LeeKnow...

میری میبینی رو تخت نشسته
میری پیشش دستت رو میزاره رو سرش و میگی به چی فک میکنی و لینو میگه هیچی مهم نیس بعد یه پوسخند میزنه و تو میگی تاحالا ندیدم بخندی و لینو که متوجه میشه سعی میکنه بهت بگه که نخندید (بچه به خنده هاش هم اعتماد نداره) یکم میگذره و بهت میگه که میخوای با این لباس بیای و تو میگی اره برای چی و لینو میگه هیچی فقط یکم زیادی کوتاه نیس و تو میگی نه حواست حس لینو تصمیم میگیره ببرتت بیرون از سازمان و ساختمون و برین تو شهر میرین از اتاق بیرون لینو دستور میده 2 تا از بادیگارد هاش و یه ماشین رو حاضر کنن دارین راه میرین که برین تو حیاط چون ماشین حاضر تو حیاط بود دارین میرین که لینو یه حسه بدی میگیره و سریع دستش رو میندازه دوره کمرت انگار حس کرده یکی اومده سریع میرین در رو برات باز میکنه و میشینید بعد میرین کافه اونجا یه چیزه کوچیک میخورین و میاین بیرون تو اتفاقی اونجا با مامان بابات روبه رو میشه دسته لینو رو میگیری و یکم دور میشین همون موقع لینو ازت میپرسه چی شده و تو جواب نمیدی داری میدویی که میخوری به بابات لینو بازوت رو میگیره و نمیزاره بیفتی وقتی مامانت اینا بر میگردن پشمات میریزه
دیدگاه ها (۱)

LeeKnow...

LeeKnow...

LeeKnow...

خب خوشگلا بریم سناریو

بیب من برمیگردمپارت : 77به خونه رفتیم ساعت ۶ عصر بود سریع حا...

سه پارتی( وقتی یه آرزوت میرسی و میبوسیش)پارت۱

پارت بیستو یکمسلام بابا بابام:سلام خوشگل بابا خوبی ؟بیا شامت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط