「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 180
✦.................................
تهیونگ از همان فاصله نگاهش میکرد؛ نه از روی ترس، از روی دقت تمام حرکاتش را تمام مکث هایش را تمام تغییر حالتهایش را، بعد خیلی آرام رو به جیمین گفت:
_ دیدیش؟
جیمین نگاهش را از رافائل برنداشت
جیمین: چی رو؟
_ هر بار قبل از اینکه کنترلشو از دست بده دست چپش میلرزه.
جیمین با دقت نگاه کرد، حق با تهیونگ بود؛ انگشت های دست چپ رافائل، هر چند ثانیه یک بار، بیاختیار میپرید.
تهیونگ آرام ادامه داد:
_ اون دیوونهست ولی بینظم نیست جنونشم الگو داره و اگه الگوشو بفهمیم... میتونیم شکستش بدیم.
در همان لحظه، رافائل که انگار حرفش را شنیده باشد، سرش را چرخاند لبخند عجیبی زد. سکوت سنگینی روی انبار افتاده بود بعد ناگهان... با صدای بلند گفت:
رافائل: وایسین...
همه وایسادن حتی افراد خودش، چند ثانیه اخم کرد و با ناراحتی دور تا دور سوله را نگاه انداخت
رافائل: کی چراغا رو این شکلی کرده...؟
هیچکس جواب نداد، رافائل با حرص پایش را روی زمین کوبید
رافائل: من با نور قرمز حالم بد میشه! همین الان یکی خاموشش کنه!
یکی از افرادش با ترس گفت:
مرد: رئیس سیستم دست خودتونه...
رافائل چند ثانیه خیره نگاهش کرد بعد آرام لبخند زد.
رافائل: راست میگی یادم رفته بود.
دکمهای را فشار داد چراغ ها سفید شدند، رافائل با ذوق دست زد.
رافائل: اِ الان بهتر شد
جیمین آرام گفت:
جیمین: این آدم واقعاً...
تهیونگ حرفش را برید
_ حواستو ازش برندار هر حرکتش یه هدف داره.
رافائل ناگهان سرش را به سمت یکی از افرادش چرخاند
رافائل: تو.. اسم تو چی بود؟
مرد با لکنت جواب داد:
مرد: مین... مینسو رئیس...
رافائل چند لحظه فکر کرد بعد با تعجب گفت:
رافائل: سه ساله پیش من کار میکنی هنوز اسمتو یادم نمونده؟
مرد با لبخند عصبی گفت:
مرد: اشکالی نداره رئیس...
رافائل آهی کشید
رافائل: نه خیلی بده.
بعد اسلحه را بالا آورد
بنگ!
گلوله از کنار گوش مرد رد شد، مرد جیغ کشید و روی زمین افتاد.
رافائل با ناراحتی گفت:
رافائل: حالا دیگه هیچوقت اسمت یادم نمیره.
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: این از خود شیطانم اعصاب خردکن تره...
لینا با وجود ترس، بیاختیار پقی زد زیر خنده، جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
لینا: ببخشید.. ولی... واقعاً خل شده...
رافائل همان لحظه سرش را چرخاند، انگار شنیده باشد چند ثانیه به لینا خیره ماند بعد با اخم گفت:
رافائل: تو به من خندیدی؟
لینا لبخندش همانجا خشک شد
لینا: ن...نه...
رافائل دستش را روی سینهاش گذاشت، با قیافهای کاملاً دلخور گفت:
رافائل: دلم شکست، واقعاً دلم شکست.
بعد خیلی آرام رو به افرادش کرد
رافائل: بچهها، من ناراحت شدم.
همه با وحشت به هم نگاه کردند، یکی از افراد زیر لب زمزمه کرد:
مرد: بدبخت شدیم...
رافائل ناگهان فریاد زد:
رافائل: چون ناراحت شدم همه تون پنجاه تا شنا برید!
سوله برای یک لحظه در سکوت فرو رفت، یکی از افرادش با ناباوری پرسید:
مرد: الان...؟
رافائل با عصبانیت داد زد:
رافائل: آره الان! سه... دو... یک بدووو!
باورکردنی نبود؛ حدود ده نفر از افراد مسلح، وسط تیراندازی، اسلحه هایشان را کنار گذاشتند و با وحشت شروع کردند به شنا رفتن
جیمین چند ثانیه مات ماند، بعد آرام به تهیونگ نگاه کرد
جیمین: من دارم خواب میبینم؟
حتی ویلیام که از طبقهی بالا اوضاع را میدید، بیاختیار خنده اش گرفت
ویلیام: تو عمرم همچین عملیات عجیبی ندیده بودم...
اما تهیونگ نخندید، نگاهش روی رافائل قفل بود برای اولین بار متوجه چیزی شد؛ تمام افراد رافائل با اینکه از او میترسیدند حتی یک نفرهم جرئت نداشت از دستورش سرپیچی کند، نه از روی احترام... از روی وحشت.
تهیونگ خیلی آرام زیر لب گفت:
_ اینا سربازش نیستن زندانی هاشن.
رافائل همان لحظه لبخند زد، انگار باز هم حرف او را شنیده باشد آرام دو انگشتش را کنار شقیقه اش گذاشت و با شیطنت ادای احترام نظامی درآورد
رافائل: آفرین بازم درست حدس زدی، مجازاتگر.
بعد لبخندش آرام محو شد، چشم هایش دیگر هیچ اثری از شوخی نداشت صدایش پایین آمد:
رافائل: حالا بازی تموم شد؛ این بار نوبت درد کشیدنه.
همان لحظه صدای قفل شدن درهای فولادی انبار از چهار طرف بلند شد و برای اولین بار، حتی خنده هم از لب های افراد رافائل افتاد؛ چون آنها میدانستند وقتی رئیسشان این جمله را میگوید قرار است اتفاقی بیفتد که از خودِ مرگ هم بدتر است
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 180
✦.................................
تهیونگ از همان فاصله نگاهش میکرد؛ نه از روی ترس، از روی دقت تمام حرکاتش را تمام مکث هایش را تمام تغییر حالتهایش را، بعد خیلی آرام رو به جیمین گفت:
_ دیدیش؟
جیمین نگاهش را از رافائل برنداشت
جیمین: چی رو؟
_ هر بار قبل از اینکه کنترلشو از دست بده دست چپش میلرزه.
جیمین با دقت نگاه کرد، حق با تهیونگ بود؛ انگشت های دست چپ رافائل، هر چند ثانیه یک بار، بیاختیار میپرید.
تهیونگ آرام ادامه داد:
_ اون دیوونهست ولی بینظم نیست جنونشم الگو داره و اگه الگوشو بفهمیم... میتونیم شکستش بدیم.
در همان لحظه، رافائل که انگار حرفش را شنیده باشد، سرش را چرخاند لبخند عجیبی زد. سکوت سنگینی روی انبار افتاده بود بعد ناگهان... با صدای بلند گفت:
رافائل: وایسین...
همه وایسادن حتی افراد خودش، چند ثانیه اخم کرد و با ناراحتی دور تا دور سوله را نگاه انداخت
رافائل: کی چراغا رو این شکلی کرده...؟
هیچکس جواب نداد، رافائل با حرص پایش را روی زمین کوبید
رافائل: من با نور قرمز حالم بد میشه! همین الان یکی خاموشش کنه!
یکی از افرادش با ترس گفت:
مرد: رئیس سیستم دست خودتونه...
رافائل چند ثانیه خیره نگاهش کرد بعد آرام لبخند زد.
رافائل: راست میگی یادم رفته بود.
دکمهای را فشار داد چراغ ها سفید شدند، رافائل با ذوق دست زد.
رافائل: اِ الان بهتر شد
جیمین آرام گفت:
جیمین: این آدم واقعاً...
تهیونگ حرفش را برید
_ حواستو ازش برندار هر حرکتش یه هدف داره.
رافائل ناگهان سرش را به سمت یکی از افرادش چرخاند
رافائل: تو.. اسم تو چی بود؟
مرد با لکنت جواب داد:
مرد: مین... مینسو رئیس...
رافائل چند لحظه فکر کرد بعد با تعجب گفت:
رافائل: سه ساله پیش من کار میکنی هنوز اسمتو یادم نمونده؟
مرد با لبخند عصبی گفت:
مرد: اشکالی نداره رئیس...
رافائل آهی کشید
رافائل: نه خیلی بده.
بعد اسلحه را بالا آورد
بنگ!
گلوله از کنار گوش مرد رد شد، مرد جیغ کشید و روی زمین افتاد.
رافائل با ناراحتی گفت:
رافائل: حالا دیگه هیچوقت اسمت یادم نمیره.
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک: این از خود شیطانم اعصاب خردکن تره...
لینا با وجود ترس، بیاختیار پقی زد زیر خنده، جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
لینا: ببخشید.. ولی... واقعاً خل شده...
رافائل همان لحظه سرش را چرخاند، انگار شنیده باشد چند ثانیه به لینا خیره ماند بعد با اخم گفت:
رافائل: تو به من خندیدی؟
لینا لبخندش همانجا خشک شد
لینا: ن...نه...
رافائل دستش را روی سینهاش گذاشت، با قیافهای کاملاً دلخور گفت:
رافائل: دلم شکست، واقعاً دلم شکست.
بعد خیلی آرام رو به افرادش کرد
رافائل: بچهها، من ناراحت شدم.
همه با وحشت به هم نگاه کردند، یکی از افراد زیر لب زمزمه کرد:
مرد: بدبخت شدیم...
رافائل ناگهان فریاد زد:
رافائل: چون ناراحت شدم همه تون پنجاه تا شنا برید!
سوله برای یک لحظه در سکوت فرو رفت، یکی از افرادش با ناباوری پرسید:
مرد: الان...؟
رافائل با عصبانیت داد زد:
رافائل: آره الان! سه... دو... یک بدووو!
باورکردنی نبود؛ حدود ده نفر از افراد مسلح، وسط تیراندازی، اسلحه هایشان را کنار گذاشتند و با وحشت شروع کردند به شنا رفتن
جیمین چند ثانیه مات ماند، بعد آرام به تهیونگ نگاه کرد
جیمین: من دارم خواب میبینم؟
حتی ویلیام که از طبقهی بالا اوضاع را میدید، بیاختیار خنده اش گرفت
ویلیام: تو عمرم همچین عملیات عجیبی ندیده بودم...
اما تهیونگ نخندید، نگاهش روی رافائل قفل بود برای اولین بار متوجه چیزی شد؛ تمام افراد رافائل با اینکه از او میترسیدند حتی یک نفرهم جرئت نداشت از دستورش سرپیچی کند، نه از روی احترام... از روی وحشت.
تهیونگ خیلی آرام زیر لب گفت:
_ اینا سربازش نیستن زندانی هاشن.
رافائل همان لحظه لبخند زد، انگار باز هم حرف او را شنیده باشد آرام دو انگشتش را کنار شقیقه اش گذاشت و با شیطنت ادای احترام نظامی درآورد
رافائل: آفرین بازم درست حدس زدی، مجازاتگر.
بعد لبخندش آرام محو شد، چشم هایش دیگر هیچ اثری از شوخی نداشت صدایش پایین آمد:
رافائل: حالا بازی تموم شد؛ این بار نوبت درد کشیدنه.
همان لحظه صدای قفل شدن درهای فولادی انبار از چهار طرف بلند شد و برای اولین بار، حتی خنده هم از لب های افراد رافائل افتاد؛ چون آنها میدانستند وقتی رئیسشان این جمله را میگوید قرار است اتفاقی بیفتد که از خودِ مرگ هم بدتر است
- ۱.۵k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط