترل کنم و پریدم بغلش...
کوک: اینقدر از احساسات لازم‌نیست...
ازش جدا شدم که یه دفعه گفتم :
_ این عکس دست تو چیکار میکرد؟
کوک: هوم؟...خب..چییز...وقتی جیمین اردت اینجا ...لباستو دراوردم داخل لباست بود
نادیا: واقعا؟ میدونی چقدر نگران بودم که گمش کردم؟...یا اینکه چقدر از جیمین بدم امد که اون انداخته باشدش؟
کوک: فعلا که سالمه...
چییزی نگفتم که پرسید:
_ نگفتی؟
نادیا: چیو؟
کوک: صبح از کجا پیدات شد؟
هواسمو دادم به دیوار مشتش و زول زدم بهش
کوک: هی با تو ام..
نادیا: اجوماا...
کوک: ها؟
از جام بلندش دم
نادیا: برم یچی بخورم...نه نه برم کمک اجوما کنم...
و سری از اتاق خارج شدم
اخیشش
اشکایه صورتم و تمیز کردم و رفتم پیش اجوما
نادیا: سلام سلاممم
اجوما: علیک سلام...دختر معلوم هست کجایی؟؟...چشم باز کردی هیچی نخوردی...صبحم که بیدار شده بودی یادت رفته بود صورتتو بشویی...چرا انقدر بی احتیاتی دختر ؟ یکم مراقب خودت باش
نادیا: باشه باشه..چشم.
یکم وایسادیم که با شیطنت گفتم:
_ اجوما جونم؟
یه نگاه مرموز بم کرد
اجوما: چیشده؟
نادیا: این شکم گشنشه..
اجوما: عجب پروییا...
پشت سر هم پلک زدم و مظلوم شدم
اجوما: داخل یخچال و نگاه...
در یخچال و باز کردم که با دیدن کاپ کیکایه شکلاتی جشمام برق زد
نادیا : بردارممم؟؟
اجوما: بردار..
اخ جونمییییی
دوتا شونو برداشت
و از اشپز خونه خارج شدم
که دیدم جونگکوک لباساشو عوض کرده داره میاد پایین ...
کوک: چی تو دستته؟
نادیا: هوم؟..میخوای؟
کوک: اره...
رفتم طرفش
خواست ازم یکیشو بگیره که نزاشتم
نادیا: خودم میزارم دهنت ..فقط یه گاز حق داری بخوریی..اگه بدم بهت دیگه بم بر نمیگردونیش
اندازه یه گاز از کیک و دادم بهش
نادیا: با طعمش میتونی به بهشت پرواز کنی..
دیدگاه ها (۱۰)

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

ترکم نکن

*ترجمه صحبت‌های جونگکوک در روز سوم کنسرت سائوپائولو:🐰 بچه‌ها...

پارت ۴۲

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

اجبار به بدبختی پارت۱۷

چند پارتی

[چند پارتی]

سردار ازمون هستم شغلم توپ شوت کنی هستبه قدر یک دریا از ثروت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط